رمضان در ایلات کهگیلویه و بویراحمد/ حسین پناهی غذای سحری مادرش را خورده بود

یاسوج - خبرگزاری مهر: یکی از معلمین پیشکسوت کهگیلویه و بویراحمد، در یادداشتی بخشی از خاطرات خود را از فضای ماه رمضان در ایلات و عشایر بیان کرده است.

به گزارش خبرنگار مهر، سید محمود موسوی پور در خصوص آن سالیان آورده است: روستایمان جمعیت زیادی نداشت. قریب به 10 خانوار که دایره وار خانه های خشتی و گلی ساخته بودند به طوریکه جملگی یک حیاط وسیع و مشترک داشتند.

همه با هم می زیستند، شادی و غمشان یکی بود و تا حدودی سفره هایشان، که با "کاسه بهره"( دادن غذا به همسایه) به تعدیل می رسید.

فصل های گرم، ایوانهای خانه ها با چراغ نفتی و یا چراغ توری روشن می شدند و فصول سرد، درون کاشانه های خشتی و گلی گرم از حرارت هیزم سپری می شد.

زمستانهای سرد و پر برف و بهاران زیبا و تابستانهای پر از نعمت و برکت و پائیز، فصل حزن انگیز کوچ ایل هر کدام خاطراتی را در صفحات ذهنها به ودیعه می گذاشتند و بالاتر از آن مراسماتی که مردم پاک و بی ریای ایلات کهگیلویه و بویراحمد در ماههای رمضان و محرم در حد وسع و توان بر پا می داشتند.

در ماه رمضان، آبادی ما چهره دیگری به خود می گرفت. توجه همسایه ها به همدیگر بیشتر می شد به خصوص به خانواده های مستمند آبادی که مورد توجه و عنایت خاصی قرار می گرفتند.

سفره های افطاری و سحری ساده ولی حلال و پاک و بدون شبهه بودند. معمولا بر خلاف سایر ماهها و دیگر ایام، خانواده ها سعی می کردند که در ماه رمضان تا جایی که ممکن بود تنوعی در قوت عادی و معمولی خانواده ایجاد کنند. اما هیچوقت سفره ها از نظر تنوع به پای سفره های امروزی نمی رسید.

آنچه در سر سفره حاضر می شد، محصول تولیدی خانواده بود. از نان و برنج و حبوبات تا گوشت، مرغ و لبنیات و سبزی. ولی اغلب خانواده ها از این توانایی برخوردار نبودند و در طول این ماه به ندرت از تنوع غذایی بهره می بردند و معمولا افطاریها با نان و قاتق ساده ای مثل لبنیات یا سبزیجات( پونه وحشی) گشوده می شد و نان و چای یا مختصر برنجی هم طعام سحری بود.

تا قبل از ورود رادیو، بانگ خروس و رویت فجر و غروب آفتاب راهنمای روزه داران بود. در هر روستا پیرمردان یا پیرزنان سحرخیزی بودند که در سحرگاه بقیه آبادی را بیدار می کردند.

با آمدن یک دستگاه رادیو به آبادی، هنگام اذان یکی از اهالی با بانگی رسا بقیه آبادی را از وقت آن آگاه می کرد.

شبهای احیاء، پیرمردان آبادی کتابهای دعایی که مرور زمان باعث فرسودگی آنها شده بود را می آوردند و برای سایرین دعای جوشن کبیر می خواندند.

زنان آبادی در آن شبها هر نفر 100 رکعت نماز می خواندند و برای اینکه تعداد رکعتها را فراموش نکنند، از دانه های نخود برای شمارش استفاده می کردند.

روزه داری مردان و زنان را از کار و تلاش روزانه باز نمی داشت و به رغم تشنگی و گرسنگی، مردان و زنان پس از سحر تا هنگام افطاری به کارهای روزانه خود از جمله دامداری، کشاورزی، آوردن آب از چشمه، آوردن هیزم از کوه، دوشیدن شیر، نظافت خانه ها و ... می پرداختند.

ما که دوران کودکی را می گذراندیم برای صرف سحری و استفاده از فرصتهای بوجود آمده در این ماه از بقیه سحرخیزتر بودیم و گاهی هم شیطانی می کردیم و قبل از روزه داران، سرکی به دیگ سحری می کشیدیم و شکمی از عذا در می آوردیم.

مثل مرحوم حسین پناهی که در خاطره ای از آن دوران می گفت: "مادرم شیربرنجی برای سحرش مهیا کرده بود و چشم مرا می پایید که آن را در جایی پنهان کند که مورد دستبرد من قرار نگیرد. غافل از آنکه من آگاه از این موضوع، خود را به نفهمی زده بودم. قبل از سحر بیدار شدم و همان مختصر سحری مادرم را خوردم  و او مجبور شد با نان خشک روزه بگیرد."و بعد این خاطره در قالب این شعر آمد که: "من باید برگردم به کودکی تا به مادرم بگم، من بودم که اون شب شیر برنج سحریتو خوردم".

کد خبر 1669951

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 8 + 4 =