ارگ بم ،  يادگار ديرينه زمان  ،  در خيالمان پايدار است

هنوز ايستاده بربلنداي تپه اي از سنگ آذرين ، بارگاه پادشاه " هفت باد " ، شهر هزار توي افسانه هاي كجاران .

شهري محصور در ميان ديوارهاي ارگي سترگ . عظمت شكل گرفته اي از قرن ها، گذشت تكامل يك تمدن، هنوز مقتدر و پر ادعا ايستاده بر فراز تپه اي از سنگ آذرين . قلعه اي افسانه اي كه كرم سيب سرخ حكايت چينش اش را به دست شاه هفت باد و  فزندانش رقم زد  واگر شاه قاجار صد وبيست سال قبل مردمانش را از ترس پناه ياغيان از شهر نمي راند هنوز خيابان هاي تنگ پرجمعيتي داشت .
بارگاه حاكم نشين ديگر شايد نشان از افسانه ها نداشته باشد ولي آتشكده كه جايگاه  كرم سيب بود هنوز ياد آور حماسه اردشير ساساني ست كه شاه ، پسران و دخترش را به همراه كرم افسانه  مغلوب كرد .
زندان مخوف را كه امروز برخلاف ايام پرميهمانش ديگر بي نهايت دوست داشتني ست باز مي بينم و آن اصطبل خالي از سكنه چهار پايش گويي همچنان بوي اسب هاي از تاخت بازگشته را مي دهد .
كاش اين كه مي بينم خيال نباشد كاش سينما نباشد . كاش دست كم سينما در اين روايت يك دروغ بزرگ نبود و مي توانست همانقدر كه باور كردني ست واقعي باشد ...
كاش زمان بازمي گشت نه زياد ،  به اندازه هفت روز ؛ جمعه  ساعت پنج و سي و چند دقيقه صبح و مي ماند ، زمان مسكوت مي شد و جان مي داد ...
چه باك از آرزو گرچه مي داني دست نيافتني ست ...
ارگ بم يادگار ديرينه زمان هنوز در خيالمان پايدار است ... 
چهارشنبه است ،  در ميان مستند سازان نشسته اي ، تصاوير اجساد اهل بم  در ذهن داري . در ميان جماعتي نشسته اي كه  چشم به دست ياري هموطنان در اين گوشه تاريك دور هم گرد آمدند تا با مرور ارگ بم در ساخته اي مستند كمكي براي مردم آسيب ديده بم جمع آورند .  چشم به پرده سينما دوخته اي و غمت سنگين و سنگين تر مي شود . 
فيلم بعدي " لحظه هاي بم " است،  تازه ترين مستند درباره زلزله اي ويرانگر كه شهري را به خاطره ها فرستاد . جواد مزدآبادي با دلي پر درد درباره روزهاي حضورش در ميان مردم آواره اين شهر مي گويد . گفته هايش از ويرانه هاي بم خبردارد و از مردماني كه ديگر نيستند . 
ازفلكه مشتاق و آرامگاه شيخ مشتاق مي پرسم ، مبهوت از سوالم مي گويد: " نمي دانم "  ...
" هركه از اين جا گذر كرد  نامش نپرسيد و نانش دهيد ". گفته شيخ امروزبيشتر از گذشته به كار مي آيد . بازماندگان نام نمي خواهند نان مي خواهند و سرپناه . 
از بارگاه  شاه نعمت الله ولي  و خيابان هاي شهر مي پرسم . مي گويد : مردم شهر هم ديگر شهر را نمي شناسند ، اگر زنده باشند . شرمنده ام كه درميان اين همه بلا حال و روز  كوچه باغ هاي و خشت ها را جويا مي شوم . 
در حالي كه مي دانم مردمان خوابيده در ميان  خشت ، گل ، تنه خرما و سنگ ديگر هياهوي ندارند و ارگ بم نمي خواهند . تو مانده اي و تجربه تلخ يك خاطره دست نيافتني . 
                                                              علي اكبر عبدالعلي زاده     

کد خبر 48830

شهر خبر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 2 + 5 =