در گفتگو با مهر مطرح شد:

مقاومت مردم کوبانی علیه «داعش» روی بوم نقاشی جان گرفت

شناسهٔ خبر: 2423730 -
احمد خلیلی‌فرد تازه ترین آثار نقاشی خود را که متأثر از درگیری‌های منطقه خاورمیانه و مبارزه مردم کوبانی علیه گروهک تروریستی داعش است به گالری والی می‌برد.

احمد خلیلی فرد هنرمند نقاش در گفتگو با خبرنگار مهر درباره مجموعه آثار تازه ای که جمعه 30 آبان ماه در گالری والی به نمایش می گذارد، توضیح داد: در این نمایشگاه 13 تابلو نقاشی در ابعاد 120 در  80 به نمایش درخواهد آمد که به جز سه اثر، مابقی آنها را در طول چهار ماه اخیر کار کرده ام.

او تکنیک آثارش را رنگ و روغن و اکرلیک روی بوم ذکر کرد و ادامه داد: این آثار جدید، تفاوت چشمگیری با آثار قبلی من دارد اما ردپای همان موضوعات قبلی را می توان در این آثار تازه دید.

خلیلی‌فرد با اشاره به موضوع آثارش یادآور شد: موضوع آثار من طبق معمول روایت های عاشقانه و عارفانه است که البته در آثار تازه ام با توجه به درگیری های گروهک تروریستی «داعش» در منطقه کردنشین کوبانی و مبارزات مردم کرد، رویکردی حماسی تری را در این آثار شاهدیم که به شکلی ناخودآگاه در آثارم تأثیر گذاشته است.

آثار این هنرمند نقاش که قرار است روز جمعه 30 آبان ماه در گالری والی به نشانی میدان ونک، خیابان ونک، خیابان شهید خدامی، پلاک 72 روی دیوار رود، تا 11 آذرماه آماده بازدید علاقه مندان است.

نقاشی های احمد خلیلی فرد

کامبیز کریمی شاعر و نویسنده، یادداشتی را درباره آثار تازه احمد خلیلی فرد نوشته که به شرح زیر است:

پنجره ای به رویاهای کودکی ام

«روایت های کودکی ام کوچه ای داشت، کوچه ای کوچک و وهم انگیز، یک و نیم در 17 متر، درست 25 متر مربع، هر روز نزدیکی های غروب، دختری که به سیزده سال نرسیده بود، در انتهای این کوچه بن بست وهم انگیز، سوار بر اسبی سپید از تنها خانه کوچه به بیرون می خزید، کنار دیوار کاهگلی می ایستاد و به آسمان خیره می شد. اسب سری می چرخاند و به دخترک زل می زد.

دخترک دستش را دراز می کرد و ماه را نشانه می کرد. اسب شیهه ای می کشید و دخترک می خندید. اسب رم می کرد و دخترک به بالا بر می آمد. دور، دورتر از وهم کودکی و کوچه ام، دخترک میان ابرهای نارنجی افق گم می شد. هفت سال، هفتاد سال، هفتصد سال، هفت هزار سال می گذشت. کنار آن سه اسب سپید سرکش، سوار بر شانه بی قرار، دخترکی سپیدموی از ماه به پایین می آمد.

کوچه غوغایی می شد و کمی بزرگتر. دخترک دف می نواخت. اسب ها یال پریشان می کردند. دخترک از گیسوانش تفنگی می بافت و اسب ها سینه فراخ می کردند. دخترک آواز می خواند و دستار ستاره بود که از پی دستار می افتاد. هنوز پس از سالهای بسیار سه دستار آویزان در اتاق تنهایی هایم یادگار همان کوچه کوچک وهم انگیز کودکی ام هست.

گاهی برایشان آواز می خوانم، آواز دخترکی که در یک غروب وهم انگیز سوار بر اسبی سپید به بالا برآمد و اینک پس از هفتاد سال در انتظار آمدنش، شعر می خوانم و در انتظار آمدنش هستم،
به موسیقی گوش فرا می دهم، در انتظار بازآمدنش هستم، به نقاشی نگاه می کنم، در انتظار آمدنش هستم، روزها را می شمارم و در انتظار...

نقاشی های احمد خلیلی فرد، همیشه مرا به کوچه کوچک و وهم انگیز کودکی ام می برد. احمد عزیزم  17 تابلوی آخرت را دیدم نه بر سینه دیوار که در صفحه سرد و بی روح لپ تاپم. 17 تابلو نه. 17 شعر غمگنانه. احتمالاً وقتی این نوشتار را می خوانی، زودتر و یا دیرتر کسانی به تماشای نقاشی هایت نشسته یا خواهند نشست.

«ترکیب بندی این یکی عالی است»، «رنگ در این تابلو غوغا کرده است» ، «خطوط این یکی کمی به هم ریخته است» ، «این تابلو به شدت معناگراست»، «این کار به شدت مدرن است» و جملاتی از این دست را شنیده و یا خواهی شنید. من نقاشی هایت را به یاد کودکی ام دیدم و با تاریخ پرفراز و نشیب کهنسال مردمم معنا کردم.

می دانم، می دانی که این دیوانگی است. اما باور کن نه به اندازه شعرهای دیوانه واری که تو با رنگ و خط سروده ای. احمد جان دوست داشتم وقتی مردم به تماشای نقاشی هایت می آیند، یک لحظه کنارشان بودم. آقا ببخشید این خانم را سوار بر اسب در سایه سار ماه می شناسی؟ مادر من است. از دوردست ها آمده است. هزار قصه انفال و غربت و آوارگی را در سینه نهفته دارد.

نگاه کن هنوز نجیبانه تبسم بر لب دارد. خدا شاهد است ما مردمیم. خانم، سلام لطف کردید به تماشای همزبان من آمدید. آن مرد را می بینی عارفانه و عاشقانه دعا می کند. او همسایه ما بود، معشوقه اش در طوفان حواث گم شد. هنوز هم در انتظار اوست. نگاه کن! نگاه کن احمد خلیلی فرد هم او را می شناسد حتی تصویر معشوقه را بر فراز رویاهایش کشیده است.

اما این یکی دخترک رویاهای ماست. پیچیده در باد و سبکتر از ابر، نگاه کن! شال کمرش سلسله کوه‌های ماست، خوش آمدی استاد، این زن و مرد را می بینی؟ اما من آنها را می شنوم، دقیق تر گوش کن! مرد شعر مولوی را زمزمه می کند به جان بچه ام دروغ نمی گویم.  گوش کن: «هنگامه رفتنم فرا رسیده است بدرودی آنچنان که انتظار هیچ بازآمدنی نیست، سلطنت بر سریر وصلت به سر آمده است، انتظار نظاره دیگر بار تو محال است، محال....»

کاک احمد مهربانم، امشب نقاشی هایت مرا به کوچه کودکی هایم برد، به کوچه کودکی هایمان از پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم، سنندج آبی شده بود و از آسمان آرام آرام اسب و دخترک و دستار می بارید. پسرم را از خواب بیدار کردم، خواب آلود کنار پنجره آمد. گفتم نگاه کن چه غوغایی است. گفت: فرشته ها دارند نقاشی می کشند. گفتم: نه احمد خلیلی فرد، دوست قدیمی من دارد فرشته ها را می کِشد.

کامبیز کریمی/ سنندج / 20 آبان 93»