سفرهایی برای افتتاح طرح توام با بازدید از  بی نوایان و فقرا

ایلام - خبرگزاری مهر: سفرهای استاندار ایلام در طول سال و هفته دولت به شهرستانهای استان با رضایت عمومی مردم مواجه شده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، خورشید اولین پرتوهای نوری را نثار ساختمانهای کوتاه و بلند شهر ایلام کرد و رنگی زرد و گرمابخش را برروی دیوارهای عمودی آنان نقاشی کرد.

امروز مثل همیشه سفرهای شهرستانی در برنامه استاندار قرار داشت اما سفرهای شهرستانی هفته دولت با جذابیت خاصی برخوردار است چرا که رضایت عمومی مردم را در پی خدمات ارائه شده دولت به دنبال دارد و استاندار برای افتتاح و بهره برداری از چندین طرح و پروژه خود را زودتر از همه آماده کرده بود.

ساعت حرکت به راه افتادیم . قبل از این زمان خبرنگاران نیز تک تک از راه رسیدند و به همراه استاندار برای سفر به شهرستان اماده می شدند.

در طول راه نسبتا طولانی بحث های زیادی در خودرویی که من سوار شده بودم، بین خبرنگاران ردو بدل می شد.

از بحث های مربوط به مسائل روز دنیا گرفته تا مباحث استان و طرحها و پروژه هایی که قرار بود مورد بهره برداری واقع شوند . در میان ازدحام و صحبتهای بالاگرفته ی خبرنگاران، به سختی می توان جمله ای کامل شنید که مفهومش سایر جملات قرار نگرفته باشد.

از جاده در حال گذر بودیم و پس از مدتی جنب و جوش خبرنگاران روبه کاستی گرایید و برخی مشغول نوشتن شدند و تعدادی هم با چرخاندن سر به اطراف، مناظر پشت شیشه های خودرو را از نظر می گذراندند.

جلوه های زیبایی از جذابیت و روح نواز طبیعت ایلام که درختان بلند و کهنسال بلوط به عنوان طرح اصلی منظره ی طبیعی اطراف به صورت خیره کننده ای جلوه گر بود.

به راستی که طبیعت ایلام دل انگیز و آرام بخش است و این را می شد از نگاه های طولانی و یکنواخت چشمان خبرنگاران به بیرون از خودروی حامل آنان فهمید.

لاستیکهای سیاه و نسبتا کوچک خودرو، آسفالت داغ و پهن جاده را به زیر خود می کشید و با عبور از پیچ و خم های راه ، ما را به شهرستان دره شهر نزدیک تر می کرد.

به نزدیک این شهر که رسیدیم ، مناظر اطراف به گونه ی دیگری خود را نشان داد.

زمین های اطراف جاده مملو بود از بوته های کوتاه و سبز رنگ انواع مختلف سبزیجات و میوه های جالیزی که وجود برخی از آنان همچون خیار، هندوانه و برخی دیگر از محصولات در کنار جاده گواهی بود بر تلاش و فعالیت کشاورزان سخت کوش این شهرستان که با بهره گیری از آب خدادادی رود سیمره برخی از نعمتهای الهی را در زمینهای هموار و سطح تولید کرده بودند.

پس از افتتاح چندین طرح در این شهرستان توسط استاندار و هیئت همراه، به سوی خانه ای پیش رفتیم که قلم یاریم نمی کند ادامه این مطلب را بنگارم. یکی از برنامه هایی که استاندار در سفرهای خود بر روی اصرار و پافشاری ویژه ای دارد، دیدار با خانواده های بی بضاعت و مستمندی است که در هر کدام از این سفرها فراوانی از احساس و عاطفه در خانه های محقر و رنگ و رو رفته این قشر پدید می آید. در کوچه ای باریک و خاکی راه خانه ای را در پیش گرفتیم که از قبل مشخص شده بود.

