دردواره‌های کودکانه‌ بچه‌های کار/دستهایی که برای کارهنوز کوچک است

اصفهان - کودکان کار بچه های عادی هستند، چشم هایی برای دیدن تفاوت ها و تبعیض ها دارند و دستانی که برای کارکردن زیادی کوچک است و البته تفاوت دیگری هم دارند،گویی کودکیشان را از آنها دزدیده اند.

خبرگزاری مهر، گروه استانها، مریم بهزادنژاد: به عنوان معلم به موسسه مردم نهادی که برای کودکان کار تاسیس شده، فرستاده شده ام. شناختی نسبت به این بچه ها ندارم اما وقتی وارد کلاس می شوم می فهمم که شبیه بچه های عادی هستند،چشم هایی برای دیدن تفاوت ها و تبعیض ها دارند، دستانی که برای کارکردن، زیادی کوچک است و قلبی که در سینه شان می تپد؛ گرسنگی، ترس و خشونت را به خوبی احساس می کنند،  فقط رنگ پوستشان با بچه های دیگر تفاوت دارد؛ پوست هایی چرم مانند، آفتاب سوخته و پرخراش و البته تفاوت دیگری هم دارند گویی کودکیشان را از آنها دزدیده اند.

جلسه اول

می گویم قرار است اینجا باشگاه کتابخوانی راه بیندازیم، کتابهای زیادی بخوانیم و در یک مسابقه مهم شرکت کنیم. زیرچشمی به هم نگاه می کنند و نخودی می خندند. یکی از آنها می پرسد «که چی بشود؟» می گویم: «می توانید در بخش نامه به نویسنده هم شرکت کنید یا با گوشی من فیلم یک دقیقه ای بسازید، شاید جایزه ها را برنده شدید.»

 -جایزه ها چیه؟ پول هم می دهند؟

شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم: «شاید امسال پول باشد»، البته که دروغ بزرگی است. هیچ وقت برای خواندن کتاب، پول جایزه نمی دهند. برای به دست آوردن پول باید لواشک فروخت، شیشه ماشین ها را تمیز کرد و کفش های خاکی را واکس زد. صدایشان بلند می شود: من شرکت نمی کنم. من هیچ وقت شانس نداشتم. ما که برنده نمی شویم عجب کلاس بیخودی...

وسایل نمایش را بیرون می آورم. ماسک هیولا، شنل، تاج. می دانم معلمی که بچه ها دوستش نداشته باشند، معلمی شکست خورده است. آنها را جلوی کلاس می آورم و نمایش می دهیم. داستان هزار و یک شب را بازی می کنند. یکی از آنها شهرزاد قصه گو می شود و من توضیح می دهم که چطور شهرزاد با قصه ها توانست پادشاه دیوانه را که گرفتار جنون و بدگمانی شده بود درمان کند. می گویم کتابها و داستان ها خاصیت درمانگری دارند.  شکوفه را که گوشه کلاس نشسته و انگشتانش را ترق و تروق می شکند جلوی کلاس می آورم و ماسک هیولا را به او می دهم. به شکوفه می گویم فریاد بزند، صدایی از گلوی او بیرون نمی آید. بهش می گویم بلند تر و بقیه نیز ادای دیو داستان را در می آورند. شکوفه می خندد. سعی می کند مثل بقیه ادای دیو هزار و یک شب را در بیاورد. می گویم که زیر لایه های ظاهری داستان ها مفاهیم بزرگی نهفته است.

جلسه دوم

امروز خواهران دوقلوی زارع را در موسسه می بینم. مثل سیبی هستند که از وسط نصف شده باشند. تنها تفاوتشان در رنگ مانتویشان است. یکی مانتوی سبز پوشیده و دیگری مانتوی ارغوانی. دوست داشتنی و مهربان هستند. از آنها می پرسم:

- تمام بچه های موسسه کار می کنند؟

-بله

-پس چرا این جا کلاس می آیند؟

-تیم شناسایی موسسه، کودکان کار را شناسایی می کند و با خانواده هایشان صحبت می کند تا بگذارند بچه ها به کلاس بیایند. در ازای آن موسسه به خانواده ها ارزاق، لباس و خدمات می دهد.

