يادداشتهاي خرمشهر

هنرمند شهيد « بهروز مرادي » دست توانايي در ثبت ديده هاي خويش در قالب عكس و نوشته داشت . هر گاه از شدت رزم كاسته مي شد اسلحه را در كناري نهاده و دست به قلم مي برد . آنچه مي خوانيم ،گوشه اي از نوشته هاي اوست . بهروز در گرماي خرداد 1367 ، در آخرين روزهاي دفاع مقدس ، در شلمچه جاودانه شد .

بسمه تعالي

آنچه كه مي نويسم و شما مي شنويد ادراكاتي است كه در اثر مجاورت و زندگي با بعضي انسانهائي بدست آمده كه امروز در جمع ما نيستند و كبوتران خونين بالي را مانند كه از بام هستي سر به آسمان در بينهايت در پروازند .

روزهاي اولي كه توي كوچه پس كوچه ها به بازيگوشي و علافي عمر مي گذراندند ، بجز مزاحمت و شكستن شيشه در و همسايه ، و يا احيانا در شب دهه عاشورا چسباندن چسب روي زنگ منزل يهودي ها و يا مسيحي ها ، از جمله افتخاراتي بود كه به آن مي نازيدند . و عقيده داشتند كه بايد تا صبح عاشورا بيدار ماند .

هنگام سحر جگر آبپز شده گوسفندان قرباني را از دست آشپز مسجد محل قاپ زده و با ولع نوش جان ميكردند يا احيانا خبر كردن احمد و محسن و تقي و و به سر كردن عباي زنانه در مجلس عزاداري زنهاي محل خود را قاطي نموده و يك چائي داغ بالا مي كشيدند .

و صبح عاشورا هم كه ميشد ميرفتند دنبال دسته زنجير زنهاي فلان تكيه و تا نزديكيهاي ظهر ، بو مي كشيدند كه كجا ناهار امام حسين ميدهند . و غروب هم بي حال - بي رمق -زهوار در رفته ، برمي گشتند به خانه هايشان و مثل لش ولو مي شدند توي اتاق - در حالي كه كف پاهايشان يك من كثافت پينه بسته بود .

اين همه آن چيزي بود كه از عاشورا و امام حسين توي مخ بچه هاي كوچك محل رفته بود . كم كم اينها بزرگ شدند ، و در سنين نوجواني پا به ركاب انقلاب .

توي مسجد محل به اتفاق ديگران كلاس قرآن و حديث تشكيل دادند ، و بچه هاي كوچولوي محل را جمع كرده بودند ، تا ازاين كلاسها استفاده كنند . ولي عمو علي خادم مسجد زير لب قر مي زد . كه اين ديگه چه وضعيه ، مگه مسجد جاي بچه كوچيكاس ، بريد بيرون بريد گم شيد . بچه هاي كوچك لج بازي مي كردند ، عمو علي هم عصباني مي شد چوب را برميداشت و دنبال آنها داد و بيداد مي كرد . د بريد تخمه سگهاي مردم آزار .

محمود سيد ابراهيم منصور جمشيد تقي و بچه هاي ديگر ريش سفيدي مي كردند ، تا عمو علي را راضي كنند ، ولي عمو علي سماجت مي كرد و پا در يك كفش كه : نه مسجد جاي بچه كوچيكا نيست .اما هر طوري بود كم كم سد عمو علي هم شكست و با اجازه بانيان مسجد قرار شد كه در هفته چند جلسه منظم توي مسجد تشكيل بشه . و بچه هاي محل در اين جلسات شركت كنند .

در خلال اين مدت منصور و جمشيد به اتفاق چند تاي ديگه ميرفتند توي نخلستانهاي اطراف شلمچه و پل نو تا وضع فقراي روستاها را از نزديك بررسي كنند و احيانا كمكي .

و محمود هم داخل مسجد با چند تاي ديگه كار فكري و فرهنگي مي كردند .

