بسياري از بحث هاي متفكرين امروز غرب ريشه در تفكرات قرون وسطي دارد

دكتر محمد ايلخاني از معدود متخصصان فلسفه قرون وسطي در ايران است كه به واسطه آگاهي جامع از فلسفه غربي در اين دوران، نظري متفاوت از آراي ديگر فلسه دانان اين ديار در باره قرون وسطي دارد. به زعم او تصويري كه در ايران از قرون وسطي وجود دارد تا حد زيادي تحت تاثير آراي فلاسفه دوره روشنگري است. تصويري كه اكنون در غرب نيز چندان مورد توجه نيست.

  معمولا تاريخ تفكر و انديشه غرب را به طور عام به سه دوره بزرگ يونان باستان ، قرون وسطي، و دوره مدرن( جديد ) تقسيم مي كنند . يكي از اين ادوار بسيار مهم قرون وسطي است كه سالها مورد بي توجهي قرار گرفته است.  قرون وسطي در ذهن بسياري از افراد تداعي گر تفتيش عقايد ، خشونت ، جمود، عقب افتادگي است .  چرا و به چه علت اين مفهوم چنين بار منفي اي را به ذهن متبادر مي كند؟

-  دلايل مختلفي وجود دارد ، البته  تا حد زيادي، ديگر آن بار منفي ، امروز وجود ندارد . قبلا اين بار منفي به واسطه رويكرد متفاوت انسان جديد به جهان و مسائلش بود . انسان جديد داراي گرايشات راسيوناليستي ( عقلگرايانه) بود و به علم تجربي بيشتر توجه مي كرد .  در اروپا تا قرن بيستم به خاطر همين راسيوناليسم و گرايشات سكولار ( غير ديني) ،  قرون وسطي مورد توجه نبود  وبا آن برخوردي اعتقادي  و ايدئولوژيك مي شد؛ از طرف ديگر ليبراليسم قرن نوزدهم نيز وجود دارد كه خواهان جدايي بيشتر دين از سياست بود .  لذا بيشتر كساني كه به قرون وسطي مي پرداختند  رويكردي انتقادي داشتند .

 پس در غرب، در حال حاضر ،  ديگر قرون وسطي داراي بار عاطفي منفي نيست ؟

-خير ، اين امر بسيار كمتر از آنچه كه در قبل وجود داشت وجود دارد . امروز شما نه تنها در دانشگاههاي كاتوليك ، بلكه در دانشگاههاي سكولار( غير ديني) هم مي بينيد كه عده اي درباره قرون وسطي به تحقيق مشغولند . خود من در دانشگاه كاتوليك ليسانس گرفتم ، اما دوره  دكتري را در دانشگاه غير ديني بروكسل تمام كردم .  در دانشگاه هاي غير ديني كه خود را ميراث خوار مدرنيسم و راسيوناليسم غربي مي دانند   مورخين ، فيلسوفان ، فيلسوفان دين، و ... جمع شده  و يك انجمن تشكيل داده اند ، كه خود من عضو آن بوده و درباره قرون وسطي تحقيق مي كنيم .  

  از قرن بيستم به بعد مطالعه در باب قرون وسطي به طور عام ، و فلسفه به طور خاص گسترش زيادي پيدا كرد ، چنان كه پروتستانها هم كه تا اين دوره توجه زيادي به قرون وسطي نداشتند شروع به تحقيقات در باره اين دوره كردند . اين تحقيقات فقط در فلسفه نبود بلكه ادبيات، هنر، الاهيات، تاريخ، سياست،  و دين را هم در بر مي گرفت . اكنون موسسات تحقيقاتي بسياري وجود دارند كه به تحقيق درباب قرون وسطي مي پردازند . 

 يكي ديگر از دلايل توجه به قرون وسطي اين بود كه غرب دوباره به ريشه هاي ديني اش - كه مسيحيت باشد - توجه پيدا كرده است ، يعني آنچه كه در قرون قبل موجب گريز از دين رسمي مي شد حالا مورد توجه قرار گرفته و موسسات ، سمينارها ، و مجلات تخصصي بسياري به وجود آمده اند كه در اين باب تحقيق مي كنند .

مسأله ديگري را هم كه بايد در نظر گرفت اين است كه بسياري از بحث هايي كه متفكرين غرب مطرح مي كنند ريشه هاي تاريخي اش در تفكرات قرون وسطي وجود دارد ، من نمي گويم كه همه آنها از قرون وسطي مي آيد ولي بايد بگويم سنتش در آنجا وجود دارد . بسياري از فيلسوفان امروز غربي پايان نامه هاي دوره دكتراي خود را درباره يونان باستان و قرون وسطي نوشته اند ، اين امر نشانگر آن است كه اين فيلسوفان حس كرده اند كه بايد به دوره هاي گذشته تفكر غرب بيشتر توجه كنند.

