«جمهوری اسلامی» تمام خردی است که تاریخ ایران آن را ممکن می‌دارد

جمهوری اسلامی تمام آن‌چیزی است که «ایران» درتمامیت تاریخی خود می‌توانست باشد. جمهوری اسلامی پایان تاریخ ایران است زیرا تبلور ایرانِ ممکن است.

خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه-سیدجواد طاهایی: یک تحلیلگر ارشد سیاست‌خارجی کشور، مطایبه‌آمیز می‌گفت دعا کنیم خدا جمهوری اسلامی را سر عقل بیاورد! اما یک پاسخ متقابل آن است که جمهوری اسلامی خود، تمام عقل یا تجسم تمام عقل است. می‌خواهیم کمی‌ جدی‌تر به این بپردازیم که چگونه جمهوری اسلامی اوج ممکن عقل، یا تمام خردی است که تاریخ و فرهنگ ایران آن را ممکن می‌دارد؟

قبل از تبیین مطلب، ‌سریع و خلاصه پیش‌فرض خود را بیان کنیم: به اعتقاد بسیاری، عقل و خرد مقوله‌ای خاص و محدود است، یعنی درون یک اجتماع خاص وجود دارد و در حین تجربه و عمل، خود را به صورت مهارت و توانایی حل مشکل، نشان می‌دهد. البته عقلِ جهانی و بین‌المللی نیز قابل تصور است و وسیعاً هم استعمال می‌شود، اما هرچه عقل را جهانی‌تر تصورکنیم، به همان‌اندازه بیشتر از وضوح و اهمیت عملی آن کاسته‌ایم. پس عقل، بین‌المللی و عمومی نیست و به راحتی نظریه‌بردار نیست‌. تاریخ روابط بین‌الملل از عقلانیت آمریکایی، عقلانیت آلمانی، چینی، فرانسوی، ژاپنی... و ایرانی ساده‌تر حکایت می‌کند تا از عقل جهانی. پس تاریخ واقعی، همانا نبرد عقلانیت‌های قومی است که خود را در ترجیحات نخبگان سیاسی هرکشور و نتایجی که از این ترجیحات برمی‌خیزد، جاری می‌سازد.

اینک پرسش را (چون خیلی مهم و مدعیانه است) تکرار کنیم: چرا دولت جمهوری اسلامی خودْ تمام عقل مندرج در تاریخ و فرهنگ ایران است؟ پاسخ‌مان را از این پرسش آغاز کنیم که یک فرد در چه حالتی در عالی‌ترین موقعیت خود قرار دارد؟ در حالتی که در آن حالت یا وضعیت، او مجموعاً نمایانگر گذشته، حال و آیندۀ خود باشد؛ به این می‌گویند انسان در هرآن‌بودگی یا هماره‌بودگی‌اش. به عبارت دیگر، عالی‌ترین وضعیت، وضعیتی است که فرد مشروط به شرایط زمان حال خود نباشد، بلکه تمام آنچه که می‌توانست در گذشته باشد، می‌تواند در زمان حال باشد و بتواند در آینده باشد، را به طور واحد نمایش دهد؛ فضایل کهن، توانایی‌های کنونی، ظرفیت‌های آینده، همه در یک زمان حضور داشته و دراختیار فرد قرار گرفته باشند. وقتی فرد بتواند گذشته، حال و آیندۀ ممکن خود را نمایندگی کند، در عالی‌ترین موقعیت خود ایستاده‌ است. اوج عقل، آن هنگام یا آن جایگاهی است که در آن بتوانیم در موقعیت مالکیت بر همه بالقوه‌ها یا امکانات‌مان قرار بگیریم و خلاصه، همۀ آن چیزی باشیم که می‌توانیم باشیم.