اما از چيزهاي خيلي جالب اين بود كه اين بچه ها بي سر و صدا كمكهاي جنسي را از اين و آن توي طبقه بالاخانه مسجد جمع مي كردند و شبها تا ديروقت مي بردند بين مستمندان ، ميان روستاهاي پر از نخل لب مرز تقسيم مي كردند بدون اينكه كسي بوئي ببرد .

وقتي جنگ شروع شد ، هنوز چند مدتي از ثبت نام اينها توي بسيج نگذشته بود . در خلال درگيري هاي اولين روزهاي جنگ ، مثل بقيه مردم ، دست به اسلحه شدند . و هسته هاي مقاومت داخل مساجد بوجود آمد . از بچه هاي كوچك داخل مسجد بعضي ها ماندند و بعضي ها رفتند .

عراقي ها شهر را يك پارچه زير آتش گرفته بودند و صداي انفجار ، بوي باروت و دود ، عرصه را بر همه تنگ كرده بود شهدا را توي گورستان جنت آباد كنار هم رديف كرده بودند ، و بدون غسل در شرائط دشوار به خاك مي سپردند .

جمشيد توي يك راه پله ، شهيد شد .

سيد ابراهيم هم يك كوچه آنطرف تر .

اكبر موقعي كه داشت لب شط غسل شهادت مي كرد شهيد شد .

محمد مسئول كارهاي فرهنگي مسجد ، در كنار سامي سر يك كوچه نزديك مدرسه پشت گلفروشي با هم شهيد شدند . و تعدادي از بچه هاي فضول آنروزها و مردان بزرگ و حماسه ساز امروز ، در لابلاي آجرپاره هاي شهر مدفون شدند .

جنازه حسين و شبير روي هم رفته يك كيلو كمي بيشتر نشد ، كه هر دو را در يك قبر جا دادند . و جنازه محمودرضا هم لابلاي نخلستانهاي نزديك دبيرستان دورقي پيدا شد ، در حالي كه يك لنگه كفش او كمي آنطرف تر پرت شده بود ، و ساعت مچي اش هم لابلاي شاخ و برگها از كار افتاده بود .

اينها كه نوشته ام گذري كوتاه بود خلاصه وار در مورد شهدائي كه اكنون در جمع ما نيستند ، و دنيا را گذاشته اند براي اهلش . تا زنده بودند و در عالم كودكي كارشان اذيت كردن و چوب توي سوراخ مورچه ها كردن بود ، وقتي هم بزرگ شدند ، هنوز در اوان نوجواني بودند كه چون شمع بپاي انقلاب اسلامي آب شدند .

و حالا تصاوير چهره هاي نوراني و دوست داشتني آنها زينت بخش نمازخانه سپاه شده .

بهروز مرادي

7 / 10 / 63

خرمشهر

 

                                                                               بسمه تعالي

در دنيائي كه ما در آن هستيم فاصله ها را نه پول تعيين مي كند و نه چاكرم نوكرمهاي قلابي چاپلوسانه چاپلوسان ، و نه منم زدنهاي اهل من .

دنياي ما دنيائي است كه وقتي به سعيدش مي گوئيم چرا پابرهنه اي ، اينجا جبهه است جواب ميشنوي كه اي بابا ما كي كفش پوشيده ايم كه حالا بخواهيم بپوشيم ، و اين دنيا ، دنيائي است كه در روز دهم مهرش بچه ها با دست خالي تانكهاي دشمن را بين كشتارگاه و راه آهن تكه پاره كردند ، و بعد در حالي كه دشمن پا به فرار بود ، بجاي تعقيب او روي سنگفرش داغ خيابان و در هواي دم كرده مهر ماه با آبي كه از زرهپوش دشمن به غنيمت گرفته بودند ، وضو گرفته به نماز ايستادند ، زيرا كه خورشيد در وقت غروب بود ، وقت براي جنگيدن بسيار اما براي نماز اندك و مگر نه اينكه ما براي نماز مي جنگيم ؟