-فکر می کردم این بچه ها خانواده ندارند!

-چرا خانواده دارند و خود خانواده ها بچه را مجبور به کار می کنند. بعضی از آنها یا پدرشان خانه را ترک کرده، یا پدر معتاد و معلول دارند و مجبورند کار کنند.

امروز دو شاگرد جدید به کلاسم اضافه شده اند. افسانه به کلاس دخترها و حسین به کلاس پسرها. افسانه آنقدر با علاقه به درس گوش می دهد که انگار همین یک کلاس در کل دنیا وجود دارد. در چشم هایش برقی از هوش می درخشد. می پرسم کلاس چندم است و افسانه می گوید تا به حال به مدرسه نرفته است. بعد ناخن هایش را می جود. حسین بی حال گوشه ای از کلاس نشسته. انگار حتی به زور پلک می زند. لاغر و ضعیف است و سوء تغذیه شدید دارد. پدر حسین ترک کرده اما هنوز بی کار است. شب سردرد می گیرم. صورت افسانه و حسین همه جا با من می آیند. چطور می شود در عین واحد همه جا باشند؟ به خودم میگویم نترس. گرسنگی واگیر ندارد اما غم واگیر داشت. غم آنها مثل دوده به بدنم می چسبد، سنگین است، به سبکی بدن های کوچکشان نیست.

جلسه سوم 

وارد حیاط که می شوم، بچه ها بیرون می دوند تا وسایل سنگین را از دستم بگیرند. دارند محبتشان را به من نشان می دهند. این چه نیرویی است که انسان ها را به هم وصل می کند؟ بارها می گویم برنمی گردم و باز برای دیدن دوباره شان انتظار می کشم. اسم این حس متناقض چه می تواند باشد؟! چند روز قبل، در گروه بانوان حامی تولید ملی، خواستم که برای پذیرایی از بچه های کلاس کمک کنند. عجیب بود که کمک کردند. بدون اینکه من را بشناسند. از امروز قرار است برای هرجلسه کلاسم پذیرایی بیاورند: شیر، خرما، میوه، بادام زمینی. آنها مصداق «اولئک یسارعون فی الخیرات» هستند.

جلسه چهارم

امروز خانم گیلانی، مدیر اجرایی موسسه را می بینم. او مسئول کارگروه درمان و آموزش هم هست. وظایف سنگین و پردردسری دارد و همه را به صورت داوطلبانه انجام می دهد. مانتوی سبز پررنگی پوشیده، که همرنگ برگ درختان است. در عکس های صفحه مجازی اش هم میان درختان و در فضاهای سبز ایستاده است،‌گویی سبز رنگ مورد علاقه اوست، سبز رنگ زندگی است. مهندسی برق خوانده،  با عرضه است و به هیچ وجه احساساتی نیست. منتظر کمک مردهای موسسه نمی ماند و کارهای سخت را خودش انجام می دهد، مثل ایستادن نوک نردبانی بلند و وصل کردن پرده های سنگین موسسه یا جابه جایی کارتن های بزرگ و سنگین.و نکته مهم اینکه بچه های موسسه از او حساب می برند.

خانم گیلانی چطور با موسسه آشنا شدید؟ قبلا هم با بچه کار آشنایی داشتید؟

اوایل ترجیح می دادم با ان.جی.اوهایی که برای بیماران سرطانی فعالیت می کردند همکاری کنم تا اینکه با موسسه و آقای مسائلی از طریق یکی از دوستانم آشنا شدم. زمانی که وارد موسسه شدم اطلاعات خاصی از کودکان کار نداشتم. دیدگاهم نسبت به آنها بچه هایی آویزان و پیله بود که با اصرار می خواستند چیزی بفروشند. گفتم یک مدت در موسسه فعالیت می کنم تا ببینم چه می شود چراکه  مهم این بود که قدمی بردارم حالا چه برای بیماران سرطانی چه برای کودکان کار. در موسسه دنبال کارهای درمانی بچه ها رفتم. با رئیس بیمارستان ها درباره موسسه صحبت می کردم و اینکه آیا می توانیم بچه ها را برای درمان بیاوریم یا نه،با آزمایشگاه ها صحبت می کردم یا بچه ها را به دکتر می بردم. پیگیر کارهای درمانی بچه ها بودم و بعد از مدتی مسئول کارگروه درمان شدم و الان به عنوان مدیر اجرایی موسسه و مسئول کارگروه آموزش فعالیت می کنم.

