
* افلاطون در نامه شماره هفت متذكر مي شود هر آنچه در باب فلسفه نوشته است فلسفه نيست ، بلكه فلسفه را اصلا نمي توان نوشت . با توجه به سخنان افلاطون كه يكي از بزرگان فلسفه است، آيا فلسفه قابل آموزش است ؟
- در آنجا از فضيلتي ( آرته) صحبت مي شود كه آن را نمي توان انتقال داد . فضيلت قابل تدريس نيست . البته همان طور كه مي دانيد يكي از عناصر اصلي فلسفه فضيلت است ولي ، عملا سنت اروپايي نشان مي دهد كه اگر اين عامل را كنار بگذاريم فلسفه در كشورهاي اروپايي يك چيز بومي و خودي بوده است . لذا يك زمينه هاي مثبت و ايجابي را پديد آورده كه باعث شده فلسفه در آنجا قابل آموزش شود. منتهي وقتي هگل در تاريخ فلسفه شروع به طرح مساله مي كند ، اشاره به چين، ايران و هندوستان مي كند و مي گويد كه فلسفه زمينه اصلي خود را از آسيا گرفته و مردم آسيا داراي يك زمينه فلسفي هستند. البته وجود تضاد را هم براي اين گفته خود به عنوان شاهد مسئله ذكر مي كند. البته نظر جنابعالي نيز در اين زمينه مهم است . چون ما به هر حال دانشجوي فلسفه هستيم و اساسا در ديالوگ است كه مطالب حتي براي خود ما روشن خواهد شد.
* در فلسفه هگل مفهومي به نام « بيلدونگ » ( تجربه آموزشي) وجود دارد كه به سه معناي(1) فرايند فردي ؛ (2) تجربه يك ملت؛ و (3) روند شكل گيري يك فرهنگ به كار مي رود . با توجه به تخصص شما در ايده آليسم آلماني لطفادرباره اين مفهوم توضحيح دهيد
- مفهوم « بيلدونگ» عناصر سه گانه اي را كه برشمرديد همراه با قوت و ضعف در بردارد . يعني اگر اين جمله ويتگنشتاين را كه هر مفهومي معناي دقيق خود را تنها در جمله يا ساختار انديشه مي بيند، درست بدانيم ، در نتيجه اين سه چيز در آن وجود خواهد داشت ، اما با قوت و ضعف و موارد تاكيد در آن بسته به نظر متفكر است. در ترجمه هاي انگليسي كه از اين مفهوم انجام شده culture ( فرهنگ) و edjucation ( تعليم و تربيت) در نظر گرفته شده است . البته من به عنوان دانشجوي فلسفه چيز خاصي را براي اين مساله ندارم و فقط به عنوان دانشجوي فلسفه مطالب را با جنابعالي مورد تجزيه و تحليل قرارمي دهم تا ببينم تا چه اندازه مي توان كلياتي را براي آن قائل شد.
* چه شرايط و عواملي زمينه تفكر فلسفي را فراهم مي كنند ؟
- شايد بتوان براي جواب اين سوال به مقدمه پديدار شناسي هگل كه در آن سعي در خارج كردن فلسفه از حكمت دانندگي خصوصي و ترويج آن به عنوان امري عمومي داشت، مراجعه كرد. البته صرف نظر از اين مساله و همان طور كه جنابعالي اشاره كرديد، آزادي و محيط مطالعه و همچنين ديالوگ و گفت و شنود از ديگر عوامل موثر در اين زمينه است . چون دانشجوي فلسفه بايد سركلاس بتواند برخورد آرا داشته باشد و حتي در كشورهاي محافظه كاري مانند آلمان اين حق به دانشجو داده شده بود كه اگر ديد استاد از بحث منحرف شده و اشتباه مي كند، مي توان ساكت ننشيند و مساله خود را در جهت پيشبرد امر تفكر بيان كند. بنابراين ، وقتي چنين پيش نيازهايي را در نظر بگيريم شرايطي را مي توان بوجود آورد كه در طي آن آموزش فلسفه و تفكر فلسفي صورت گيرد ، چون متاسفانه يكي از دلايل عقب ماندن آن در آسيا نبودن آزادي و فضاي اختناق و عدم امكان آن مي باشد.
