پاسداشت سردار شهید ورامینی

حکایت فرمانده ای که عاشق مردم بود و به این عشق می بالید

شناسهٔ خبر: 4148369 -
او خود را عاشق مردم و ملت و کشورش می دانست و چنین می پنداشت که از همین عشق هم می توان به خدا رسید.

خبرگزاری مهر گروه فرهنگ: سال ۱۳۶۲ که از سفر حج بیت الله الحرام بازگشت، مشخص بود که آدم دیگری شده است؛ او پس از آن کمتر سخن می گفت و راز و نیاز و مناجاتهای عارفانه اش هم بیشتر شد تا آنکه در چنین روزی یعنی در بیست و هشتمین روز از آبان ماه سال ۱۳۶۲ و در جریان عملیات والفجر چهار در منطقه پنجوین، از ناحیه پیشانی مورد اصابت ترکش قرار گرفت و آسمانی شد.

سخن از سردار شهید حاج عباس ورامینی ست؛ رئیس ستاد لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) و البته قائم مقام این لشکر.

او در بهمن ماه سال ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد.

از همان کودکی، به عنوان عضوی از اعضای مسجد و هیئت شناخته می شد.

دیپلم که گرفت، تحصیلات خود را در دانشگاه و در رشته مددکاری اجتماعی ادامه داد و همزمان، به پرورشگاه ها می رفت و به کودکان بی سرپرست خدمت می کرد.

چندی بعد به مبارزات نهضت انقلابی حضرت روح الله پیوست و همین امر سبب شد تا چند بار منزلشان از سوی عوامل ساواک مورد بازرسی و تفتیش قرار گیرد.

بهمن ماه ۱۳۵۷ بود که امام امت به میان مردم بازگشت و ایران عزیز، نغمه شور و نشاط سر داد.

عباس در آن روزها به همراه دوستان خود، حفاظت و نگهبانی از بهشت زهرا و محل استقرار حضرت امام خمینی را عهده دار شدند.

وی سپس به جمع مُخلصانه جهادگران پیوست و در روستاهای سیستان و بلوچستان به خدمتگزاری مردم مشغول شد؛ نکته ای که در تمام طول عمر به آن پایبند بود و حتی در یکی از مهمترین توصیه هایش به خانواده و دوستان، چنین نوشت:

"برادران، خواهران و دوستان عزیز!

یک وصیت دارم و آن، عاشق مردم بودن است که از این طریق به خدا می ‌توان رسید." 

آبان ماه ۱۳۵۸ که فرا رسید، عباس به جمع دانشجویان پیرو خط امام پیوست و در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی شرکت داشت و مسئولیت آموزش نظامی آن دانشجویان را بر عهده گرفت.

او سپس به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و اینگونه بود که از نخستین روزهای آغاز جنگ تحمیلی در جبهه ها و در عملیاتهای مختلف حضور داشت و چندین بار هم، مجروح و بستری شد.

در همان ماههای نخست جنگ، وی بارها لیاقت و شایستگی خود را نشان داد تا از سوی فرماندهان جنگ، به فرماندهی بخشهای مختلف منصوب شود که آخرین آنها، ریاست ستاد لشکر ۲۷ محمد رسول الله بود؛ جایی که برای عباس به عنوان خانه نخست او شناخته می شد.

و این، بخشی از وصیت نامه بلندبالای شهید سرافراز، سردار حاج عباس ورامینی است؛ آنجا که دفاع مقدس را وسیله ای برای رفع ظلم در جهان و کمک به مظلومان و مستضعفان جهان می بیند و امید به آینده را نوید می دهد:

"سلام به امت شهیدپرور، امتی که بهترین تعبیر را در مورد این مردم، امام عزیزمان فرموده است که این ملت، الهی شده است و من این مسئله را با گوشت و پوست بدنم حس کرده ام و آن را در جبهه های جنگ مشاهده نموده ام.

من بوی دست آن پیرمرد یا پیرزنی که نان تهیه کرده و برای ما به جبهه ها می فرستد، به مشامم رسیده است؛ من چهره آفتاب سوخته آن مرد روستایی و یا آن جوان روستایی که فقط به ندای حسین گونه امام لبیک گفته است را دیده ام؛ من عشق به شهادت جوانان پاک حزب الله را در اینجا دیده ام و خیلی نمونه های دیگری که هر کدام گویای حضور مردم در تمام صحنه های نبرد حق علیه باطل می باشد. من با آن گفته امام عزیزمان که می گوید در جبهه ها حتی یک نفر هم پیدا نمی شود که از خانواده این مستکبرین باشد، کاملاً مانوس می باشم و می بینم که انقلاب با شتابی سرسام آور، به پیش می رود و إن شاء الله تمام کاخهای ظلم را در هم خواهد کوبید و باعث نجات تمام مستضعفین جهان خواهد شد و از همه مهمتر، زمینه آماده می شود برای ظهور امام زمان (عج).

نکته بسیار ظریفی که در اینجا مشهود است؛ ارتباط قوی بین امام و امت می باشد که به فضل الهی این دو هم جهت حرکت می کنند و تا این همسویی برقرار است ما پیروزیم."

او چند بار از جبهه برای خانواده اش نیز نامه نوشت که آنچه در ادامه می آید؛ بخشی از یکی از این نامه ها به فرزند کوچک یک ساله اش، میثم و به مناسبت نخستین سالگرد تولد است:

"خدمت میثم کوچولو سلام عرض می کنم و از خدا می خواهم که تو یادگارم را در زیر سایه خود حفظ نماید و خود، نگهدار تو باشد.

میثم جان!

بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین (ع) را با تمام گوشت و پوست خود حس نماید.

بابا رفت تا شاید بوی خون حسین (ع) به مشامش برسد، بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین (ع) بوسه بزند، بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را برای تمام دل ‌هایی که هوای کربلا دارند باز کند، بابا رفت ... شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان که همه‌ چیز ناپایدار است چه برای تو و چه برای من، تنها چیزی که باقی می ‌ماند و قابل اتکاست، خداست.

میثم جان! سال گذشته در چنین روزی، ساعت چهار صبح به دنیا آمدی؛ یکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن تو است، بابا پهلویت نباشد، اما هیچ عیبی ندارد.

خدای بابا تو را دوست دارد؛ پس ناراحت نباش و همیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد ... ."

اکنون سی و چهار سال است که پیکر مطهر شهید حاج عباس ورامینی، در قطعه ۲۴ بهشت زهرا آرمیده است؛ اما یاد و نام او همچنان زنده و پابرجاست؛ چراکه عاشق مردم و ملت بود و خودش هم از همین راه، به خدا رسید و جاودانه شد؛ رحمت الله علیه. 

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
6 + 5 =