تعيين مرز فلسفه علم به سادگي امكان پذير نيست // گزارشي از سخنراني دكتر علي پايا در موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران

شناسهٔ خبر: 146149 -
شناخت فلسفه علم شناسايي فلسفه در علم است ولي امري كه به خصوص معرفت شناسان در قرن بيست و يكم با آن آشنا شدند اين است كه تعيين مرز علم به سادگي امكان پذير نيست.

به گزارش خبرنگار گروه دين و انديشه "مهر" ، در ادامه سلسله نشست هاي هفتگي " نگرش فلسفي در دانش هاي گوناگون معاصر"، نشست فلسفه علم با حضور دكترعلي پايا، در موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران برگزار شد.

دكتر پايا سخنان خود را با ارائه تعريفي از فلسفه علم آغاز كرد و گفت : درباره فلسفه علم تعاريف متعددي ارائه شده است كه من چند نمونه را انتخاب كرده ام. خانم May Brodek در 1953 گفته است بهتر است بدانيم كه فلسفه علم چه چيزي نيست؟ فلسفه علم تاريخ علم نيست ، هر چند كه به آن نياز داريم. كيهان شناسي، فلسفه طبيعت، فلسفه جامعه شناسي و روانشناسي علم هم نيست. فلسفه علم به معناي Science هم نيست. وي فلسفه علم را اين گونه تعريف مي كند : فلسفه علم به بررسي ساختار نظريه ها و صورتبندي اصول حاكم بر تكاپوي علمي و تنظيم فلسفه علم نظر دارد. تعريف ديگري كه در اين زمينه موجود است مي گويد: فلسفه علم با سه دسته از مسائل سروكار دارد : نتايج كاوشهاي تازه علمي براي مسائل فلسفه، تحليل مسائل مورد استفاده در علوم و بالاخره مسائل مربوط به هدف علم و روشهاي استفاده از آن.

وي رهيافتي را كه براي اين بحث پيشنهاد كرد مشتمل بر اين مضامين دانست و گفت : فلسفه علم محصول تامل فيلسوفانه درباب علم است و لذا فيلسوفان علم درباره نحوه اين تامل فيلسوفانه چندان توافق ندارند. فيلسوفان علم، رياضي، اخلاق، و دين تامل هاي خود را بر اساس پيشفرضهاي نظامهاي معرفتي كه در آن پژوهش دارند به انجام مي رسانند. تفاوت پيشفرض ديدگاه ها به تفاوت رهيافتها منجر مي شود. نكته دومي كه بايد در اين بحث به آن توجه كرد اين است كه شناخت فلسفه علم شناسايي فلسفه در علم است ولي امري كه به خصوص معرفت شناسان در قرن بيست و يكم با آن آشنا شدند اين است كه تعيين مرز علم به سادگي امكان پذير نيست.

دكتر پايا در ادامه افزود : با توجه به اين نكات، فيلسوفان علم در صدد پاسخگويي به سوالاتي زير هستند : علم تجربي چه خصوصياتي دارد؟ نقش نظريه ها و مدلهاي علمي و اين كه اين نظرات تا چه اندازه واقع نما هستند؟ انواع تبينها درعلوم كدام اند و مشخصات هر كدام چيست؟ آيا معرفتهايي نظير منطق، رياضيات و تاريخ در زمينه علوم تجربي جاي دارند؟ روش شناسي علوم چيست و آيا روش شناسي واحد براي اين كار وجود دارد و يا وحدت روش شناسي موجود نيست؟ رابطه علم با تاريخ، دين، فرهنگ، هنر و جامعه چيست؟ آيا اكتشاف علمي روشمند است؟ عينيت در علم به چه معنايي است؟ آيا نظريه هاي علمي فارغ از جنبه هاي ارزشي هستند؟ قوانين علمي چه معنايي دارند؟ آيا علم تجربي پيشرفت مي كند؟ عقلانيت يعني چه و آيا فرايند تطور علمي فرايند معقولي است؟ ملاكهاي رد يا نظريه علمي كدامند؟ تجربه در معرفت علمي چه جايگاهي دارد؟ آيا ترويج معرفت علمي در ميان عامه شهروندان ضروري است؟ جايگاه منزلت هاي اخلاقي در پژوهشهاي علمي كجاست؟ فلسفه علم با ديگر حوزه ها چه ارتباطي دارد؟ 