 کار شما خیلی سنگین و پرزحمت است و هیچ حقوقی دریافت نمی کنید. چرا این مسئولیت را قبول کردید؟

همه ما در این موسسه به صورت داوطلبانه کمک می کنیم. از انجام این کارها حس خوبی می گیرم، راستش دیدگاهم با خداوند، دیگر معامله ای نیست. نمی گویم دارم این کار را می کنم تا آن حاجتم را بدهی یا فلان کار را برایم  انجام دهی خدا. وقتی می بینم بچه ای دکتر می رود، حالش خوب می شود و خوشحال است از اینکه کسی هست که به او توجه کند و مراقبش باشد، حس خوبی می گیرم. وقتی می بینم نمره های خوبی می گیرند یا درس هایشان را قبول می شوند و پایه های بالاتری می روند حس خوبی به من دست می دهد. هر قدمی که برای بچه ها برداشته ام بیشتر از آن مقدار را به من پس داده اند. من بچه ندارم اما گاهی حس می کنم اینها بچه های خودم هستند. چون واقعا حواسشان به من هست. همان قدر که آنها برای من مهم هستند من هم برای آنها اهمیت دارم. دوست داشتم حال خوب را به خودم و دیگران بدهم و خداراشکر این اتفاق افتاد. وقتی به اینجا آمدم، دیدم نسبت به بچه ها تغییر کرد. من با این بچه ها بزرگ شدم، من با این بچه ها چیزهای زیادی یاد گرفتم.

 از خاطراتتان با بچه های کار بگویید؟

می دانید، وقتی بچه ها در موسسه هستند با وقتی که توی خیابان کار می کنند، خیلی تفاوت دارند. بیرون انگار مرد یا زن هستند. در خیابان روی پای خودشان ایستاده اند اما در موسسه بچه هستند. اینجا کودکی شان را زندگی می کنند. یک روز دیدم یکی از این بچه ها یک غلط گیر و دو خودکار به موسسه آورد. بهش گفتم خاله این ها چیست؟ گفت «اول سال شما این ها را به ما دادید اما معلم‌مان گفته خودکار و غلط گیر نیاز نیست. آوردم که شما به بچه هایی که نیاز دارند بدهید.» شاید اگر من بودم این کار را نمی کردم و وسایل را برای سال دیگرم نگه می داشتم. این بچه ها بی اندازه بخشنده هستند. یک روز با یکی از کودکان کار به آزمایشگاه رفته بودیم تا از او خون بگیرند. وقتی خون گرفتند، بهش کیک دادم تا جان بگیرد. اما او نصف کیک را برد برای بچه ای که آن طرف سالن بغل پدرش بود و داشت نگاه می کرد. کودکان کار هم مثل بچه های دیگر، قلب بزرگی دارند. باید کمک کنیم که بچه گی کنند چون خیلی از بچه گی شان نابود شده؛ زیر سایه فقر، زیر سایه فرهنگ پایین و حمایتی که نیست. اگر حمایت می شدند تا فرهنگ کنترل جمعیت و فرهنگ درست زندگی کردن خانواده هایشان بالا برود، مطمئنا مشکلاتشان کمتر می شد.

جلسه پنجم

امروز همه بچه ها دوست دارند در مسابقه نامه به نویسنده شرکت کنند. قرار می شود همه برای نویسنده کتاب گردآفرید نامه بنویسند. خوشحالم که انگیزه پیدا کرده اند. خوشحالم که دیگر نا امید نیستند. نامه هایشان را که نگاه می کنم شانس چندانی برای مسابقه ندارد؛ اما همین که بچه ها خودشان را باور کرده اند عالی است. همین که مثل بچه های معمولی می خواهند در مسابقه شرکت کنند خیلی خوب است. سمانه آخرین نفری است که نامه اش را به من می دهد. درون نامه نوشته است: نویسنده کتاب گرد آفرید، من هم دوست داشتم پدری مثل پدر گردآفرید داشتم؛ پدری که در سختی ها از من حمایت می کرد...

