پارسی | العربیه | اردو | English | Türkçe | Deutsch
چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
سونی
آموزشگاه مجازی پارس
عکاس افتخاری مهر
 
 
 
 
کد خبر: 1720551
بازدید:
نظرات :
تاریخ مخابره : ۱۳۹۱/۷/۲۴ - ۱۵:۰۲
دین و اندیشه
درگفتگو با رفیعی آتانی مطرح شد
مقایسه سبک زندگی اسلامی و غربی از منظر علوم انسانی
عضو هیئت علمی جامعة المصطفی(ص) العالمیة گفت اگر بتوانیم کلیه عرصه­ های زندگی خود شامل خانواده، سیاست و غیره را بر مبنای اصل تعلیم و تربیت تبیین نمائیم، در آن صورت موفق خواهیم شد که سبک زندگی اسلامی را محقق نمائیم.

دکتر عطاءالله رفیعی آتانی، عضو هیئت علمی جامعة­المصطفی(ص) ­ا­لعالمیة، دبیر علمی دو همایش ملی الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت در سال­های 88 و 89 و دبیر علمی نخستین کنگره بین­المللی علوم انسانی اسلامی بوده است. در گفتگو با وی، ضمن بررسی ویژگی­های سبک زندگی اسلامی، شاخصه­های اصلی سبک زندگی اسلامی و غربی که به تعبیر وی نشأت گرفته از دو نوع نگاه متفاوت به انسان است، مورد مقایسه قرار گرفته است که اکنون از نظر شما می گذرد.

شخصیتی برای زندگی

*سبک زندگی مقوله­ای است که در عرصه­های مختلف علوم نظیر جامعه شناسی و روانشناسی کاربرد دارد. سخن گفتن از سبک زندگی در عرصه علوم انسانی از چه جایگاهی برخوردار است؟ 

وقتی که از موضوعی مانند سبک زندگی صحبت می­کنیم، علی القاعده، از وجود شخصیتی ثابت و مستمر در مورد زندگی صحبت می­کنیم. به عبارتی دارای این ذهنیت هستیم که که زندگی، قاعدتاً دارای یکسری خصوصیات ثابت، مستقر و مستمری است که قابل تشخیص و تمیز است. وقتی که از سبک­های زندگی خاصی نظیر سبک زندگی ایرانی، غربی، اسلامی، عربی، سبکهای زندگی گذشته، حال یا آینده، سخن می­گوئیم، بدین معناست که سبک زندگی دارای شخصیت­های متفاوتی است که می­توان از هم تشخیص داد. بنابراین شاید از همین چند ملازمه منطقی به به مفهوم زندگی، بتوان این گونه نتیجه گرفت که صحبت از سبک برای زندگی، نظیر صحبت از شخصیت برای یک فرد صحبت است.

به لحاظ روانشناختی و جامعه شناختی، می­توان یک فرد یا جامعه را از جوامع دیگر تشخیص و تمییز داد و برای این منظور قاعدتاً باید دارای  مؤلفه­ها و خصوصیاتی باشد، نمودها و نمادهایی داشته باشد که به وسیله این نمودها و نمادها بتوان این شخصیت را از هر شخصیت دیگری و در این بحث ما این سبک زندگی را از هر سبک زندگی دیگری تشخیص داد. بنابراین شاید بتوانیم با استفاده از این کلید واژه، همین تعبیر را از ماهیتِ شخصیت وام بگیریم و بگوییم هنگامی که  از "سبک زندگی" سخن می­گوییم، گویی از "شخصیتی برای زندگی" صحبت می­کنیم.