در يك لحظه در مقابل او عصيان و سركشي و شورش و در مقابل اين يكي اطاعت و بندگي و سر بر سجده چه شيرين است . در اين دنيا بدن لخت و سبزه سالي آن پسرك 17 ساله در ميان هياهوي مقاومت دشمن و هجوم بچه هاي شهر گوئي فرياد مي زدند كه ما از هر وابستگي رسته ايم ، ما مي خواهيم پرواز كنيم ، و مثل اين است كه آخرين بند بندگي اين دنياي رزمندگانش زير پيراهن و كفشي است كه بر تن و بر پاي آنها سنگيني مي كند و چه بهتر كه از آنها خلاصي جست و اگر بدون كفش و بدون لباس ، سينه هاي ستبر و پولادين را در ميدان كارزار سپر آماج رگبار سنگين گلوله هاي دشمن قرار داد بهتر باشد ، از اينكه در دزفول در آن زير زمين امن و محكم دستور مقاومت صادر كرد {اشاره به روش فرماندهي ابوالحسن بني صدر رئيس جمهور مخلوع آن زمان مي باشد } و در عين حال از نوشيدني هاي گرم و در كردن قمپز غافل نبود ، و بعد كه مي پرسي آقا چه كاركرده اي جواب مي شنوي كه ما زمين ميدهيم زمان مي گيريم . انگار مال پدرش را مي بخشد ، حالا هي برويد فرانسه آداب معاشرت پرنسها و مادامهاي فرانسوي را بخوانيد ، به چه درد مي خورد اين علمي كه حاصلش يك آدمي باشد اين چنين بي ابرو و بي آبرو ؟ { اشاره به فرار بني صدر با آرايش زنانه از ايران دارد } .

ما از شهر بيرون آمديم در حالي كه بر تنمان جاي تركش خمپاره ها و زخم سخت گلوله هاي خصم نقش بسته بود و آنها كه سالم از دام دشمن رهيدند گرچه بر تنشان زخم نبود اما دلشان از نيشتر سختي كه فرود آمده بود سخت ريش ريش و

 

                                                                             بسمه تعالي

نميدانم حرفهائي كه مي نويسم تكراري است يا براي شما تازگي دارد ، اما خوب هر چه باشد ما توي دنياي خودمان هستيم ، با اين تفاوت دنيائي كه ما در آن هستيم ديوارهايش شكسته و اتاقهايش سقف ندارد ، و خانه هاي او را بغارت برده اند ، و محله هاي آنرا با لودر و بولدوزر صاف كرده اند ، و دور آنرا سيم هاي خارداري كشيده اند كه روي آن نوشته شده الغام = يعني مين .

و توي كوچه هايش از شيك ترين اتومبيلها جز جنازه اي از آهن پاره باقي نمانده و حضور اتومبيلي شيك در كوچه پس كوچه ها و خيابانش حالتي مسخره دارد ، و توي اين كوچه ها بهترين ماشين ها يك ريال ارزش ندارد ، و اگر يك آدم كراواتي اتو كشيده سر و كله اش ظاهر شود ،  همه به او مي خندند ، در اين دنيا ديگر از ژيگولهاي مقوائي خبري نيست و اگر كسي بخواهد لاف مردانگي بزند كه آي ملت ما چريكيم ، و الگويمان فلان است و فلان ، جنسش  يك پول خريدار نخواهد داشت زيرا آنها كه چريك بودند و در خيابان جنگيدند ، هنوز كه هنوز است حماسه شان ورد زبان است و هر چه بخواهيم كوتاه سخن كنيم ، باز اين كلاف پيچ در پيچ است و كسي را به پايان آن اميدي نيست ، زيرا ماجرا عمق دارد و آنقدر حماسه بي پايان است كه قلم از نوشتن خسته و پير قصه گو عمرش كوتاه ميآيد و بايد بازگوئي را به نسل آينده واگذارد كه اين قصه سري دراز دارد .

بهروز مرادي

 

کد خبر 3077

شهر خبر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 8 + 3 =