علیرضا در کلاس پسرها با من قهر کرده است. دست به سینه نشسته، دندان هایش را روی هم فشار می دهد و اشک در چشم هایش حلقه زده. با نفرت به من نگاه می کند.

-چی شده علیرضا؟

-هیچی

-چرا یک چیزیت هست!

-هیچی! گفتم که هیچی!

یکدفه از کوره در می رود. می پرسد «کلاس کی تمام می شود؟ من باید الان سر کار باشم. بابام من را حسابی دعوا کرده. برای چی موسسه به من زنگ زده که بیا کلاس؟» نزدیک است که اشک از چشم هایش پایین بچکد. علیرضا همیشه طلبکار است. تا وقتی به او خدمت می کنند راضی است و بعد دیگر هیچ کس را نمی شناسد. اگر جایی غیر از کلاس او را ببینم مثل غریبه ها رفتار می کند و در کلاس مثل طلبکارهاست. گاهی حس می کنم علیرضا هیچ عاطفه ای ندارد.

 جلسه ششم

امروز بعد از کلاس، آقای نوید مسائلی، مدیرعامل موسسه را می بینم. او سی ساله، قد بلند و لاغر است. بارها او را در موسسه دیده بودم اما فرصت صحبت پیدا نشده بود. می پرسم: موسسه شما بچه های زیادی را پوشش می دهد، خدمات درمانی، آموزشی و مشاوره ارائه می دهد و بچه ها ارزاق و لباس می گیرند.

آقای مسائلی از  کجا شروع کردید تا به اینجا رسیدید؟

-خب، ورود من به امور خیریه به سنین نوجوانی ام بر می گردد که در فضای مسجد فعالیت می کردم. هدفم این بود که بچه های کوچک و نوجوان های محله را وارد فضای فرهنگی مسجد بکنم. وقتی وارد دانشگاه شدم، از محله خودمان به سمت محله های حاشیه نشین اصفهان رفتم. در ابتدای کار هزینه رفت و آمد به مناطق حاشیه نشین را نداشتم و به سختی خودم را به آنجا می رساندم. در مدارس آنجا به بچه های نیازمند آموزش می دادم و در بحث درمان به آنها کمک می کردم. پزشکان و دندان پزشکان داوطلب را شناسایی می کردم و رابط می شدم. رابط بین مردم حاشیه نشین با افرادی که می توانستند کمک کنند اما افراد نیازمند را نمی شناختند. بعد از آن تصمیم گرفتم حوزه کارم را تخصصی تر کنم و کودکان کار را انتخاب کردم.

چرا کودکان کار؟

چون کودکانی بودند که کمتر به آنها توجه می کردند. فقط شعاری به آنها نگاه می شد و هیچ اقدام اثرگذار و ریشه ای برای آن بچه ها انجام نمی شد. آموزش به کودکان کار را در پارک ها، کافی شاپ ها و رستوران ها شروع کردیم و در سطح شهر به کودکان کار آموزش و درس می دادیم. بعد از چند ماه توانستیم اتاق خیلی کوچکی در خیابان بزرگمهر اجاره کنیم. بعد هم خیری پیدا شد و مکانی به ما داد که توانستیم فعالیت های خود را گسترده تر دنبال کنیم.

-آقای مسائلی، خیلی از مردم کارهای خیر را دوست دارند اما پول و وقت کافی برای انجامش را ندارند.

من با این حرف مخالف هستم. کسانی که می گویند پول نداریم، می توانند که واسط و رابط خوبی بین نیازمندان و کسانی که وضعیت مالی خوبی دارند، باشند. در بحث وقت هم اگر انسان در زندگی اش مدیریت زمان داشته باشد، می تواند به تمام این امور برسد. من مسئول واحد انرژی سازمان نظام مهندسی ساختمان استان اصفهانم. الان دانشجوی دکتری مهندسی مکانیک دانشگاه اصفهان هم هستم و با این اوصاف برای کودکان کار وقت می گذارم و پیگیر کارهایشان هستم.