* روانشناسان افراد را به دو سنخ رواني درونگرا و برونگرا ، و هر يك از اين دو را به كنشمند و كنش پذير تقسيم مي كنند . برخي از كارشناسان تعليم و تربيت بر اين اساس معتقدند كه افرادي كه داراي سنخ رواني درونگراي كنشمند هستند قابليت بيشتري براي كسب آموزشهاي فلسفي دارند . نظر شما در اين باره چيست ؟
- البته من به اين نكته جالبي كه شما اشاره كرديد ، چندان آشنايي ندارم. بنابراين ، اين سخن شما تا اندازه اي براي من تازگي دارد كه آيا مي توان اين معيار را در اين زمينه به كار برد يا خير؟ اما تجربه اي كه من به دليل حضور چندين ساله خود كسب كرده ام اين است كه در برخي از كشورها مثل آلمان به موازات فلسفه، علوم انتزاعي و به خصوص رياضي داراي اهميت فراواني هستند . يعني اين مسئله را يك پيش نياز و تكمله براي آموزشهاي فلسفي مي دانند . البته اين مسئله اين نكته را كه آيا من روح پذيرش ديد تجريدي نسبت به مسايل دارم يا خير را نفي نمي كند، چون حتي امروزه با تمام فاصله اي كه آلمانها نسبت به سنت فلسفي خود گرفته اند باز هم مي بينيم كه تئوري مجموعه ها كه جهت آسان كردن رياضي و گسترش آن در جامعه بوده است هر چهار سال يكبار مورد بررسي قرارمي گيرد . بنابراين ، وقتي چنين روحيه اي در قومي كه حال شما آنها را درون گرا ناميديد وجود داشته باشد موجب تقويت علوم طبيعي و ديد انتزاعي به امور و كلي بيني مي شود كه اين گونه مسائل را ما در مشرق زمين نمي بينيم. البته اين كه آيا اين مسائل زير مجموعه آن نكات چهارگانه مطرح شده از طرف شما است يا اين كه آن نكات زير مجموعه اين مسائل است امري است كه بايد تحت شرايطي خاص به بررسي آن پرداخت.
* منظور من از بيان سنخ هاي رواني افراد فقط شرط لازم را بيان مي كرد و نه شرط لازم و كافي را . به بيان ديگر ، منظور فقط قابليت بيشتر افراد درونگراي كنشمند براي آموزشهاي فلسفي بود نه بيشتر .
- طبعا اما من نمي دانم تا چه اندازه عامل روان شناسي را مطلق مي پنداريد. يعني ، شرايط زندگي اجتماعي و رفاه را مد نظر داريد يا چيز ديگري . چون تمام كساني كه سر درس كانت و هگل حضور مي يافتند ، نخبگان جامعه آلمان بودند . بنابراين عامل رفاه هم مطرح است . چون اين موضوع در ماهيت گرايشات فلسفي اثر گذار بوده است. البته نقش فلسفه هم به اين صورت نفي نمي شده است. فلسفه امر نخبگان بوده است . حتي امروزه نيز اگر كشورهايي كه مدعي ايجاد نظام همگاني هستند را بررسي كنيد مي بينيد از مجموع كلاس 30 نفري فلسفي فقط چند نفر بعد از فارغ التحصيلي در همين قلمرو فلسفه باقي مي ماندند يعني ، اين اطلاعات عمومي را آنها براي رشته هاي خاصي كه ادامه مي دادند ، كسب مي كردند.
* وضعيت فعلي آموزش فلسفه در كشورمان را چگونه ارزيابي مي كنيد ؟
تا پيش از بيست و پنج سال اخير، فلسفه موضوع و تفنن افراد قشر مرفه و انگشت شمار كشور بود كه بهترين سطح و برداشت آن در « سير حكمت در اروپا» بازتاب يافته است . در دو دهه اخير توجه به فلسفه هم در ميان با سوادان ، روشنفكران، و هم در دانشگاه كيفيت بهتري يافته است و اين واقعيت به نوبه خود در برنامه هاي آموزش عالي پژواك خود را داشته است . با اين همه ، مي توان گفت كه طرز تلقي ما از جايگاه و اهميت فلسفه در زندگي فردي و اجتماعي هنوز تغيير چنداني نكرده است .
طرز تلقي دانشجويان فلسفه در ايران مانند دانشجويان ادبيات كلي و بيشتر متكي بر توضيح و شرح شارحان و مفسران از متون دست دوم و سوم است تا برداشت فكري و مستقيم از متون دست اول . البته مدرسان فلسفه نيز وضعيت بهتري نسبت به دانشجويان ندارند . نتيجه اين امر آن است كه آموزش و تدريس فلسفه در دانشگاههاي ما منجر به پرورش متفكر نمي شود ، بلكه بيشتر آشنايي با تاريخ فلسفه است .
از ديگر مشكلات دانشجويان فلسفه مي توان به بيگانگي و نا آشنايي آنها با علوم پايه و علوم اجتماعي ياد كرد ، حال آن كه خصلت كلي و انتزاعي فلسفه آشنايي با رياضي و علوم نظري را ايجاب مي كند . كلاسهاي فلسفه اغلب خشك و بي روح و فاقد امكان برخورد آراء و عقايداند . اين كلاسها در برانگيختن شور وشوق به دانندگي ، تحير نسبت به جهان هستي به وجود نمي آورند .
اصل بر اين است كه در كلاسهاي فلسفه روي مسائل فلسفه بحث شود ، حال آن كه دانشجوي كارشناسي در مجموع تصور صحيح از فلسفه ندارد ، و مسايلي كه احتمالا در آموزش سر كلاس از آنها سخن مي رود براي او آشنا نيست .


نظر شما