استاندار در رأس گروه با قدمهای استوار و با اندوهی قابل مشاهده گامهایش را یکی پس از دیگری برای رسیدن به خانه پیرزنی کهنسال که یکی از حاضران برای او تعریف می کرد، با شتاب بر می داشت.

انگار برای دیدار بی نوایان و فقرا عجله و شتاب خاصی داشت که خود را در جمع آنان حاضر گرداند، با صدای یا الله گفتن استاندار، فهمیدم که خانه ی روبرو، مکانی است که به آن وارد خواهیم شد.

در چوبی و نیمه شکسته ورودی خانه با صدایی خشن و آزار دهنده باز شد و تاریکی درون خانه برای چند لحظه ای دید را به طرز عجیبی از ما گرفته بود.

پس از لحظاتی کم کم مناظر داخل خانه که سه اتاقی بیش نداشت ،آشکار شدند.

زیر پاهایمان گلیم و قالی کهنه ای در پهنای محقر اتاق جا خوش کرده بود که رنگ رویی قالی، نشان از عمر طولانی آن داشت.

رنگهای بکار رفته در قالی به واسطه کهنگی به سختی قابل تشخیص بودند و کمی آن طرف تر پتویی کهنه تر به موازات قالی محلی پهن شده بود که رنگ و روی آن پوسیدگی قالی را از یادم برده بود. پتویی که دوخت و دوزیهای متعدد و وصله هایی رنگارنگ بر سینه مربعی شکل آن به سرعت نگرانی را در من ایجاد کرد برای جلوگیری از شدت اندوه نگاهم را از پتو گرفتم و امتداد پتو را با چشمهایم دنبال کردم تا به جسم لاغر و استخوانی پیرزنی فرتوت و کهنسال معطوف شد. پیرزنی که نای تکان خوردن و از جا برخاستن برای خوش آمدگویی به استاندار و حاضران را نداشت.

به دلیل کوچکی و کم حجمی خانه یا بهتر است بگویم اتاق، بیش از چند نفر نتوانستند داخل شوند.صدایی ضعیف و نیمه جان از لبان پیرزن خارج می شد که با تقلای زیادی فقط یک جمله آن را شنیدم که آن هم صلواتی بود که از صمیم قلب برای خوش آمدگویی به استاندار از گلوی خشکیده او خارج شد.

استاندار برای شنیدن حرفهایش خم شد و در کنار پیرزن همانند فرزند نشست و گوشش را به صورت او نزدیک کرد تا پیرزن راحت تر صحبت کند.

در گوشه ای از اتاق دو دختر هم قد با وقار و متانت خاصی نشسته بودند و شرم وحیایی مثال زدنی آنان را به گوشه ی اتاق چسبانده بود .

در میان حرفهای پیرزن و جملات و کلمات بریده بریده هر ازگاهی قطراتی از اشک پهنای صورت استخوانی و پر چین و چروکش می پیمود و بر روی دستانش که روبروی استاندار برای توضیح دادن دراز کرده بود ، می ریخت .

استاندار پشت به دیوار بود و آرام وبی حرکت ایستاده بود . من که هنوز به طور مخفیانه اشکهای چند لحظه پیشم را پاک می کردم ، به سوی نقطه ای رفتم که بتوانم صورت هردوی آنان را که همانند مادر و فرزند در کنار یکدیگر نشسته بودند ، را ببینم.

فضای اتاق اندکی تاریک بود و به سختی می توان اجسام و اشیاء اطراف را مشاهده کرد با نزدیک شدن من، دختران گوشه اتاق نیز به کنارم آمدند و البته مرا نیز در کنار بستر پیرزن که نصفی از فضای اتاق را به خود اختصاص داده بود، نشاندند.

اکنون از این زاویه بیشتر به اوضاع مسلط بودم استاندار. با دیدن صحنه روبروش ، نتوانست احساسش را کنترل کنم.

چشمان استاندار به آرامی می لرزید و قطراتی از اشک همچون در گوشه چشمانش جمع شده بود اما غرور مردانش را کاملا حفظ کرده بود.