و حتما خاطرات زیادی هم در ارتباط با این بچه ها دارید

یکی از خاطرات من درباره کودکان کار، به تابستان دو سال گذشته بر می گردد. آن موقع آرزوی ۳۰دختر بچه ۸ تا ۱۲ سال را ازشان گرفتم. برایم خیلی جالب بود که اکثرشان آرزوی معنوی داشتند. مثلا آرزو داشتند به زیارت امام رضا(ع) بروند یا امام زمان(عج) را ببینند. این جرقه به ذهن من خورد که بچه ها را به مشهد ببرم و آنجا برایشان جشن تکلیف بگیرم. حدود پنج ماه هر کاری کردم و با هر خیری صحبت کردم به نتیجه نمی رسید. دیگر داشتم نا امید می شدم تا اینکه روزی یکی از خادمان امام رضا(ع) به موسسه آمد. گفت من از طرف امام رضا(ع) آمده ام و هزینه رفت و آمد و اسکان بچه ها را مهمان اقا هستید. خادم گفت پولی که در این زمینه هزینه می شود، پول خود امام رضا (ع) است و پول کس دیگری در این زمنه هزینه نشده است. ما مهمان امام شدیم و لحظه ورود بچه های کار به حرم خیلی برایم جالب بود. وقتی وارد حرم شدیم، یکی از بچه های کار که معلول بود خودش را کف صحن انداخت و شروع کرد به گریه کردن. با امام رضا شروع کرد به حرف زدن تا خدا شفایش بدهد. بقیه بچه های کار و مربی ها دور او حلقه زدند و شروع کردند به گریه کردن. حس و حال خیلی خوبی آنجا بود.

باز هم از خاطراتتان  تعریف کنید

در یک روز خیلی سرد، پیش یکی از بچه های کار رفتم. داشت شیشه ماشین ها را پاک می کرد تا من را دید آمد و با من خوش و بش کرد. هوا خیلی خیلی سرد بود. فکر می کنم پارسال بود. پیراهن خیلی نازکی پوشیده بود و در سرما می لرزید. سوار ماشینش کردم و رفتیم. اما هرچه در آن محدوده گشتیم تا برایش کاپشن بخرم، لباس فروشی پیدا نکردیم. او اصرار داشت زودتر سرکارش برگردد چون به پول نیاز داشت. او را برگرداندم و کاپشن خودم را به او دادم. خیلی اصرار کرد که نمی گیرم اما کاپشن را به او دادم. یک هفته گذشت. او این موضوع را به بچه های کار خیابان ملک شهر و مجتمع پنج طبقه خانه اصفهان گفته بود و همه بچه ها پول روی هم گذاشته بودند و برای من کاپشن خریده بودند. بچه ها به موسسه آمدند. جشن کوچکی برای من گرفتند و کاپشن را بهم هدیه دادند. محبتی که به این بچه ها می کنیم، چند برابر به خودمان برمی گردد و باید به این بچه ها محبت و گذشت را یاد بدهیم.

زورخانه

 امروز کلاس همراه با اردو است. قرار است بعد از کلاس با بچه ها به زورخانه برویم. جمعه ها زورخانه برنامه رایگان دارد. به بچه ها می گویم دور تا دور حیاط حلقه بزنند و نمایش جهان پهلوان تختی را اجرا می کنیم. می فهمند که تختی هم در کودکی پدر خود را از دست داده و ترک تحصیل کرده تا کار کند و خرج خانواده شان را بدهد. میراحمد که شبیه تختی است، نقش او را بازی می کند. صحنه کشتی تختی با کشتی گیر روس را هم بازی می کنند. همان که دستش آسیب دیده بود و تختی در مسابقه دست خود را پشت سرش برد و از آن استفاده نکرد تا شرایط کشتی مساوی باشد. به بچه ها می گویم فریاد بکشند و کشتی گیران را تشویق کنند. عجیب است که ساکت اند. چیزی نمی گویند؛ همان هایی که برای ساکت کردنشان سر کلاس باید جیغ بنفش می کشیدم والبته فایده ای هم نداشت. بعد اعضای خانواده ام با ماشین های شخصی به موسسه می آیند تا بچه ها را به زورخانه، جایی که تختی ورزش را از آنجا شروع کرد، ببریم. بچه های زیادی می بینم که جزو باشگاه کتابخوانی نیستند اما برای اردو آمده اند. بچه ها به هم خبر داده اند. دلم نمی آید بقیه را نبرم. اما نگرانم. چه طور این همه بچه در ماشین های شخصی جا بشوند؟ عجیب است که جا می شوند. آنها تخصص خاصی در جاشدن در فضاهای کوچک دارند. طوری جا می شوند که انگار نیستند. انگار دیگر دیده نمی شوند. برایشان مهم نیست کجا بنشینند. حتی کف ماشین هم می خزند. چهار ماشین راه می افتد. ما به اردو می رویم. جیغ می کشیم. می خندیم. دست می زنیم. ما شادترین باشگاه کتابخوانی جهان هستیم.