 دراين بيست و پنج سال اخير،  با گرايشاتي كه در تفكر پست مدرنيستي و ديگر فلسفه هاي جديد پيدا شده توجه به قرون وسطي بيشتر شده است و بسياري از غربيان از آن راسيوناليسم خشك قرن هفده و هيجده ، و حتي نوزده  دور شده اند، و اصولا گرايش شديدي به افكار متفاوت با اين افكار پيدا كرده اند .  بسياري از افراد اين افكار متفاوت را در تفكر قرون وسطي يافتند .

انديشه هاي پست مدرن چگونه مي توانند در توجه به قرون وسطي كمك كنند ؟

-

ببينيد ، يكي از خصوصيات پست مدرنيسم اين است كه گرايشات راسيوناليستي را مورد نقادي قرار مي دهد . اين اند يشه مي گويد هر تمدن و دوره اي عقلانيت خاص خودش را دارد و ما نبايد با راسيوناليسم قرون هفده و هيجده  به نقد و ارزيابي قرون وسطي  كه خود متعلق به دوره اي ديگر است ، ساختار و منطق خاص خودش را دارد - فرد براي درك آن بايد روحيات آن دوره را درك بكند نه اين كه با معيارها و ملاكهاي ديگردرباره آن به داوري بپردازد -  بپردازيم . در غرب،  الان نسبيت عقلانيت مطرح مي شود ، و طبق اين نسبيت، يك عقلانيت نمي تواند داور عقلانيت ديگر قرار بگيرد .  بنابراين ، با اين ديدگاه قرون وسطي هم با مجموعه مسائلش، جايگاه خاص خود را دارد .

 

آيا فكر نمي كنيد كه يكي  ديگرازعلل توجه اخير به قرون وسطي ، خلاء معنويت در دوره مدرن باشد ؟

-كاملا موافقم . البته نه همه توجهات، بلكه عده زيادي دليل توجهشان همين خلاء معنويت به وجود آمده در دوره مدرنيته است. بحثي كه در د وره مدرن شكل گرفت اين بود كه به عقل اهميت فراوان داد، ولي بشر فقط عقل نيست، بلكه غير از عقل زيبايي  و معنويت را هم دوست دارد.  در قرون وسطي شما روح ، معنويت ، و زيبايي را مي بينيد. در اين دوره خيلي از افراد به اين چيزها علاقه دارند وچون آنها را در فلسفه هاي جديد نمي يابند، به مطالعه  قرون وسطي مي پردازند.

 درباره غفلت و ناديده گرفتن دوره قرون وسطي توسط غربيان توضيحاتي فرموديد،  پرسش من اين است كه ما  چه توجيهي براي اين بي توجهي و مخالفت داريم ؟

- من فكر مي كنم ريشه مخالفت ما با قرون وسطي به خاطر ميراثي باشد كه  متفكران ما از انديشه هاي دوره روشنگري و ماركسيسم در ذهن داشتند .  بسياري از متفكران ما نتوانسته اند از جريان انقلاب فرانسه و ماركسيسم جلوتر بروند ، اينان با توسل به اين دو جريان، به نفي گذشته و سنت مي پردازند .  برخي از اين افراد گرايش شد يدي به ليبراليسم و انقلاب فرانسه دارند ، و برخي ديگر داراي گرايشات ماركسيستي ؛ حتي امروز كه ديگر ماركسيسم به عنوان يك انديشه زياد مطرح نيست ، پس زمينه هايش در ذهن بسياري از افراد وجود دارد . متاسفانه من بسياري از دوستان را مي بينم كه از روشنگري ، راسيوناليسم ، و ليبراليسم غربي گرته برداري كرده و به عمق مطلب توجهي نمي كنند .  اينان  نسبت  به هر نوع تفكري  كه به گذشته تعلق دارد و سنتي است عكس العمل نشان داده و مخالفت مي كنند .  مثلا اين افراد به اسطوره علاقه زيادي ندارند ، در حالي كه اسطوره شناسي و تفكر اسطوره اي در غرب بسيار رايج است ، يا مثلا به دينداري و دين پژوهي كاري ندارند و توجهي نمي كنند ؛ در حالي كه اين مباحث هم مانند راسيوناليسم ، ليبراليسم ، و ... از غرب آمده و امروزه بسيار مورد توجه قرار دارد .