و جمهوری اسلامی همین وضعیت است اما نه درسطح فردی بلکه در سطح جمعی؛ در سطح ملت ایران. چگونه جمهوری اسلامی، جمهوری انقلاب اسلامی، تمام آن‌چیزی است که «ایران» درتمامیت تاریخی خود می‌توانست باشد؟ با بدایتی که برانگیخت؛ با آغاز سیاسیِ بس بزرگی که هیچ‌گاه پیش از آن، نه در کشور و نه در سطح منطقه، سابقه نداشت: تبیین این مدعا را از سطح سیاست داخلی شروع کنیم؛ فرد ایرانی اینک همزمان در سطح بالایی منتقد امور، فردگرا و حساس و نیز اندیشنده و محاسبه‌گر است. او همزمان شرایط کشورش را در سطح حقوق مدنی و آزادی‌های داخلی ازیکسو و موقعیت خارجی‌اش از دیگرسو می‌سنجد و به همین دلیل در قضاوت‌های سیاسی‌اش دارای میزانی تعادل و دوراندیشی است. او عمیقاً می‌اندیشد که کشورش را در اختیار دارد و اینک باید درست‌ترین انتخاب‌ها را مثلاً در حین گزینش رییس‌جمهور یا انتخاب نمایندگان پارلمان صورت دهد وگرنه با دست خود خانۀ بزرگش را به محاق بحران خواهد ‌فرستاد. او، چون آزاد است، در مورد کشورش احساس مسئولیت می‌کند. فقط فرد آزاد، احساس تکلیف و مسئولیت می‌کند. ولتر می‌گفت دانۀ برف داخل تودۀ بهمن احساس مسئولیت نمی‌کند. اینک از فرد ایرانی یک اجتماع آزاد ایرانی پدید آمده؛ جامعه‌ای که توده‌وار(mass society) نیست؛ ضد آن است.

 جمهوری اسلامی، ایران و ایرانی را، باصطلاح، رو آورده است؛ من قبلاً درون شرایط کشورم می‌زیستم، اما اینک شرایط کشورم را خود تعیین می‌کنم. میمِ آخر این عبارت بسیار پرمعناست. ایرانی اینک تاریخ کشورش را از آنِ خود کرده است. من به وسیلۀ جمهوری اسلامی به عرصه آمده‌ام. جمهوری اسلامی و مشخصاً ولایت مطلقۀ فقیه‌اش به من یک ارادۀ آزادِ فرارونده اعطا کرده است. تناقض آن است که من ذیل این ولایت، اوج آزادی و اراده‌گری خود را به ناظر خارجی نمایش می‌دهم. هابرماس و رُرتی در گزارش ‌هنگام بازگشت‌شان از ایران، از آزادی فکری و آزادی بیان دانشوران ایرانی اظهار شگفتی می‌کردند. کمی برآشوباننده، من در سرزندگیِ  سیاسی و مخالف‌خوانیِ خود، فرزند سیاسی این ولایت فقیه هستم! حتی هنگامی‌که بنیاد آن را به پرسش می‌گیرم، باز فرزند جمهوری اسلامی هستم! زیرا فردیت و آزادیخواهی مدعیانۀ خود را انحصاراً از طریق آن یا بر بستر آن به دست آورده‌ام.

 بدین نهج است که می‌گوییم جمهوری اسلامی از ناحیۀ خود و در درون خود الگوهای گسست و پیوست فرد ایرانی را شکل داده است. جمهوری اسلامی اینک تمام زمان حال فرد ایرانی (فرد نسبتاً باسواد، عضو طبقات متوسط جدید ایران با تمایلاتی کمابیش انتقادی و متعهد به ارزش‌های سیاسی مدرن) را درچنبرۀ خود گرفته است. چرا چنین است؟ زیرا این جمهوری پیشتر به عنوان ظهور زمانه در زمینه، به عنوان نمایندۀ معتبر تاریخ ایران، گذشته او را در اختیار گرفته است. او درحالی از دولت جمهوری اسلامی انتقاد می‌کند و پیرامون آن بحث می‌کند (و اگر خواست، گاهی علیه آمریکا نیز استدلال می‌کند) که در دوران نظام سیاسی پیشین حتی از یک «آژان» هم می‌ترسید و برای طرح انتقادهایش از نمادها و کنایات و اشعار و... بهره می‌گرفت. این، نه تفاوت که تضاد است.

