«گراهام فولر» بررسی کرد؛

مهار آمریکا؛ سیاست جدید قدرتهای بزرگ جهانی برای تعامل با واشنگتن!

شناسهٔ خبر: 4223289 -
مقام پیشین سازمان سیا در مقاله ای به بررسی سیاست دیرینه مقامات واشنگتن (مهار) می پردازد که این روزها، به مشخصه نحوه تعامل سایر قدرتهای بزرگ جهانی با آمریکا تبدیل شده است!

خبرگزاری مهر- گروه بین الملل: «گراهام ای. فولر» از مقامات بلندپایه و پیشین سازمان جاسوسی آمریکا (سیا)، تحلیل گر ارشد مسائل سیاسی و نویسنده کتابهایی در حوزه افراط گرایی اسلامی در مقاله ای با عنوان «کی چه کسی را مهار می کند؟!» به بررسی سیاست «تحدید نفوذ یا مهار» (Containment Policy) می پردازد که سالیان متمادی یک ابزار مهم سیاسی در دستان مقامات واشنگتن برای منزوی سازی، تحمیل سخت ترین شرایط زندگی یا طرد رژیمهایی بوده است که از پذیرش نظم جهانی مورد پسندِ آمریکا سرباز زده اند.

در این مقاله، گراهام ای فولر می نویسد: «اما از طنزِ روزگار، این روزها این سیاست بسی آمریکایی مشخصه طرز تفکر بسیاری از قدرتهای بزرگ جهانی در خصوص نحوه تعامل با آمریکا است. با آنکه این کشورها در عمل واژه مهار یا تحدید نفوذ را بکار نمی برند؛ اما قصد و نیت همان است. آنها ضرورتِ مهار یا محدود و مقید ساختن واشنگتن را درک می کنند: از این راه و بدون ورود به یک رویارویی آشکار با آمریکا، میزان آسیبی را که ممکن است از سوی واشنگتن بر منافع ملی آنها وارد شود، محدود می کنند.

مهار شیوه ای خردمندانه و منطقی برای برخورد با کشورهای متخاصمی بوده که شکست نظامی آنها بدون صرف هزینه های نظامی بالقوه سنگین توسط آمریکا، به سهولت قابل تحقق نبوده است- به ویژه اگر با خطر آغاز یک جنگ اتمی همراه باشد. هم چین و هم اتحاد جماهیر شوروی سابق به مدت چندین دهه به دلیل آنچه که به زعم مقامات آمریکا، ایدئولوژیهای افراط گرایانه و خصومت آنها نسبت به نظم جهانی تحت سلطه آمریکا تعبیر می شد، مهار شدند. این دو کشور همچنین پشتیبان بسیاری از جنبشهای انقلابی چپ و رادیکال در سرتاسرجهان بودند که به لحاظ ایدئولوژیکی، در نقطه مقابل آمریکا قرار می گرفتند. (غالب اوقات، این جنبشها دلیل خوبی برای ابراز دشمنی و انقلابی گری در اختیار داشتند؛ اغلب به دلیل شرایط هولناک داخلی در موطن خود- و تحت تسلط رژیمهایی که غالباً از حمایت آمریکا برخوردار بودند. کوبا، شیلی و نیکاراگوئه ناگهان به خود آمدند، هرچند که آمریکا در نهایت برای براندازی حکومتهای آنها پس از انقلابهایشان تلاش فراوان کرد).

طی دهه های اخیر، آمریکا سیاست مهار را در مورد عراقِ زمان صدام و همچنین ایران به کار بست. اما مهار کره شمالی یک سیاست قدیمی است؛ سیاستی که مسلماً از اکثر گزینه های دیگر خردمندانه تر بود. در واقع، آیا مهار لاینقطع صدام در عراق در مقایسه با جعبه پاندورایی [کنایه از سلسله اقداماتی که منشأ دردسرهای بزرگ و غیرمنتظره می شود] که با تهاجم آمریکا و اِشغال عراق و بازتابهای منطقه ای گسترده و در حال ظهور آن گشوده شد، سیاست به مراتب عاقلانه تری به شمار نمی رفت؟ اما سیاست مهار برخی پرسشهای سخت را نیز مطرح می کند. یکی از این پرسشها آن است که کشوری که تنها یکبار در فهرست مهار آمریکا قرار بگیرد، اغلب به سختی می تواند از آن رهایی یابد؛ حتی بدون اینکه هدفِ سیاست تغییر رژیم آمریکا قرار گیرد. کشوری به یک رژیم سرکش تبدیل می شود. و بزرگترین مسأله در مورد مهار شدن این است که در برخی موارد، این سیاست خود به یک پیشگوییِ صادقانه از دشمنی پایدار تبدیل می شود.