منظور از شخصیت، خصوصیات ثابت، مستقر و مستمری است که بسیاری از متفرعات و جلوه های دیگر زندگی به آن قابل ارجاع است. برای مثال رفتارهای خاص مردم ایران، نظیر نوع خاصی از ازدواج و تشکیل خانواده، تجارت، مصرف، سیاست ورزی،  نظام تعلیم و تربیت، سفر، برگزاری مراسم جشن و عزا و کلیه جلوه های گوناگونی که در عرصه های گوناگون زندگی ایشان قابل مشاهده است، همه به یک مرجع یا جایگاه قابل ارجاع است یا به عبارتی از یک محملی قابل تفسیر است. آن محمل یا مرجعی را که همه این متفرقات قابل ارجاع به آن است می­توان سبک زندگی نامید و از این طریق، به وسیله یک مدار یا مرجع و شخصیتی، این فروعات و متفرقات را توجیه پذیر ساخته و برای آن هویتی واحد قائل شد.

به وسیله همین مرجع و مدار، نوعی انسجام در کلیه عناصر و عرصه­های گوناگون زندگی قابل مشاهده خواهد بود به گونه­ای که این گوناگونی­ها، با هم ناسازگار نیستند، بلکه بر یک مدار واحد، نوعی وحدت پیدا کرده و به هم مربوط می­شوند. و درواقع به نوعی بخش­هایی از زندگی را می­توان توسط بخش­های دیگری از زندگی تفسیر کرد. برای مثال نوع مصرف ایرانیان، سفر، تربیت فرزند و ارتباطاتی که در زندگی به آن احتیاج دارند ممکن است به وسیله بخش­های دیگری نوع نگاهشان به خانواده و یا نظام تعلیم و تربیت قابل توضیح باشد و همه اینها را می­توان با هم معنا کرد.

اگر به هسته مرکزی قضیه دست پیدا کنیم، شاید بتوانیم بگوییم به سبک زندگیشان دسترسی پیدا کرده­ایم. این متفرقات، فروعات و یا جلوهای گوناگون زندگی، براساس یک هسته مرکزی تنظیم می­شوند که آن هسته، مدار، رهبر و جهت ­دهنده این ماجراست. زمانی که از سبک زندگی صحبت می­کنیم گویی داریم از آن هسته صحبت می­کنیم که به نوعی این عرصه­های زندگی را تفسیر و تنظیم می­کند و معنا می­بخشد و ما نوع نگاه، رفتارهای فردی، اجتماعی، سیاسی و نحوه عملکرد در عرصه های گوناگون زندگی را از آن می­گیریم.

با دو نوع کلان سبک زندگی روبرو هستیم

*تعدد سبکهای زندگی را چگونه می­توان توجیه کرد؟ این سبک­ها در مواجهه با یکدیگر چه جایگاهی می­یابند و آیا می توان به یک دسته بندی در این زمینه دست یافت؟

به نظرم، در عام­ترین، گسترده ترین و بالاترین سطح نگاه به این مقوله، می­توان گفت که امروزه دست­ کم با دو نوع کلان سبک زندگی روبرو هستیم که یکی سبک زندگی اسلامی و دیگری، سبک زندگی غربی است. بدین معنا که گویی با دو نوع نگاه به زندگی روبرو هستیم، حتی گاه این دو باهم در یکجا جمع آمده­ است به صورتی که گاه بخشی از مردم اصطلاحاً یک پایشان در سبک زندگی اسلامی است و یک پا در سبک زندگی غربی دارند که منجر به بروز ناسازگاری در زندگی­شان شده است، یعنی یک بخش­هایی از زندگیشان با یک بخش­های دیگر، جور نیست. در حال حاضر بسیاری از خانواده­ها با این تزاحمات، تعارضات و ناسازگاری­ها مواجه هستند. بسیاری از کشمکش­های زندگی امروز و تعارضات بین فرزندان و والدین یا حتی طلاق­ها ناشی از همین ناسازگاری­هاست.