 او اینک آزاد است اما از بنیاد آزادی‌اش بی‌اطلاع. او نمی‌داند که  با این جمهوری به وجود رسیده است و همین، ظهور «عقل» در ایران کنونی است. به وجود رسانیدن، بنیاد عقل است. این عقلِ توامان کهن-جدید، درعین‌حال، بنیاد دانش ایرانی، سیاست جدید ایرانی و آزادی ایرانی نیز تواند بود و تاکنون نیز همین نقش را، البته اگر در مقیاس درازمدت بنگریم، ایفا کرده است.

این از حوزۀ سیاست داخلی. اما در سیاست‌خارجی‌ نیز جمهوری اسلامی عالی‌ترین ارزش‌های انسانی که قرن‌ها در اجتماع و فرهنگ ایرانی زیست شده و درونی شده بود و به ناخودآگاه ایرانیان خزیده بود، را نه فقط احیا کرده است، بلکه آن را به جهانیان ندا می‌دهد و جسورانه آنان را بدان‌ها فرا می‌خواند؛  استقلال، حقِ خودبودگی و فردیت ملت‌ها، عدالت، شجاعتِ اعتراض علیه مظالم فاحش، حق ملت‌ها برای اینکه بخواهند به شیوۀ خود خوشبخت باشند... . پس، مجدداً، جمهوری اسلامی تمام آن‌چیزی است که ایران در گسترۀ تاریخ و فرهنگ خود می‌توانست باشد. این جمهوری تحقق آیندۀ ایران است؛ نهایت آن چیزی است که ایران می‌توانست باشد. آن چیزی است که ایران نهایتاً می‌بایست باشد. جمهوری‌اسلامی، فی‌ذاته، انتقال هستی و موجودیت ایران، از بالقوگی به کمال و از صغارت به بلوغ است. پس حقیقت جمهوری اسلامی بسیار مهمتر از ساختارها و عملکردهای آن است.

 با ادامه این نحوۀ بحث، نمی‌توان از این نتیجه‌گیری گریخت که پس، من در جمهوری اسلامی قرار ندارم، بلکه جمهوری اسلامی در من قرار دارد. آن به درون من وارد شده است نه من به درون آن. رابطه من با جمهوری اسلامی، رابطۀ من با منِ آرمانیِ درون من است. این جمهوری، از درون منِ تاریخی‌ام به در آمده و انعکاس یا خروجیِ فضایلی است که من و پدرانم را به هم پیوند می‌دهد و مجموعاً «ایران» را می‌سازد. ایران همچون هراجتماع اصیل دیگری، بر فضایلی خاص استوار است. اصولاً هیچ اجتماعی نمی‌تواند بر رذایل بنا ‌شود. جمهوری اسلامی، جمهوری فضایل ایرانیان یا جمهوریِ فضیلت ایرانی است.

این جمهوری در یک زمان و همزمان، از وحدت پیشینی ایران، استحکام کنونی آن و ظرفیت آتی‌اش حکایت می‌کند. اگر ایران عظیم است، جمهوری اسلامیْ ایرانِ اعظم است؛ چیزی عالی‌تر از همه جنبه‌های ستایش‌برانگیزِ مندرج در فرهنگ آن، درجهانگرایی بالقوۀ آن، در مردم هوشمند و لطیف آن و... ، بنابراین، شامل و محاط بر همه این ارزش‌ها و بنابراین، عالی‌تر از همه این ارزش‌ها. این قضاوت از آن روست که تمام تاریخ ایران، از ایرانِ ممکن، و جمهوری اسلامیْ از ایرانِ واقع (و نهایی) حکایت می‌کند. جمهوری اسلامی پایان تاریخ ایران است زیرا تبلور ایرانِ ممکن است.