وي ادامه سخنان خود را به بحث تاريخچه فلسفه علم اختصاص داد و گفت : نخستين پرسشهايي كه مي توان رنگ علمي در آن ديد به وسيله فيلسوفان يوناني و پيش از سقراط با سوال از ماهيت مادة المواد مطرح شده است. عينا همان وضعي كه براي آن فيلسوفان مطرح بود همين اكنون براي متفكران ما نيز موجود است. پرسشهايي كه آنها مي كردند مخلوطي از فلسفه، روانشناسي، علم و علوم اجتماعي بود كه به تدريج شكل هاي بهتري پيدا كرد و به افلاطون و ارسطو كه مي رسيم رگه هاي مشخص تري را مي بينيم. افلاطون رويكرد رياضي به قضايا داشت و ارسطو در مقابلش رويكرد طبيعي داشت. اين دو رويكرد دو سنت پويا را در علم و فلسفه به بار آوردند . در قرون وسطي متفكراني از جهان اسلام و مغرب زمين مانند: ابن سينا، اين هيثم، رابرت گروستت، راجر بيكن، ويليام اوكامي، دونس اسكات پرسشهايي را مطرح كردند كه صبغه علمي داشت كه مي توان در آنها رگه هاي فلسفه علم را كه ما  اكنون با آن سروكار داريم مشاهده كرد . فلسفه در قرون 16 و 17 و 18 با كارهاي گاليله، كپلر، كوپرنيك، بيكن، دكارت، اسپينوزا، لايب نيتس، هيوم و كانت ادامه پيدا كرد. در قرن نوزدهم ظهور فلسفه هاي غير اقليدسي بسيار كمك كرد تا زمينه هايي براي قرن بعدي به وجود آيد. هيول و ميل براي اولين بار به شكل مشخص مورد بحث قرار دادند. آنها بر سر مسئله استقراء جدل هاي بسياري با يكديگر داشتند. نكته اي كه مورد نظر هيول بود اين است كه استقراء صرف  مشاهده نيست بلكه جهش نظريه اي و فرضيه سازانه هم مي بايد در آن صورت بگيرد.

دكتر پايا با تاكيد بر اين مطلب كه فلسفه علم در قرن بيستم بعد از جنگ جهاني دوم به شكل رشته دانشگاهي در آمد اظهار داشت : چند مورد در اين شكل گيري تاثير داشت كه يكي از آنها ظهور نظريه هاي جديد علمي و كنار گذاشتن پارادايم تئوري نيوتوني- ماكسولي بود. تئوري تازه كوانتوم و نسبيت، ساختار باورهاي غربي را كاملا بر هم شكسته بود و توجه نويني به اين تئوري ها شده يود.  ظهور جريانهاي مهم منطقي با عنوان پوزيتويستهاي منطقي از ديگر تاثيرات اين جريان بود. پوزيتويستهاي منطقي چند هدف مهم را دنبال مي كردند  در تلاش بودند يك زبان مناسب براي علم تهيه كنند و باورشان اين بود كه بسياري از سوء فهمها از باب اين است كه يك زبان مناسبي براي فلسفه علم وجود ندارد و به اين نتيجه رسيدند كه اگر يك زبان منطقي ايجاد كنند باعث مي شود كه فلسفه علم رشد بيشتري پيدا كند. آنها اميدوار بودند كه با ابزار منطق تصوير جامعي از عالم ترسيم كنند. باور آنها اين بود كه تنها چيزي كه ما در اختيار داريم حس و داده هاي حسي است و تمام عالم را مي توانيم بر اساس حس و داده هاي حسي  به شكل منطقي بازسازي كنيم.

وي افزود : يكي ديگر از نكاتي كه آنها به آن توجه كرداند تميز گذاشتن ميان ظرف و زمينه است.  تلاش آنها اين بود كه براي تميز ميان علم تجربي و شبه علم ملاكي پيشنهاد كنند . معياري كه پيشنهاد كردند " معنا داري"  بود كه اين مورد را از ويتگنشتاين اخذ كرده بودند و در برابر آنها معيار صدق و كذب بود. آنها معتقد بودند كه فلسفه يك فعاليت است نه يك معرفت. پوزيتويستهاي منطقي پس از اين كه به آمريكا رفتند حلقه شان شكست و بسياري از جنبه پراگماتيسم آمريكايي را پذيرفتند. اما معتقد بودند كه ما بايد يك فلسفه علمي تهيه كنيم كه عقلاني، متكي به دانشمندان و مدرن باشد.

دكتر پايا در ادامه درباره حلقه وين گفت : اين حلقه به جنبش روشنگري و مبارزه با خرافات  در انيشه هاي اجتماعي تاكيد مي كرد و با فاشيسم مخالف بودند و به عنصر اخلاق در تعاملات انساني توجه داشتند. شليك در اين باره گفته بود كه حلقه وين درباره ارزشهاي اخلاقي به شيوه سقراطي برخورد مي كند و اخلاق را وظيفه اي فلسفي مي ديدند. اعضاي مكتب فرانكفورت به شدت با فلاسفه پوزيتويستهاي منطقي مخالف بودند.