برای مثال در این فضای فرهنگی و عمومی که ما داریم، افراد به­گونه­ای زندگی مشترک را آغاز می­کنند، ولی در میانه راه، هریک تحت تأثیر الگوهای زندگی متفاوتی قرار می­گیرند و گاه این تفاوت چنان عمیق است که احساس می­کنند حتی حرف همدیگر را نمی­فهمند. اینکه می­گوییم حرف همدیگر را نمی فهمند، ریشه در این دارد که حرف ­زدن افراد، رفتارهای مصرفی، رفتارهای خاص اجتماعی و سیاسی ایشان، همه به آن سبک مدار ارجاع داده می­شود. از آنجا حجیت و استدلال می­گیرد. زمانی که این سبک­ها تفاوت بسیاری داشته باشد، مانند این است که در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم.

دنیای متفاوت یعنی همان سبک زندگی و آن مداری که من برای زندگی انتخاب کرده و براساس آن زندگی خود را و شکل داده و معنا می­بخشم. بنابراین از آنجا که سبک زندگی عاملی انسجام بخش است، اگر فرد سبک واحدی نداشته باشد در واقع زندگی خود را دچار تعارضات می­سازد. امروزه این گرفتاری برای جوامعی نظیر ما فراوان است. به دلیل اینکه ما دلایل مختلف فلسفی، اجتماعی و بسیاری دلایل دیگر برای زندگی اسلامی داریم. از سوی دیگر، زندگی رقیبِ زندگی اسلامی، که زندگی غربی است، ابزار گوناگونی برای ورود به زندگی ما را داراست.

یکی از این ابزار، نظام تعلیم و تربیت است. دانشی که ما آموزش می­دهیم، ترجمه شده از غرب و حامل تمام مطلوبات زندگی در غرب است. دومین ابزار غرب این است که به هر حال غرب، در آن سبک زندگی، درحال ارائه زندگی پیشرفته­ای است. به این معنا که پیشرفت­های گوناگون اقتصادی، علمی و حتی سیاسی غرب، افراد و جوامع مختلف را در مقابل خود مسحور کرده­است. این موفقیتها چشم­ها را خیره کرده و یا روح افراد را تسخیر و تسلیم می­نماید و آنان را به فضایی می­برد که تصور کنند سبک زندگی آنان مطلوبتر از سبک زندگی خودشان است. بنابراین نوع نگاهمان به بحث سبک زندگی از این جهت خیلی معنادار و مؤثر است. افراد انواع  گوناگونی از زندگی را تجربه می­کنند و در نتیجه این تأثیر و تأثرات از سبک های زندگی گوناگون قابل مشاهده است.

در هنگام مقایسه دو کلان سبکی که به آن اشاره کردیم، باید اشاره کرد که در ذیل سیستم هریک از این سبک­ها، با سبکهای گوناگونی مواجه هستیم، یعنی طبیعتاً سبکِ کلانِ زندگی اسلامی، در زیرسیستم خود، دارای بخش­های گوناگونی است که با هم متفاوت هستند. این تفاوت­ها ناشی از سابقه فرهنگی و هویت متفاوت ملت­ها و حتی شرایط جغرافیایی و طبیعی متفاوت است. بنابراین تفاوت سبکهای زندگی مختلفی که ذیل یک فراسبک قرار می­گیرند، تحت تأثیر عواملی است که برخی از آنها مثل عوامل جغرافیایی و طبیعی خیلی روشن است و برخی دیگر مبهم­تر است یا به روشنی سایر عوامل مثل شرایط جغرافیایی نیست.

برای مثال، حتماً این­طور است که سبک زندگی ایرانی با سبک زندگی عربی که هردو در ذیل سیستم سبک زندگی اسلامی قرار می­گیرند، تفاوت­هایی دارد. در واقع می­توان گفت که حتی زندگی ایرانی هم به دلیل همین تفاوتهای قومی و فرهنگی، دارای یک سبک واحد نیست و متنوع است. این تنوع واقعی و دلپذیر است و اگر این تنوع را نپذیریم در واقع با حقیقتی دلپذیر و عقل پذیر به گونه­ای غیر منطقی مخالفت کرده­ایم. بنابراین به­ طور منطقی می­پذیریم که سبک اسلامی می­تواند ایرانی و غیر ایرانی داشته باشد. بدین ­معنا که ما ایرانیان، یک سبک زندگی اسلامی داریم، اما ایرانی است. چنان ­که برای مثال ملت­های عرب نیز سبک زندگی اسلامی دارند، اما تا حدی عربی است. اینها قابل پذیرش است چرا که تفاوتها خودش را نشان می­دهد و این تفاوتها نه تنها نامطلوب نیستند، بلکه دل چسب است.