صدای پیرزن بسیار ضعیف بود و رمقی برای تشریح اوضاع زندگی خود و دخترانش نداشت.

هر از گاهی در میان سخنان مادر، دخترانش بی واسطه وارد می شدند و معنای اصلی و جمله کامل مادر را به استاندار می رساندند و استاندار برای اینکه پیرزن خیالش راحت شود معنای حرفهایش را فهمیده است ، به آرامی سرش را تکان می داد.

پیرزن فرتوت و خسته، حرفهایش را ناتمام گذاشت چرا که رمقی برای ادامه صحبت نداشت و فقط قطرات اشک حرفهایش را تکمیل کردند و با نگاهی مادرانه به استاندار خیره شد. در جواب این نگاه سرشار از مهر،

استاندار نیز جملاتی را به یکی از همراهانش به آرامی بیان کرد که قادر به شنیدن آن نبودم.

اما هر چه بود نشان از کمک و مساعدت به این خانه و پیرزن و دختران جوانآن داشت چرا که لبخند رضایت را بر لبان آنها دیدم . هنگام بیرون رفتن از خانه ، لبهای پیرزن همچنان می لرزید و در میان اشک و تکان خوردن لبانش، دستش را دایره وار می چرخاند که رسمی محلی و کردی برای سپردن عزیزان به خداوند سبحان تعبیر می شود.

به فضای بیرون از خانه و روشنایی آزار دهنده خورشید، پس از تاریکی خانه رسیدم.

بیشتر حاضران با دستهایشان صورت خود را به طور مخفیانه پاک می کردند.

این حرکت گویای آن بود که اشک در آن لحظات نقطه مشترک چشمان معاونین و مدیران و دیگر همراهمان استاندار بوده است و این را می شد از پلک زدنهای متعدد آنان به واسطه خیسی چشانشان فهمید.

پس از این دیدار، به سوی خانه ای رفتیم که اعضای خانواده شهید زینی وند در آن ساکن بودند.

استاندار وارد شد و ما نیز در پی او داخل خانه شدیم در ردیفی به صورت منظم نشسته بودیم و سخنان استاندار با اعضای خانه شور و حال عجیبی به جمع بخشیده بود او از رشادت و دلاوری فرزندان پاک و برومند ایران اسلامی سخن می گفت.

هر جمله ای که بیان می کرد احساس می کرد که حق شهدا را در جملاتش به خوبی ادا نکرده و در میان سخنانش نیز بر این امر معترف شد و عامل آن را آسمانی بودن شهدا بیان کرد که با حرفهای زمینی قابل توصیف نمی باشند .به تماشای عکس شهید زینی وند و محدود این دنیا ، روحیه آسمانی و خدایی شهدا را توصیف نمود.

مگر می شود کسی را که خداوند، خود برای شهادت برمی گزیند را توصیف کرد؟ صورت نورانی و سرشار از معنویت شهید زینی وند از قاب عکس روبروی ما کاملا پیدا بود.

حرفهای استاندار به پایان رسید و اشک، این حلقه اتصال میان احساس و عاطفه باز مهمان چشمان برخی از حضار شده بود.

فرزندان شهید زینی وند در این میان سهم بیشتری داشتند چرا که صحبت از رشادت و شهادت طلبی مردانی بود که از جنس پدرش بودند و استاندار به عنوان میاندار جمع ، خلق حماسه های هشت سال دفاع مقدس را با جملات تاثیرگذار و پرجاذبه اش ستود و شهدا را چراغهای روشن و مشعل های فروزان فراروی راه بشریت و جامعه اسلامی ما عنوان کرد و ادامه راه این بزرگواران را وظیفه ای واجب بر تک تک همه افراد جامعه برشمرد . در مسیر بازگشت ساعت طولانی راه را تقریبا ساکت بودم که فراز و نشیب های احساس و عواطف روز باعث آن شده بود.

کد خبر 1683041

شهر خبر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 8 + 4 =