در زمینه نظریه واقعگرایی گفته میشود که او تنها کسی است که به ارائه یک تبیین منطقی و دارای انسجام درونی از رفتار دولتهای ملی نزدیک شده است.
نظریه واقعگرایی او مبتنی بر چند مفروض پایه در ابعاد فرانظری و نظری و چند مفهوم اصلی است.
مورگنتا را میتوان نمونه ای از واقعگرایی کلاسیک دانست. به نظر میرسد که در وهله نخست و به ویژه با توجه به متن اصلی نظری او یعنی سیاست میان ملتها میتوان او را از نظر معرفتشناختی کاملا مدرن دانست، زیرا او قائل به امکان شناخت، وجود قوانین عینی قابل کشف، وجود واقعیت عینی، نفی دانش پیشینی و کاربرد خرد و تجربه در شناخت است.
مورگنتا ذات انسان را شرور میداند
مورگنتا هم مانند دیگر نظریه پردازان واقع گرا سرشت انسان را شرور می داند که این شرارت او در قدرت طلبی اوست.
در واقع منافع ملی و قدرت دو مفهوم اصلی و کلیدی نظریه او به شمار میرود، برداشت مورگنتا از قدرت رابطهای است ، مورگنتا گاه قدرت را به عنوان هدف و غایت سیاست در نظر می گیرد، هر چه دولتها از قدرت بیشتری برخوردار باشند بهتر می توانند منافع خود را در سطح بین الملل تأمین کنند.
گاهی نیز قدرت را به عنوان ابزار مطرح می کند ، که در اینجا عناصر قدرت ملی اهمیت پیدا می کند که از نظر او عناصر قدرت ملی جغرافیا، منابع طبیعی، توان صنعتی، آمادگی صنعتی و روحیه ملی و عناصر مشابه هستند در واقع قدرت در اینجا چند بعدی و غیر قابل تعریف عملی و بیشتر ذهنی است.
مورگنتا منافع ملی را به مثابه قدرت میداند
مفهوم دیگر در نظام فکری او منافع ملی است که گاه آنرا به مثابه قدرت تعریف می کند و گاه براساس قدرت مفهوم منافع ملی را جوهر سیاست تلقی می کند. در واقع قدرت لازم و ضروری است.
یکی دیگر از مفاهیم مورد نظر مورگنتا موازنه قدرت است که از این اصطلاح این طور برداشت می شود که در آن روابطی میان کشورهاست که در آن هیچیک آن قدر قدرت ندارند که به تنهایی دیگران را تحت سلطه قرار دهند .


نظر شما