شناخت تفاوت­های موجود در سبک زندگی و تشخیص آن در عرصه­های گوناگونی نظیر نظام تعلیم و تربیت، معماری، سیاست و ... مسئله امروز ماست. برای مثال دشمنان خارجی نظام اسلامی وقتی می­خواهند سیاست در نظام جمهوری اسلامی را تحلیل کنند سبک سیاسی ما را نمی­فهمند ما الان برای خودمان سبکی داریم. چنان­که در عرصه­های گوناگون زندگیمان همین طور است. اگر این عرصه­ها را براساس سبک زندگی مطلوب خود شکل دهیم، زندگی بسیار مطلوب­تر خواهد شد. مثلاً اگر ما سبک ایرانی و اسلامی خود را در معماری حفظ کنیم، زندگی برای ما بسیار دلپذیرتر و مطلوبتر خواهد شد. درحالی که اگر نگاه غربی بخواهیم خانه را به همان شکل بسازیم که با نیازهای ما سازگار نیست منجر به بروز تعارضاتی در این سیستم می­گردد.

نوع نگاه به "انسان"

*مبنای طبقه بندی سبک­های زندگی در دو دسته اصلی یا سبک زندگی اسلامی و غربی چیست؟

برای تشخیص علت تفاوت در سبک­های زندگی باید هسته مرکزی تشکیل دهنده آنرا بررسی کنیم. درواقع باید ببینیم آن هسته مرکزی چیست که منجر به این تفاوت سبک­ها شده است؟ چه چیزهایی در این دو سبک دارد با هم فرق می­کند؟ به اعتقاد من، این تفاوت، ریشه در نوع نگاه به "انسان" دارد. نوع نگاه به انسان این تفاوت­ها را رغم می­زند، یعنی اگر ما معماری متفاوتی داریم، خانه و خانواده، نظام تعلیم و تربیت و سیاست­ورزی متفاوتی داریم، همه این تفاوت­ها ناشی از آن است که نوع نگاه ما به انسان متفاوت است. هسته مرکزی آنجاست، یعنی اگر ما انسان را به گونه غربی می­فهمیدیم، همان زندگی درست بود، ولی چون ما انسان را به گونه دیگری می­فهمیم، زندگی ای که برای او مطلوب می­دانیم متفاوت از زندگی یک انسان غربی است. در این نگاه، این انسان است که محیط اش را خلق می کند. این خانه و زندگی و سفر را انسان دارد می­آفریند. بنابراین تفاوت­ها از این منظر قابل توضیح است.

*اما تعریف انسان غربی چیست؟ غربی­ها به انسان چگونه نگاه می­کنند که این زندگی را خلق کرده­اند؟

فرض کنید خود را دریک شرایط مجازی قرار ­دهیم که ببینیم او به انسان چگونه نگاه می کند که این زندگی را خلق کرده است؟ من احساس می­کنم با نوع نگاه آنها به انسان میتوانیم همه عرصه­های زندگیشان را توضیح دهیم . یعنی به عبارتی می­توانیم بفهمیم که ازآنجا که او به انسان این­گونه نگاه می­کند خانواده اش، سفرش،سیاستش،  بازارش و سایر عرصه­های دیگر زندگیش این­چنین است .