به نظر مي آيد كه در جامعه ما ، عده اي تاريخ انديشه را مانند تاريخ علم تجربي  در نظر مي گيرند و چون قرون وسطي را مترادف با برخي جزم گرايي هاي ديني مي دانند  مي پندارند كه تنها راه رسيدن به تجدد گريز از دين است . اين افراد گريز از سنت دارند و مي خواهند جديد ترين چيزها را جايگزين آن كنند ، اما با اين كار پايه هاي خودشان را سست مي كنند .  اين مشكل فقط در مورد انديشه قرون وسطي نيست ، اين افراد با تفكر و متفكران خودمان نيز چنين برخورد مي كنند . وقتي سخن از ابن سينا ، سهروردي، ملاصرا، و ... مي شود،  مباحث مابعد الطبيعي آنان را با بحث هاي علمي خلط كرده و با توسل به  پيشرفتهاي علوم جديد افكار اين متفكران را نفي مي كنند .  من نمي گويم كه ما طرفدار بحث هاي مابعد الطبيعي آنان باشيم ، بلكه مي گويم بايد درباره اين انديشه ها تفكر كنيم و اگر كسي به طرفداري از اين انديشه ها پرداخت به او انگ  نزنيم . ما نبايد دوره هاي تاريخي انديشه ، هنر،  و ادبيات را با مسائل تكنولوژيك و علم تجربي مقايسه كنيم .

بر طبق يكي از تقسيم بندي هايي كه از دوره قرون وسطي صورت گرفته ، اين دوره را به سه قسمت تقسيم مي كنند .  دوره مسيحيت اوليه كه تا اواخر قرن پنجم ميلادي به طول مي انجامد ، دوره تاريكي و ظلمت كه به مدت سه قرن ادامه پيدا مي كند ، و دوره سوم كه از قرن نهم شروع شده و تا قرن چهاردهم ادامه مي يابد . درست در دوره اي كه معروف به دوره تاريكي و ظلمت است ، درجهان اسلام فيلسوفان بزرگي همچون فارابي، ابن سينا ، وغزالي وجود دارند كه به مباحث فلسفي مي پردازند .  لطفا در باره تاثيرپذيري فيلسوفان بزرگي همچون توماس آكوئيني ، راجر بيكن ، و ...  از فيلسوفان مسلمان توضيحاتي بفرماييد .

  - من با تقسيم بندي  اشاره شده موافقم .  براي پاسخ به پرسش شما درباره تاثيرپذيري انديشمندان قرون وسطي از فيلسوفان مسلمان بايد بگويم كه  قرن نهم تا دوازدهم دوره عجيبي  است ،  يعني غرب شروع مي كند به آشنايي با مسائل جديد ، شهرها بزرگ تر مي شوند ، و شما متفكراني را مي بينيد كه از قرن يازدهم مطرح مي شوند . قرن دوازدهم به تعبيري زيباترين قرن قرون وسطي است ، قرني است كه در آن عارفان ، اومانيستها ، و ... مي بينيد .  قرني است كه غربيان شروع به خواندن متون نوين از زبان عربي مي كنند . آثار ابن سينا، خوارزمي ، ابوريحان بيروني، غزالي ترجمه مي شوند . از قرن سيزدهم كه اوج  دوره اسكولاستيك است متفكران بزرگي همچون توماس آكوئيني ، راجر بيكن ، بونوونتورا  ظهور پيدا مي كنند كه بسيار تحت تاثير ابن سينا وغزالي هستند .

من در جايي خوانده ام كه اين فيلسوفان حتي در نوع لباس پوشيدن هم به نوعي تحت تاثير اين بزرگان بوده اند .

من در اين باره به طور خاص نمي توانم داوري كنم ، ولي بايد بگويم كه در قرن سيزدهم ، غربي ها مانند ما ، كه اكنون از آنها تقليد مي كنيم در آرايش و نوع لباس پوشيدن ، ساختار دانشگاه هايشان ، و درسهايشان از ما تاثير پذيرفته اند ، اين كاملا مشخص است . از لحاظ فكري اين تاثير دو شاخه مي شود ، يكي تاثير علمي است كه از ابن سينا به عنوان يك پزشك، خوارزمي، و بيروني آموختند ؛ از لحاظ فكري هم بسيار تحت تاثير ابن سينا و ابن رشد بودند ، به طوري كه مكتبي تحت عنوان ابن رشدي هاي لاتيني به وجود آمد .  نكته مهم ديگري كه بايد متذكر شوم اين است كه آنها  در آن دوره  مي دانستند كه تمدن اسلامي از لحاظ اجتماعي ، و ساختار علمي پيشرفته است ، لذا عليرغم عكس العملهاي زيادي  كه از طرف كليسا و محافظه كاران مسيحي صورت گرفت كه اينها ( مسلمانان) كافرند ، آراء و نظرات متفكران مسلمان مورد پذيرش قرار گرفت .  در واقع ، لفظ تجدد اولين بار درباره اين تحول در تمدن اسلامي به كار رفته است . تجدد نه به معناي بعد از رنسانس ، بلكه به معناي اين كه متفكران مسلمان توانستند دنياي ديگري را با استفاده از اين افكار مشاهده كنند و چيزي كه برايم جالب است اين است كه تمدن غرب توانست اين نظريات جديد را جذب كند و خودش شروع به جمع بندي جديد كند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کد خبر 10171

شهر خبر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 1 + 9 =