از پایان جنگ سرد، چشم انداز جهان تاحدودی تغییر کرده است. در میان کشورهایی که به استاندارهای زندگی نسبتاً مرفهی دست یافته اند، میل و رغبت برای رویارویی یا جنگ کمتر است. در نتیجه «بارِ مسئولیت رهبری جهانی» که آمریکا در زمان جنگ و صلح در عرصه بین المللی به خود نسبت می دهد، به مثابه کالایی است که کمتر از گذشته مورد تقاضاست. از این رو، کشورها و ملتهای معدودی حاضرند با خطر آغاز یک جنگ بالقوه که ارمغانِ «رهبری» آمریکاست، روبرو شوند- در کره، در اروپا و در مقابل رویارویی های ناتو در امتداد مرزهای روسیه، در عملیات گشت زنی در تنگه تایوان، یا جنگ در ونزوئلا، یا حفظ جریان آزاد نفت در خلیج فارس (در شرایطی که این جریان آزاد نفت تقریباً هیچگاه به چالش کشیده نشده است).

افزایش شمار نظرسنجی های بین المللی طی سالهای گذشته نشان می دهد که این روزها، مردمان بسیاری از کشورهای جهان به این نقطه نظر رسیده اند که آمریکا خود یکی از بزرگترین تهدیدات علیه صلح جهانی است. آمریکا- که از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تقریباً بطور مستمر درگیر جنگ در محل یا منطقه ای بوده است- برای حل و فصل بحرانهای جهانی بطور فزاینده ای به سوی رویکردهای نظامی گرایش نشان داده است. حتی پیش از ریاست جمهوری [دونالد] ترامپ، رشد دیپلماسی آمریکا در مقایسه با گسترش مراکز فرماندهی منطقه ای ارتش آمریکا همواره ضعیف بوده که این امر اقتدار و چیره دستی سفرای آمریکا در اقصی نقاط جهان را تحت الشعاع قرار می دهد.

به عنوان مثال، فرمانده مرکز فرماندهی ارتش آمریکا در قاره آفریقا (AFRICAM) ریاست یک بودجه نظامی کلان را برعهده دارد و بطور مؤثری نماینده صدای سلطه گرانه آمریکا در آفریقا است. این ذخایر نظامی نهادینه شده قدرت مالی و سیاسی هر یک از سفرای آمریکا در هر کشور آفریقایی را تحت الشعاع قرار می دهد. جای شگفتی نیست که توزیع نامساوی قدرت آمریکا در ورای مرزهای این کشور به اقبال گسترده تر به راه حلهای نظامی بجای توجه به راه حلهای دیپلماتیک و سیاسی ختم شده است.

در جهان به سرعت در حالِ تغییر امروزی، آمریکا مسلماً بیش از هر کشور بزرگ در دنیا بنا بر ماهیت و سرعت دگرگونیهای استراتژیک جهانی در عرصه قدرت دستخوش آشفتگی و تزلزل می شود. بازی سرزنش و عیب جویی از دیگری در واشنگتن بسیار رایج است. آمریکا به قرار گرفتن در مسند گرداننده نظم جهانی که خود پس از پایان جنگ جهانی دوم مهندسی کرد، عادت کرده بود. به نظر می رسد که تقریباً برای اکثر آمریکائیان- و برای برخی غیرآمریکائیانی که در محیطی مشابه رشد و پرورش یافتند- تصور جهانی که در آن آمریکا دیگر معمار یا قاضی عالی نظم جهانی نباشد، غیرممکن است.

بدین ترتیب، این تغییر تشویشها و نگرانیهای جدی را در واشنگتن در خصوص قدرت (نسبتاً) رو به افول آمریکا بوجود می آورد. این تشویش و نگرانیها به این بایستگی همیشگی منتهی می شود که در داخل و خارج، این باور و عقیده که قدرت آمریکا به هیچ وجه کاهش نیافته است، باید تقویت شود. آمریکا به طور روز افزونی به این استدلال استناد می کند که اقدام نظامی در برخی موارد موردنیاز است، حتی اگر برای هیچ چیز دیگری به جز «حفظ اعتبار آمریکا» نباشد.

خلاصه آنکه اگر شما دست به اقدام نزنید، هرقدر هم که اینگونه اقدامات غیرعاقلانه باشند، ممکن است [به عنوان یک قدرت] ضعیف معرفی شوید و دیگر نماینده یک «تعهد» معتبر نباشید. از این رو، ما وارد هفدهمین سال جنگ در افغانستان شدیم. این یک خطر بزرگ در رقص خطرناک قدرتهای در حال ظهور با قدرتهای رو به افول است. این روانشناسی بیواسطه برای قدرت در حال ظهور و قدرت رو به افول می تواند خطرناک باشد. در نتیجه، کشورهای خارجی با احتیاط و هوشیاری با آمریکا رفتار می کنند، حتی شاید به مثابه ماری که مترصد حمله ای غیرمنتظره است.