غربی­ها چهار خصوصیت اصلی برای انسان قائلند. اولین خصوصیتی که غرب برای انسان قائل است و با تعریف ما متفاوت است، هدف زندگی است. در نگاه غربی به زندگی، هدف، کسب لذت مادی از زندگی است و بس. یعنی در نگاه آن انسانی که آن زندگی را ساخته، هدف این است که انسان از زندگی مادی و دنیوی خود حداکثر لذت را ببرد.

 دومین خصوصیت آن انسان این است که این انسان فرد است. جامعه برای او وجود حقیقی ندارد. جامعه، جمع جبری افراد است. یعنی مجموعه افرادی است که تک تک در کنار هم زندگی می­کنند و هیچ ارتباط و امتزاجی بین­شان نیست. خصوصیت سوم این انسان، عقل اوست. به تعبیر آنان، انسان عقلی دارد که این عقل می­تواند این فرد را به بهترین نحو به لذائذ زندگیش برساند.

ادعای چهارمشان که برای ما قابل قبول نیست این است که می­گویند این انسان جهانی است. ادعایشان این است که همه انسان­ها در طول تاریخ همین گونه­اند. این مبنای منطقی فلسفی ضرورت جهانی­سازی زندگی غربی را به وجود می­آورد. در دیدگاه آنان، همه انسان­ها همین گونه­اند و یا دیریا زود هم همین گونه می­شوند و مسئله تفاوت میان خود و دیگران را تنها یک تفاوت تأخیر تاریخی می­دانند.

انسان غربی چگونه رفتار می کند

*این چهار خصوصیت اصلی سبب می­شود که زندگی غربی اولاً شکل خاصی بگیرد، ثانیاً ادعا شود که جهانی است و باید به همه جهان سرایت کند. حالا این انسانی که نگاهش این است در عرصه­های گوناگون زندگی چگونه رفتار می­کند؟

 اولاً در این نگاه به زندگی، آزادی، اصل است. علتش این است که نگاه، فردگراست. فردی که برایش جامعه وجود ندارد و  هدفش هم حداکثرسازی لذت مادیِ زندگی است، عقل هم دارد که زندگیش را اداره کند،  هرچیز دیگری را مزاحم می­داند. برای مثال اگر جامعه بخواهد در قالب دولت، اهداف خود را به این فرد تحمیل کند، تحملش برای فرد سخت است. چون معتقد است که مزاحم فردیت او است. بنابراین در این دیدگاه به تعبیر آنان، دولت، شر ضرور است، چون اصل آزادی است. در حوزه اخلاق نیز همین ­طور است. چرا که اخلاق نیز در خود بایدها و نبایدهایی دارد و محدودکننده است. در این نگاه، اخلاق، دولت و دین، رقیب آزادی هستند.

اصل دوم که از نوع نگاه متفاوت غرب به انسان حاصل می­شود این است که زندگی اقتصادی اصل است، یعنی مطلوب نهاییِ این انسانی که ما درباره­اش صحبت می­کنیم، این انسانِ آزاد مستقلی که به دنبال حداکثرسازی لذت زندگی مادی است، زندگی اقتصادی است. مصرف، کسب رفاه و سود بیشتر، بهترین مطلوب این انسان است. در نتیجه، زندگی اقتصادی، زندگی مدار،زندگی اصل و جهت دهنده است. بنابراین اقتصاد دانش پایه می­شود و دانش باید اقتصادی شود و تنظیمات سایر عرصه­ها ازجمله خانواده، نظام تعلیم و تربیت، سیاست­ورزی و ... باید برمبنای اهداف اقتصادی صورت پذیرد. در نگاه غربی، انسان باید به دنبال کسب سود باشد و اگر به دنبال سود نباشد در واقع به دنبال هدفش نیست و وقتی به دنبال این هدف باشد باید هر مزاحمی را از سر راه بردارد.

