۲۶ بهمن ۱۳۸۲، ۱۴:۲۳

آموزش فلسفه در ايران (13)

دكتر سيد يحيي يثربي : فلسفه در جامعه ما منشا اثر نيست

دكتر سيد يحيي يثربي : فلسفه در جامعه ما منشا اثر نيست

رئيس گروه حكمت و دين پژوهي پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي در گفت وگو با گروه دين و انديشه خبرگزاري « مهر» گذشته گرايي و تاكيد بر درستي سخنان گذشتگان را دو ويژگي ناپسند حاكم بر نظام آموزشي موجود معرفي كرد .

* براي شروع بحث لطفا مراد خود از فلسفه را بيان كرده و به طور اجمالي جايگاه فلسفه را در جامعه امروز ما تبيين كنيد ؟

- در تعريف فلسفه  به طور خلاصه  مي توان گفت كه فلسفه يك نگرش باز، گسترده ، و مستقل انسان به جهان هستي است .  اما در اين كه  انسان مي تواند كل كائنات را بفهمد جاي بحث و تامل فراواني وجود  دارد ، و فلاسفه هم از ابتدا به اين ديدگاه آشنا بوده اند. لذا ، براي آن قيدي تحت عنوان " به قدر توان بشري" را آورده اند، يعني گفته اند  فيلسوف مي خواهد همه جهان را بفهمد اما به قدر توان خويش . بنابراين ويژگي اول فلسفه  جست وجو و فراگيري و  ويژگي دوم آن، استفاده انسان ازعقل و هوش و چشم و گوش خود است .


فلسفه در جامعه ما هر چند به لحاظ اسمي وجود دارد، اما از نظر آثار  و منشاء اثر بودن چيزي از آن وجود  ندارد.  فلسفه نه در سياست حضور دارد و نه در عرصه هاي ديگر جامعه .  ما اهل فلسفه امروز رهبر و خط دهنده  جامعه نيستيم بلكه تبديل به ابزار دست كساني شده ايم كه به دنبال مسائل سياسي هستند 

 فيلسوف بين دو مقوله حقيقت ناب و جست وجوي حقيقت ، جست وجو را بر مي گزيند. بنابراين با اين كه فلسفه ادعاي بزرگي است اما در واقع فقط يك جست وجو است و در همين خصوص سقراط به صراحت اعلام مي داشت كه "من دوستدار دانش هستم". بنابراين ، كسي كه از اين نبوغ برخوردار است كه بتواند جدا از تاثير هر آموزه اي،  خود ، مستقلا با تكيه بر عقل و هوش و چشم و گوش خود كائنات را مطالعه كند، حق راهنمايي تمام انسانها را دارد. يعني ، داراي نبوتي  است كه متكي بر عقل است . اما اين خط دادن در سياست و يا علوم و ... روش خاص خود را دارد .  اگر راهي را كه امثال فرانسيس بيكن در مقابل منطق ارسطويي ابداع كردند و در اختيار پژوهشگران علوم پايه قرار دادند نبود شايد شاهد علوم جديد نبوديم.  اگر امروزه ما شاهد مقولاتي مانند دموكراسي يا تكنولوژي هستيم ، اولين اشارت آن توسط همان نگرشهاي فراگير ( فلسفه)  به وجود آمده است . حتي امروزه هم در دنياي متمدن فلاسفه وجود تاثير گذاري دارند.

 فلسفه در جامعه ما هر چند به لحاظ اسمي وجود دارد، اما از نظر آثار  و منشاء اثر بودن چيزي از آن وجود  ندارد. در جامعه ما از فلسفه بسيار سخن گفته مي شود و  به قدر كافي در اين باره  كتاب و كلاس  وجود دارد . شايد بالغ بر 200 مركز دولتي و غيردولتي در خصوص فلسفه مشغول فعاليت هستند. اما  فلسفه حضور فعال و تاثير گذاري در جامعه ما ندارد .  فلسفه نه در سياست حضور دارد و نه در عرصه هاي ديگر جامعه .  ما اهل فلسفه امروز رهبر و خط دهنده  جامعه نيستيم بلكه تبديل به ابزار دست كساني كه به دنبال مسائل سياسي هستند شده ايم.

* دليل اين امر را در چه چيزي مي دانيد ؟

به نظر من  جامعه ما با دو آموزه ضد فلسفه اشباع  شده است .  يكي از آنها آموزه اشعريت و ديگري آموزه تصوف  است كه هر دو اين ها با ارج و اعتبار انسان تا مي توانند به مبارزه بر مي خيزند . اين دو مكتبي كه ما امروزه با آنها درگير هستيم ، سعي در القاي ناتواني در فهميدن انسان دارند. حتي عرفان داعيه اين را دارد كه شرط اول جنون است و آن يكي هم سرچشمه همه امور را در خدا مي بيند. بر طبق آموزه هاي اشعريت در پاسخ بسياري از سوالات بايد  اظهار بي اطلاعي و يا ناتواني كرد.