وي درباره نقد ديگاه هاي منطقي پوپر به پوزيتويستهاي منطقي با اشاره به اين كه در اين مورد،  بحث استقراء و مسئله تمييز علم تجربي از ديگر حوزه ها مورد توجه پوپر بود گفت : هدف علم براي پوپر كشف حقايق جالب توجه است كه درباره عالم و نظريه سه چهان و اين كه جهان قابل فهم است بحث مي كند. قابل فهم بودن جهان را پوپر از اينشتاين گرفته بود. جنبه هاي كلي روش شناسانه پوپر نيز مهم است چرا كه پوپر قائل به پلوراليسم معرفتي است و تاكيد دارد كه ما هرچه قدر ديدگاه هاي بيشتري را عرضه كنيم شانس اين كه به نظريه هاي كارآمدتري دست پيدا كنيم بالاتر مي رود.  پوپر را آخرين فيلسوف عقلاني  قرن بيستم ذكر مي كنند كه همزمان با وي يك چرخش تاريخي ضد عقلاني در حوزه فلسفه علم پيدا شد كه برجسته ترين نمايندگانش تامس كوهن و پل فايرابند بودند. تاريخ علم نيز از هربرت باترفيلد و الكساندر كوايره متاثر بود. كوهن از كويره  در برابر دوئم  آموخت كه تاريخ علم مجموعه اي از گسستهاي معرفتي است و از لودويك فلك نقش اجتماعات علمي را فراگرفت. ويتگنشتاين متاخر و لوي استراوس ساختارگرا نيز بر او تاثير گذاشتند . روانشناسي مكتب گشتالت روشهاي ناگهاني معرفتي را به او توضيح داد و در زبان شناسي از وورف و كواين كه به تز ترجمه ناپذيري باور داشت توجه داشت و در فلسفه علم از مايك پولاني از شيميدان مجاري الاصل فرانسوي كه به معرفت ضمني تاكيد داشت بهره گرفت. كتاب مشهور تامس كوهن با عنوان ساختار انقلابهاي علمي عنوان در خور توجهي است. ساختار گرايي در آن زمان متداول بود و به مسائل علمي نيز توجه داشت و انقلاب هم روح زمانه بود كه تامس كوهن اين سه واژه را كه در آن دوران اهميت بسيار داشت مورد توجه قرار داد. برخلاف آنچه كه پوزيتويستهاي منطقي توجه داشتند تامس كوهن به يك چرخش تاريخي  تكيه مي كند و معتقد مي شود كه علم يك سيستم پوياست و به جاي معرفت شناسي علم به جامعه شناسي علم توجه مي كند.كوهن برخلاف پوپر كه پروژه عقلانيت را دنبال مي كرد و مفهوم صدق برايش اهميت داشت تمامي اين معناي را كنار مي گذارد و نظريه پارادايم ها  كه متكي بر تغيرات ناگهاني پارادايم ها كه تغييرات غير عقلاني بودند را پشنهاد مي كند.

دكتر پايا درباره همكار تامس كوهن، پل فايرابند كه مقوله ديگري را مطرح كرد گفت : فايرابند مي گويد علم رابطه عقلاني نيست و علما با غوغا سالاري كارهايشان را پيش مي برند و دليلي وجود ندارد كه ما حرفهاي علمي جديد را بپذيريم و حرفهاي بودايي و شمنها را نپذيريم. عقلانيت را كنار بگذاريم و به زندگي بپردازيم و بحث سنجش ناپذيري نظريه ها را به سه معنا در نظر مي گيرد.

وي مكتب ادينبور و مكتب پاريس را ميراث دار مكاتب  آلماني و فرانسوي دانست و اظهار داشت : كارل مانهايم اولين كسي بود كه به نحو سيستماتيك مدعي شده بود كه در بررسي علوم بحثي كه كوهن درباره تاريخ علم مطرح كرده بود دو جنبه دروني و بيروني وجود دارد. مانهايم رياضيات و علوم تجربي را به سبك سنتي كه در آلمان به ديلتاي باز مي گردد از سنت فرهنگي آلمان جدا كرده بود. مدعي شده بود كه دسته دوم علوم متاثر از عوامل بيروني هستند و قبول كرده بود رياضيات و علوم طبيعي مي توانند جدا از عوامل بيروني رشد پيدا كنند.

دكتر پايا به تحولات فلسفه هاي علم توصيفي اشاره كرد و گفت : جرالد هولتن و استفن تولمين در اين تحولات نظرياتي ارائه كردند. هولتن مي گويد ما با بايد به نحوه عمل خود دانشمندان توجه كنيم و از طريق اين توجه آن چيزي را كه خود دانشمندان با آن سروكار دارند را شناسايي كنيم و به كار گيريم.

وي در پايان گرايشهاي تازه در فلسفه علم را مثبت دانست و خاطر نشان كرد : از جمله اين گرايشها توجه به علم خاص است. فلسفه زيست شناسي، فلسفه شيمي، فلسفه روانشناسي، فلسفه افتصاد و فلسفه جامعه شناسي از جمله اين گرايشها هستند. يكي ديگر از موارد مهمي كه حدود دو دهه از عمر آن مي گذرد توجه به استقلال فعاليتهاي آزمايشگاهي است. تا به حال تجربيات آزمايشگاهي ذيل فعاليتهاي نظريه پردازي به فعاليت مي پرداخت .    

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
4 + 7 =