در نتیجه مفهوم و معنای تشکیل خانواده حول این محور شکل می­گیرد. خانواده تنظیماتش باید بر مبنای اهداف اقتصادی باشد. خانواده هم در دانشکده اقتصاد تحلیل اقتصادی می­شود اصلا دقیقا میگویند زن و مرد شریکند مثل دو تا شریک کاری دقیقا دارند منافع مادی خود را ماکزیمم می­کنند تو یک نقطه ای به تعادل می­رسند، حتی برای تعداد فرزندان باهمین مکانیزم به نتیجه می­رسند. مثلا ممکن است خیلی راحت بگویند که الان به صرفه مان نیست که با هم باشیم. به سودمان نیست که دارای فرزند باشیم چون مهم سود است، حتی طرح مباحث کنترل جمعیت در همین فضاها صورت گرفت. یعنی بحث اقتصادی بود.

در مورد نظام تعلیم و تربیت، تحصیل زمانی ارزش دارد که منجر به کسب سود شود. سیاست باید در خدمت منافع مادی باشد. خیرخواهی اجتماعی نیز در هیچ­ یک از این­ها معنا ندارد. چون جامعه مهم نیست. حتی مهم­ترین مفاهیم اجتماعی مثل عدالت، اخلاق و ... نیز همین طور تفسیر می­شوند. برایم مثال فعل اخلاقی فعل سودطلبانه است. عدالت این است که هر فردی فرصت پیدا کند که به بهترین نحوی به اهداف مادی زندگی خود برسد. تقریبا همه عرصه های زندگی را همین طور می­توان تفسیر و تحلیل کرد. ببینید این نگاه چگونه با دیدگاه ما ناسازگار است. وقتی از سبک زندگی اسلامی صحبت می­کنیم، باید به همان روش، از هسته مرکزی­اش آغاز کنیم، یعنی نوع نگاه به انسان. در نگاه اسلامی، به انسان پایان ندارد. وجود خودش را خودش خلق می­کند. آفریننده خودش است.

مهم­ترین خصوصیتش، امکان ایجاد تغییر در خودش است. همه موجودات هستی پایان یافته­اند درحالی­که انسان در حال تغییر است. خودش را و روشش را و جامعه­اش را تغییر می­دهد و ذره ذره می­سازد و انتها ندارد. انتهایش خداست. پس زمانی کمال انسان محقق می­شود که جلوی این تغییر و شدن گرفته نشود. قوی­تر از این مبنا برای آزادی انسان وجود ندارد. انسان یعنی انتخاب. در حالی­ که درجه آزادی سایر موجودات صفر است، انسان هراندازه بیشتر انتخاب ­کند، انسانتر است. این محصول آفرینندگی انسان است انسان می­تواند خودش را خلق کند به گونه ای که خلیفه الهی شود، یعنی  قدرت خدا را پیدا کند. خدا دائما در حال آفرینندگی است و انسان باید یک چنین قدرت و علمی پیدا کند.

بدین معنا که هیچ مجهولی برای او وجود نداشته باشد. این مفهوم خلیفه نیز مفهومی حقیقی است و جانشین اکتسابی نیست. ما انسان­ها باید بتوانیم به قدرت الهی، علم الهی و صفات الهی دست پیدا کنیم. خوب در چنین تعریفی از انسان، نهایت کمال مطلوب او چه خواهد بود؟ اگر بخواهیم با نگاه غربی مقایسه کنیم، (که در آنجام نظام اقتصادی مطلوب انسان را تشکیل می­داد) در نگاه اسلامی به انسان،  نظام تعلیم و تربیت مطلوب انسان خواهد بود؛ چرا که انسانی که چنین جایگاه و مرتبه و چنین قابلیتی دارد، پس باید دائماً در حال رشد باشد. نه اینکه هدف اصلیش کسب درآمد باشد. باید بتواند قدرت و رحمت خدار ا پیدا کند.