دوشنبه، جشن روز کودک

امروز موسسه به مناسبت روز کودک، در تالار هنر جشن گرفته است. کودکان کار از طرف موسسه دعوت شده اند. تعدادی کودک هم از مناطق محروم اصفهان امده اند. من بهترین نقطه ممکن ایستاده ام. جایی شگفت انگیز و جادویی؛ پشت پیشخوانی هستم که به بچه ها پذیرایی می دهند. وقتی بسته های خوراکی را به آنها می دهم به صورتشان نگاه می کنم. به دست های کوچکشان. به لبخندشان. امرزو صدها لبخند بی نظیر دیده ام. وقتی بچه ها داخل سالن می روند، کار من هم تمام می شود. داخل تالار می روم. سعید را می بینم و صدایش می زنم. می گوید: اِ خاله اینجایی؟ می پرسم چرا دیگر به کلاس نمی آید؟ سعید ساکت است. پسری که کنار او نشسته یکباره بلند می شود و می گوید: سعید دیگر نمی خواهد به کلاس بیاید! این چرت و پرت هایی که به بچه ها یاد می دهی نون و آب می شود؟ این چرت و پرت ها را به مغازه دار تحویل بدهد بهش نون می دهد؟» برادر سعید است. در چشم هایش نفرت را می بینم که موج می زند. خشنونت را و قلدر ی را می بینم که از چشم هایش بیرون می ریزد. می خواهم  سعید را ببرم. ببرم به پنج شنبه هایی که با هم کلاس داشتیم. اما برادرش هم فقط یک پسربچه است. پسربچه ای که روی پنجه های پایش ایستاده تا هم قد من به نظر برسد. سینه اش را جلو داده و گردنش را بالا کشیده. نفرت از کاسه های چشمانش، درون چشمانم می ریزد. چشمانم می سوزد. پشت پیشخوان خالی برمی گردم. احساس بی ارزشی می کنم. می دانم هیچ گرسنه ای با کتاب سیر نخواهد شد. اما کسانی که بمب اتم ساخته اند هم گرسنه نبودند. فرماندهانی که دستور جنگ و کشتار می دهند هم گرسنه نیستند. شاید هیچ وقت کسی را نداشته اند که انسانیت و مهربانی را به آنها یاد بدهد.

جلسه نهم

این جا در موسسه همه نگران هستند. نگران جا؛ کوچکترین امکانی برای وجود داشتن موسسه. خانم م می گوید موعد اجاره رسیده و باید تخلیه کنیم. نگران است. می پرسم قرار است به کجا منتقل شود؟ با عصبانیت نگاهم می کند و می گوید: «هیچ جا. هنوز جایی پیدا نکرده اند.» می گوید صاحب خانه اجاره را بالا برده و موسسه توان پرداخت آن را ندارد. با خانم م درباره مسابقه و تلاش های بچه ها صحبت می کنم. می گویم اگر موسسه تخلیه شود بچه ها حسابی عقب می افتند.  بیست ساله و قد بلند است. می گوید: «ما اینقدر اینجا کارهای مهم داریم و شما فکر کرده اید برنامه موسسه فقط همین کلاس شماست؟»  چطور دانشمندان نتوانسته اند وسیله ای برای سنجش ارزش علم و فرهنگ بسازند؟ تلسکوپ فضایی هابل می تواند از دورترین نقاط کیهان تصویر بگیرد اما چه دستگاهی می تواند دنیای روح و درون انسانها را ببیند؟ شاید اگر این دستگاه ها اختراع شده بود، ارزش کار فرهنگی بیشتر مشخص می شد. داخل کلاس که می روم بچه ها می پرسند حالا چه می شود خاله؟ در را می بندم. حس می کنم این جا گوشه کوچکی از جهان است که فراموش شده؛ کلاس کوچکی که از حافظه تمام جهان پاک شده است. بود و نبود کلاس ما برای هیچکسی مهم نیست.