بنابراین، یک پاسخ به آن استاد روابط‌بین‌الملل که سرعقل‌آمدن دولت جمهوری اسلامی را از خداوند مسئلت می‌کرد، آن است که جمهوری اسلامی بر بستر عقلانیت کل عمل می‌کند، حتی اگر اینجا یا آنجا اشتباهاتی صورت دهد یا حتی اگر اشتباهات اساسی صورت دهد. هیچ دولتی اشتباه کوچک نمی‌کند؛ نهاد بزرگ به اندازۀ بزرگی‌اش اشتباه می‌کند. اما هر میزان اشتباهات اجرایی، فلسفه هستی یک دولت را نقض نمی‌کند.

این دیدگاه ظاهراً غلوآمیز را برخی نمی‌پذیرند و می‌گویند وضعیت کنونی اجتماع و فرد ایرانی چیزی جز به انجام‌رسیدنِ پروژۀ مدرنیتۀ سیاسی و تکمیل تاریخِ دولت مدرن در ایران نیست؛ پروژه‌ای که از زمان رضاخان (۱۹۰۱م) کلید خورده بود؛ طبیعی است که با اتمام پروژۀ فوق، فردیت مدرن نیز در ایران رشد و توسعه می‌یابد.

پاسخ آن است که ایرادی ندارد که شکوفایی آزادی و کرامت فرد در ایران جدید را، تکمیل مدرنیزاسیون سیاسی نام نهیم. از یک تحول می‌توان به فهم‌های مختلف رسید که همه به‌درجاتی معتبر باشند. ظهور بزرگ، آغاز تاریخ بزرگ، آغاز تاریخ آزادی و آگاهی در ایران را، می‌توانیم هرچه بخواهیم نام نهیم. اما این، پاسخ مسئله نیست، فقط تغییر نام است. در واقع مسئله این است: ظهور و تعمیق آزادی، چرا در ایران؟ چرا تاریخ مدرنِ دیگر کشورهای خاورمیانه‌ای و جهان سومی به چنین نتیجه‌ای نرسیده است. احالۀ آزادی و کرامت موجود فرد ایرانی به جادویِ ضرورتِ مدرن، در واقع، احالۀ واقعیت به ذهنیت، یا متکی‌ساختنِ فهم بر جریان‌های فراگیرِ کور و ناروشن است. بسیاری از دانایان ازجمله هگل و هایدگر به ما می‌آموزند که جهان متعلَق فهم نیست متعلق فهم و دانایی، وطن است.

وانگهی، مدرنیته تبلور آزادی و آگاهی انسان است، آگاهی و آزادی‌ای که در جهان گسترانیده شده است. این درست، اما تجربه نشان نمی‌دهد که سوژۀ غربی یا آگاهی جدید یا مدرنیته، خود را با همان قوت در جای دیگری مثلاً در خاورمیانه یا هرجای دیگر جهان بازتولید کرده باشد که تجربۀ ایران، دومین مورد آن باشد. مثلاً آیا می‌توان گفت سوژۀ ژاپنی وجود دارد، فقط می‌توان گفت استمرار یا گسترش سوژه غربی در ژاپن وجود دارد اما در ایران، نطفۀ تکوین حیات «سوژه ایرانی »، ضربان خود را آغاز کرده است. پس ما با تکمیل پروژۀ مدرنیتۀ سیاسی و به انجام رسیدن تاریخِ دولت مدرن در ایران مواجه نیستیم ما با آغاز مدرنیتۀ ایرانی مواجهیم.

کد خبر 4187705

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 6 + 5 =

    نظرات

    • نظرات منتشر شده: 1
    • نظرات در صف انتشار: 0
    • نظرات غیرقابل انتشار: 0
    • معادی IR ۱۱:۲۴ - ۱۳۹۶/۱۰/۱۸
      0 0
      بسیار عالی تحلیل دقیقی است