انسان در پی کمال الهی است

*منظورتان از نظام تعلیم و تربیت، فقط آموزش و پرورش است؟

منظور از نظام تعلیم و تربیت نیز نه فقط آموزش و پرورش و آموزش عالی، بلکه رسانه ها، صدا و سیما، حوزه های علمیه و هر جایی است که با تربیت انسان مرتبط است. در این تعریف، انسان در پی کمال الهی است. پس ما باید شرایطی را فراهم آوریم که انسان بتواند این حالت خود را محقق نماید. بهترین نهاد برای این منظور نظام تعلیم و تربیت است که مستقیماً برای این منظور شکل گرفته ­است و سایر نهادها نیز باید به تبع آن شکل بگیرند، چنان ­که در زندگی غربی، نظام اقتصادی اصل است و سایر حوزه­ها به تبع آن باید اقتصادی شوند.

اگر بتوانیم کلیه عرصه­های زندگی خود شامل خانواده، سیاست و غیره را بر مبنای اصل تعلیم و تربیت تبیین نمائیم، در آن صورت موفق خواهیم شد که سبک زندگی اسلامی را محقق نمائیم. برای مثال در شهرسازی قدیم ما، بازار، حول محور مسجد شکل می­گرفت. در میان بازار مسجد قرار داشت که یک مرکز علمی یا حوزه علمیه به عنوان کانون تربیت در مرکز آن قرارداشت. به عنوان مداری که اینها دورش می­چرخید. در واقع بازار اسلامی، اوج آرامش است در حالی که امروزه بازار محل مبارزه برای کسب منفعت بیشتر اصل است.

برای تحقق سبک زندگی اسلامی، امروزه باید تلاش کنیم تا هسته مرکزی آن سبک را به گونه امروزی محقق نمائیم. در نتیجه، دانشگاه و مراکز علمی و مراکز تعلیم و تربیت باید هسته و نماد اصلی شهر باشد و سایر عرصه­ها در مدار آن شکل گیرد، حتی ساختمان­های سیاسی نباید شهرتشان بیش از ساختمان های علمی باشد. ببینیم این چه تأثیری برسبک زندگی خواهد داشت؟ اگر نشانه اصلی شهری مراکز علمی باشد، همه زندگی بر اساس آن تنظیم خواهد شد و چنانکه در نظام زندگی غربی همه چیز با توجیهات اقتصادی قابل تفسیر است، در نگاه اسلامی همه چیز با نگاه تعلیم و تربیت قابل تفسیر خواهد بود. خانواده در این نگاه، بعد از فرد، اولین هسته مشترک اجتماعی است. بنابراین در این نگاه خانواده محل تعلیم و تربیت فرد است. عمر همه هم کوتاه است پس برای رسیدن به آن مقام کمال باید به شدت در حال یادگیری باشند.

عرصه زندگی اقتصادی نیز در نگاه اسلامی، به معنای محل تعلیم و تربیت انسان خواهد بود، یعنی با این نگاه، انسان به گونه­ای زندگی می­کند که به تعالی او منجر شود و هنگام ورود به عرصه تولید، احساس می­کند که در حال جهاد است، چون در این دستگاه فکر می­کند. تفاوت اصلی این است که در این نگاه، کلیه عرصه­های زندگی انسان شامل نظام خانواده، نظام اقتصادی و حوزه های سیاسی و اجتماعی باید به گونه ای شکل بگیرد که انسان بتواند انسانیتش را محقق کند، یعنی اگر نظام تعلیم و تربیت (که همه نهادهای فرهنگساز را شامل شود)، تبدیل به نظامِ رهبرِ همه اینها و مرکز و مداری شود که  سایر عرصه­ها پیرامون آن شکل بگیرند، ما به نتیجه مطلوب و سبک زندگی اسلامی دست خواهیم یافت.