-خاله حالا چه کار کنیم؟ چه می شود؟

می گویم کلاس هست. در هر شرایطی کلاس ادامه دارد. حتی اگر موسسه تخلیه شد و کلاس چند هفته ای لغو بود. مهم نیست که همه در موسسه درگیر هستند. مهم نیست که هیچ کس روی شرکت ما در مسابقه حساب نمی کند. امید ما به خداست. پس ما امیدوارترین باشگاه کتاب جهان هستیم.

جلسه دهم

بعد از دو هفته کنسلی کلاس، دوباره به موسسه برمی گردم. صدو بیست نفر از اعضای گروه صفحه مجازی موسسه قبول کرده اند تا هر ماه ۱۰ هزار تومان به حساب موسسه واریز کنند. به این ترتیب پولی که صاحب خانه روی اجاره کشیده تامین می شود و موسسه تا سال دیگر پابرجاست. وقتی انسان ها با هم هستند، همه چیز ممکن می شود و چیزی سنگین تر از تنهایی، برای شکستن انسان ها وجود ندارد. امروز درباره داستان های عامیانه و قصه های پریان صحبت می کنم. این داستان ها پر از امید و پایان های خوش اند. کودکان کار، بیشتر از هرچیر به امید نیاز دارند.  وسط داستان سنگ صبور، شکوفه می گوید: «من اگر دردهایم را به سنگ بگویم می ترکد.» ساکت می مانم. کلمه ای برای گفتن پیدا نمی کنم اما در کلاس برای شخصیت های داستانمان عروسی می گیریم؛ یک بار برای دختر انار و یک بار برای فاطمه خانم. من به بچه ها می گویم جیغ بکشند. کل بکشند و دست بزنند. ما به شادی عروسی های خیالی نیاز داریم.  می خندیم. شعر میخوانیم. ما عروسک سنگ صبوری برای غم هایمان نداریم اما کلاس کوچکی داریم که لحظه ای غم ها را از یاد ما ببرد.

دعا

امروز آخر کلاس، می خواهم برای بچه ها سفره حضرت رقیه بگیرم. خودشان نمی دانند. امروز کلاس خیلی شلوغ شده و بعضی از بچه ها با خواهر و برادرهای کوچکشان آمده اند. سفره سبز را به آنها می دهم تا پهن کنند. می آیند دم آشپزخانه و خوراکی ها را می برند. خودشان سفره را می چینند. چند بچه هم که در موسسه هستند اما عضو کلاس ما نبوده اند توی کلاس می آیند. کنار سفره جا نیست. چراغ را خودشان خاموش می کنند. شمع نصفه ای را که از خانه آورده ام روشن کرده اند. دستهای کوچکشان را کنار شعله گذاشته اند تا خاموش نشود. شعله روی صورت های کوچک رنج کشیده شان تکان می خورد. می گویم حضرت رقیه هم در کودکی خیلی سختی کشده است. بعد  دعا می کنم و آنها آمین می گویند. آنقدر بلند می گویند که شیشه های کلاس می لرزد. دعا می کنیم برای خوشبختی شان، برای شفای مریض ها، برای پدر و مادر بچه های کلاس که می دانم مریض هستند، برای قبولی باشگاهمان در جام باشگاه ها. ما برای همه کودکان جهان دعا می کنیم.