حاصل نهایی این روند، تنش و ناآرامی گسترده در جهان از مقاصد و اقدامات آمریکا- حتی پیش از ریاست جمهوری ترامپ- و پیامدهای ناخواسته و پرمخاطره این مقاصد و اقدامات است. و دلیلِ اینکه چرا هم اکنون بخش اعظمی از جهان در چارچوب محدود ساختن ضرر و زیانهایی می اندیشند که بر حسب سیاستهای تهاجمی تر آمریکا قابل پیش بینی است.

چنانچه ما درصدد گزینش یک شرح روانشناسانه واحد باشیم که استراتژی امروزین چین و روسیه را توصیف کند، آن شرح در واقع اینگونه خواهد بود: مهار آمریکا. به عنوان مثال، اتحادیه اروپا نیز به طور فزاینده ای معتقد است بجای آنکه به خاطر رزمایشهای مشکوک ناتو در مرزهای روسیه، بطور بالقوه به سمت مواجهه ای نظامی با مسکو کشیده شود، لازم است کنترل روابطش با مسکو را در دستان خود بگیرد. پشتیبانی از اعتبار آمریکا دیگر در صدر فهرست سیاستهای خارجی موردِ پسند اروپائیان قرار ندارد (البته به جز برای شمار معدودی از کشورهای کوچک و همجواری که محکوم به حیات ابدی در مجاورت روسیه هستند!). رهبری کره جنوبی نیز گاهی اوقات بازی با کارت آمریکا را به لحاظ دیپلماتیکی مفید می یابد، اما چنانچه واشنگتن عملاً خواهان راه اندازی یک جنگ باشد- جنگی که سئول در آن خیلی چیزها را می بازد- بازی با کارت آمریکا با خطر بزرگی همراه است. در حقیقت، این روزها اسرائیل یگانه دولتی در جهان است که به حمایت و پشتیبانی کامل از اقدام نظامی آمریکا در اقصی نقاط جهان تمایل دارد.

در نهایت، مفهوم مهار نکته ای ژرف تر را در حوزه روانشناسی روابط بین الملل مطرح می سازد. تهیه و حفظ فهرست هایی از کشورهای دشمن و رهبرانی که باید مهار شوند، چه میزان معقول و خردمندانه است؟ تنها تعداد معدودی از کشورها به این کار دست می زنند؛ تا حدودی به این دلیل که معرفی کشوری دیگر به عنوان یک دشمن پیامدهای آشکارا و منفی دارد که به سهولت به پیشگویی صادقانه می انجامد. این پدیده برای روانشناسی روابط انسانی، امری بنیادی است. چنانچه ما به افراد این پیام را برسانیم که آنها را به مثابه یک تهدید یا یک دشمن تلقی می کنیم، احتمال بسیار بالایی وجود دارد که طرف دیگر دست به عمل متقابل بزند و اینکه روابط متقابل بطور قابل پیش بینی رو به وخامت خواهد رفت. به همین دلیل است که سیاستهای زیرکانه همسایه خوب چیزی بیش از یک احساس ساده لوحانه گرایش به خوبی است. با این حال، مقامات آمریکا همچنان بخش اعظمی از زمان خود را به تنظیم و اعلام فهرستهایی متشکل از دشمنان، رقبا، یا کشورهای سزاوار مجازات یا مستحق بازدارندگی اختصاص می دهند.

چه بخواهیم چه نخواهیم، نظم بین المللی اواخر قرن بیستم به پایان خود رسیده است. به نظر می رسد که در دوره ای از تحول و دگرگونی مهم استراتژیک، آمریکا همچنان مصمم است به وضع موجود که مدتهای مدیدی طرفدار آن بود، وفادار بماند.

با این حال، ممکن است برای واشنگتن عاقلانه تر این باشد که از میل و اشتیاق خود برای حفظ وضع موجود- و تمام مشکلاتی که از آن نشأت می گیرد- دست بردارد. شاید بجایِ کندوکاوی بی پایان برای یافتن دشمنان که در زمره چرندیات هر روزه اکثر استراتژیستها و اتاقهای فکر واشنگتن قرار دارد- عزم و اراده برای سازگاری و تطابق و یافتن هدفی مشترک با سایر قدرتهای جهان نو، نتایجِ جامع و تاحدودی مطلوبتر را به ارمغان آورد.

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
7 + 3 =