منابع سبک زندگی اسلامی

*منابع علمی و معرفتی دستیابی به سبک زندگی اسلامی چیست؟

در مبانی اسلامی، قرآن کریم، سنت و سیره معصومین(ع) از این جهت که منبعث از قرآن است، عقل بشر و تجربه، چهار منبعی هستند که به توصیه اسلام در هر زمینه ای به نظریه نیاز داشته باشیم از جمله سبک زندگی، باید به این چهار منبع مراجعه کنیم. ما از این منظر نیز با غرب تفاوت داریم. تفاوتمان با غرب این است که آنها وحی الهی و معارف وحیانی و معصومان را کنار گذاشته­اند و ما معتقدیم که مشکلشان از این جاست، ولی از جهت بهادادن به عقل و تجربه، دستاورهای ارزشمندی داشته­اند. از طرفی از پایگاه اسلامی، کسانی ممکن است عقل و تجربه را کنار بگذارند.

نگاه جامعِ اسلامی به تقریباً نزدیک به همان اندازه که با کنارگذاشتن معارف وحیانی مخالف است، با کنارگذاشتن عقل و تجربه نیز مخالف است. عقل و تجربه در کنار وحی و معارف وحیانی، برای ما معرفت آفرین است. پس ما برای دسترسی به دانشی جامع باید از همه این منابع استفاده کنیم و نتیجه­ای سازگار از اینها به دست آوریم. با یک تلاش روشمند علمی، باید بتوانیم پیام های سازگاری از اینها به دست آوریم، در این صورت به یک نظریه اسلامی در همه عرصه ها ازجمله سبک زندگی دست خواهیم یافت، یعنی برای تعریف سبک زندگی اسلامی باید هر چهار منبع را مورد استفاده قرارداد.

*در صحبت­های خود به ادعای غربیان در مورد جهانی بودن اشاره کردید. یکی از تهدیدهایی که در روند جهانی شدن، نگران­کننده برشمرده شده است، ترس از کمرنگ شدن هویت­های ملی است. در این جا سخن گفتن از سبک زندگی چه جایگاه و اهمیتی می­تواند داشته باشد؟

فکر می­کنم تهدید اصلی جهانی شدن کمرنگ شدن هویت ملی نیست. اصلی ترین تهدید جهانی شدن این است که غرب می گوید من باید جهانی بشوم، یعنی جهان غربی بشود. مسئله این است که ما به لحاظ مبانی فلسفیِ موجود، معتقدیم که غرب انسانی  نیست تا جهانی بشود. غرب غیر انسانی است. چراکه فقط به زندگی مادی پرداخته است. هرچند ویژگی­های مثبت و دستاوردهای مثبت غرب را نیز نباید ندیده گرفت. همه دستاوردهای غرب هم منفی نبوده است. به عبارتی پدیده جهانی شدن و حتی کمرنگ شدن برخی هویت­ها پدیده­ای منفی نیست و از سوی دیگر همیشه هم حفظ هویت مثبت نیست.

در واقع برای حفظ هویت باید استدلال عقلانی داشته باشیم. قرآن با تقلید از گذشتگان به اندازه کفر مخالفت کرده است. بنابراین سیر به سوی یک هویت واحد منفی نیست. چنان­که هدف اسلام نیز رسیدن به وحدت است. آنچه مهم است این است که جهانی شدن نباید به معنای غربی شدن جهان باشد بلکه باید این یکسان سازی در جهت تعالی انسان شکل بگیرد. البته در گفتمان امروز، ما در حال سیر  به سوی جهانی شدن اسلامی هستیم و شاهد گسترش این نگاه در جهان هستیم.

کلید واژه های مطلب:
نظرات
ارسال نظر
نام و نام خانوادگی :پست الکترونیک :
نظر شما :    
خبرگزاری مهر نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی‌کند.
لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین خودداری نمائید.
نظرات ارسالی شما پس از مطالعه دقیق، به قسمتهای مختلف تحریریه ارجاع داده خواهد شد.
لطفا حاصل عبارت زیر را در باکس روبرو وارد کنید:
= 10 + 2
1720551
خبر فوری :