اردو

قبلا به مسئولم در شهرداری، خانم سودابه حشمتی گفته بودم که می خواهم بچه ها را به اردوی علمی ببرم. طی نامه نگاری های ایشان، امروز ما به اردوی باغ پرندگان، باغ پروانه ها، مجموعه صدف ها و مجموعه خزندگان می رویم. به خاطر باشگاه این اردو برگزار شد اما خانم حشمتی به من گفت که یک اتوبوس رایگان و بلیط ورودی برای ۶۰ نفر از بچه های موسسه را فراهم کرده است. امروز بچه های دیگری را می بینم که تا به حال ندیده بودم. آنها کوچک و با صورت های زخمی و پوست های زرد یا قهوه ای رنگ هستند. بعضی لباس های مناسبی برای سرما نپوشده اند و صورتهایشان مثل کاغذهای مچاله شده، در هم است. در اتوبوس به بچه ها می گویم که جیغ بزنند. کل بکشند و دست بزنند. به پسرها می گویم که برایمان آواز بخوانند. می خندیم. ما شادترین باشگاه کتابخوانی جهان هستیم. در اردو درباره کتاب دائره المعارف جانوران و انواع جانوران صحبت می کنیم. بچه ها می خواهند در اردو فیلم بسازند و در مسابقه شرکت کنند. خوشحالم که انگیزه دارند و دیگر نا امید نیستند. خوشحالم که نهایت تلاش خود را می کنند.

فرشته تاریک ترین شب

همراه با تاریکی، مرد غریبه ای به موسسه آمده است. جوان است و کلاه بافتنی اش را تا ابروهایش پایین کشیده و او می گوید برای ۱۱۰ خانواده، ارزاق شب یلدا آورده است. پول زیادی خرج کرده؛ مرغ، برنج، انار، پفیلا، شکلات، برنجک و گندمک. همه را خیلی قشنگ بسته بندی کرده است. به کمکش می رویم تا ارزاق را از وانت پایین بیاورد. خسته شده و خیلی غر می زند اما وقتی بسته هایش را در دستان بچه ها می بیند، کمر خم شده اش صاف می شود. لبخند می زند و می بینم که چطور خداوند رضایت را در قلبش جاری کرده است. حالا آرام شده و به صورت چرم مانند بچه ها نگاه می کند. به دست های کوچکشان زل زده. هاله نوری دور سرش نیست. بالی بر شانه هایش ندارد اما من مردی را می بینم که در شبی تاریک و سرد، دست خداوند شده است و می بینم که خدا در شب یلدا هم بچه ها را از یاد نبرده است.

جلسه آخر

کلاس تمام شد. مدت ها گذشت همانطور که غم ها و شادی ها می گذرند. بچه ها دور کیک تولدی که آورده ام حلقه زده اند. برایشان از تالار هنر، شنل های رنگارنگ امانت گرفته ام. شنل ها را می پوشند و تاج می گذارند. حدیث و نگین ماسک نمایش به صورتشان می زنند. دیشب تعدادی از کودکان کار با کمک خانم گیلانی در این کلاس برای آقا مسائلی تولد گرفته بودند. تزئینات دیشب هنوز هست و حالا همه چیز برای تولد ما آماده است. از خوشحالی بالا و پایین می پرند. بهشان می گویم یکی یکی پشت کیک بایستند تا عکس بگیرم و بعد عکس هرکس را برای خودش ظاهر کنم. جشن تولد، آرزوی خیلی از کودکان کار است. جیغ می کشند و دست می زنند. بعضی از لحظه ها را نمی توان روی کاغذ نوشت. کاش می شد لحظه های قشنگ را مثل گل لای کتاب گذاشت و خشک کرد تا از بین نروند. بعد، برف شادی می پاشیم. زیر برف های دروغین می خندیم. صدای خنده، موسیقی قشنگ و دلنشینی دارد. موسیقی عجیبی که هیچ سازی در جهان قادر به ساختنش نیست. به بچه ها می گویم ما برنده واقعی هستیم. دیگر مهم نیست که در مسابقه رتبه بیاوریم یا نه. همین که بهترین تلاشمان را کردیم برنده ایم. زندگی یعنی همین. زندگی یعنی نهایت تلاش. زندگی یعنی نهایت امید...

کد خبر 4507205

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 3 + 3 =

    نظرات

    • نظرات منتشر شده: 1
    • نظرات در صف انتشار: 0
    • نظرات غیرقابل انتشار: 0
    • احمد IR ۱۸:۴۳ - ۱۳۹۷/۱۰/۲۲
      3 0
      عالی بود