مشكل ديگر فلسفه در كشور ما  اين است كه اساسا فيلسوف بايد عاشق حقيقت باشد و در اين راه به فكر كسب و كار نباشد. اما با اين وضع آموزش و پژوهشي كه در كشور وجود دارد عملا افراد به كسب و كار كشيده شده اند.  استادي كه در دانشگاه كرسي استادي دارد ، ضمن اين كه در چند مركز ديگر مشغول انجام كارهايي است  به استخدام دانشگاه آزاد هم درآمده است.  آيا چنين آدمي مي تواند فيلسوف باشد؟ فيلسوف در سخت ترين شرايط هم از به جست وجوي حقيقت دست بر نمي دارد .  سقراط در جواب مخالفان خود مي گفت: اگر من را نه يك بار بلكه اگر هزار بار هم اعدام كنيد، از جست وجو و گفتن حقيقت دست بر نخواهم داشت. راه سقراط را آن استادي كه در تمام طول روز در مراكز مختلف مشغول  كسب و كار است نمي تواند ادامه دهد.  به نظر من  فلسفه  در جامعه ما  با دو مشكل عدم فعال بودن و قرار گرفتن در دست كساني كه شرايط آنرا ندارند  مواجه است.

* مشكلات ما در مورد آموزش را چگونه ارزيابي مي كنيد ؟

- اما در خصوص آموزش بايد گفت كه امروزه دنيا متوجه اين مساله شده است كه فلسفه را بايد به داخل دبستانها بكشاند . يعني از همان كودكي به بچه ها تجزيه و تحليل را ياد دهد، در حالي كه ما در مراكز آموزشي خود فلسفه را به صورت نقلي به دانشجويان خود ياد مي دهيم .  دانشجويان ما مكلف هستند كه درسي را بگيرند و در پايان بگويند كه ملاصدرا چه گفته يا كانت چه مي گويد .

 آموزش و پرورش ما داراي دو ويژگي  ناپسند است كه بايد  هر چه سريع تر راهي براي رفع آن پيدا كرد . اولين ويژگي اين است كه  ما در آموزش خود هميشه به گذشته توجه داريم، يعني معتقديم كه آنچه را كه استاد من مي فهمد از فهم من بيشتر است.  در نتيجه هر چه به عقب حركت كنيم اين معرفت فربه تر مي شود . اما دومين ويژگي ناپسند نظام آموزشي ما اين است كه  ما  فكر مي كنيم كه معلومات موجود است و كار ما اين است كه آن را به نسل هاي بعدي  منتقل كنيم  

  آموزش و پرورش ما داراي دو ويژگي  ناپسند است كه بايد  هر چه سريع تر راهي براي رفع آن پيدا كرد . اولين ويژگي اين است كه  ما در آموزش خود هميشه به گذشته توجه داريم، يعني معتقديم كه آنچه را كه استاد من مي فهمد از فهم من بيشتر است.  در نتيجه هر چه به عقب حركت كنيم اين معرفت فربه تر مي شود . در حالي كه،  آموزش در دنياي جديد بر اين كه هر شاگردي بايد عزم خود را براي برداشتن گامي بيشتر از استاد جزم كند قرار گرفته است . اما دومين ويژگي ناپسند نظام آموزشي ما اين است كه  ما  فكر مي كنيم كه معلومات موجود است و كار ما اين است كه آن را به نسل هاي بعدي  منتقل كنيم . يعني در فلسفه هر چه هست توسط  ملا صدرا ، ابن سينا ،  كانت ، دكارت  و ...  گفته شده  و من در حال حاضر فقط مكلف هستم كه اين موجوديت را به ديگران منتقل كنم.  در كنار اين موضوع اين نكته كه من  چون اين مسائل را مي دانم انسان مهمي هستم  نيز وجود دارد. اما اين روش ، روش غلطي است زيرا، ما بايد دانشجو را با انديشيدن آشنا كنيم نه با انديشه ها. دانشجويي كه فلسفه مي خواند ، اگر استعداد آن را ندارد بايد آن را رها كند و اگر اين استعداد را كه بتواند يك نگرش كلي به جهان هستي پيدا كند  دارد ، ما بايد  در كنار راه او  قرار گرفته و به عنوان معلم او را راهنمايي كنيم . در حالي كه امروزه تاكيد بر اين است كه اساسا كسي كه ملاصدرا را بتواند بفهمد وجود ندارد و برخورد ما با شاگردان نيز از همين منظر مي باشد. امروزه حتي دانشجويان به دليل اينكه خود را در حد اين گونه اشخاص نمي دانند از خريدن كتاب فيلسوفان نيز منصرف مي شوند.

* شما كار فلسفه را عقل و نقد معرفي كرديد. آيا نقد و نوآوري در فلسفه جايي ندارند ؟

- من معتقدم كه اساس فلسفه، چشم و گوش وعقل و هوش است ، نقد در فلسفه راهگشا است و نوآوري نيز مطلوب است . البته نقد و نوآوري امروزه راهگشا و مطلوب تلقي مي شوند ، وگرنه در گذشته چنين نبوده است . ما با اين چشم وگوش و عقل و هوش به فهم جهان مي پردازيم ، چون هدف ما فقط فهم است نه فنا و ديگر مسائلي كه در عرفان مطرح است  . بنابراين، ابزار ما براي فهم  عقل و هوش و چشم و گوش است و در اين راه  نقد و نوآوري راهگشا و مطلبوب  ماست... ادامه دارد.

کد خبر 59053

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha