
* براي شروع بحث لطفا مراد خود از فلسفه را بيان كرده و به طور اجمالي جايگاه فلسفه را در جامعه امروز ما تبيين كنيد ؟
- در تعريف فلسفه به طور خلاصه مي توان گفت كه فلسفه يك نگرش باز، گسترده ، و مستقل انسان به جهان هستي است . اما در اين كه انسان مي تواند كل كائنات را بفهمد جاي بحث و تامل فراواني وجود دارد ، و فلاسفه هم از ابتدا به اين ديدگاه آشنا بوده اند. لذا ، براي آن قيدي تحت عنوان " به قدر توان بشري" را آورده اند، يعني گفته اند فيلسوف مي خواهد همه جهان را بفهمد اما به قدر توان خويش . بنابراين ويژگي اول فلسفه جست وجو و فراگيري و ويژگي دوم آن، استفاده انسان ازعقل و هوش و چشم و گوش خود است .
|
|
فلسفه در جامعه ما هر چند به لحاظ اسمي وجود دارد، اما از نظر آثار و منشاء اثر بودن چيزي از آن وجود ندارد. در جامعه ما از فلسفه بسيار سخن گفته مي شود و به قدر كافي در اين باره كتاب و كلاس وجود دارد . شايد بالغ بر 200 مركز دولتي و غيردولتي در خصوص فلسفه مشغول فعاليت هستند. اما فلسفه حضور فعال و تاثير گذاري در جامعه ما ندارد . فلسفه نه در سياست حضور دارد و نه در عرصه هاي ديگر جامعه . ما اهل فلسفه امروز رهبر و خط دهنده جامعه نيستيم بلكه تبديل به ابزار دست كساني كه به دنبال مسائل سياسي هستند شده ايم.
* دليل اين امر را در چه چيزي مي دانيد ؟
به نظر من جامعه ما با دو آموزه ضد فلسفه اشباع شده است . يكي از آنها آموزه اشعريت و ديگري آموزه تصوف است كه هر دو اين ها با ارج و اعتبار انسان تا مي توانند به مبارزه بر مي خيزند . اين دو مكتبي كه ما امروزه با آنها درگير هستيم ، سعي در القاي ناتواني در فهميدن انسان دارند. حتي عرفان داعيه اين را دارد كه شرط اول جنون است و آن يكي هم سرچشمه همه امور را در خدا مي بيند. بر طبق آموزه هاي اشعريت در پاسخ بسياري از سوالات بايد اظهار بي اطلاعي و يا ناتواني كرد.
مشكل ديگر فلسفه در كشور ما اين است كه اساسا فيلسوف بايد عاشق حقيقت باشد و در اين راه به فكر كسب و كار نباشد. اما با اين وضع آموزش و پژوهشي كه در كشور وجود دارد عملا افراد به كسب و كار كشيده شده اند. استادي كه در دانشگاه كرسي استادي دارد ، ضمن اين كه در چند مركز ديگر مشغول انجام كارهايي است به استخدام دانشگاه آزاد هم درآمده است. آيا چنين آدمي مي تواند فيلسوف باشد؟ فيلسوف در سخت ترين شرايط هم از به جست وجوي حقيقت دست بر نمي دارد . سقراط در جواب مخالفان خود مي گفت: اگر من را نه يك بار بلكه اگر هزار بار هم اعدام كنيد، از جست وجو و گفتن حقيقت دست بر نخواهم داشت. راه سقراط را آن استادي كه در تمام طول روز در مراكز مختلف مشغول كسب و كار است نمي تواند ادامه دهد. به نظر من فلسفه در جامعه ما با دو مشكل عدم فعال بودن و قرار گرفتن در دست كساني كه شرايط آنرا ندارند مواجه است.
* مشكلات ما در مورد آموزش را چگونه ارزيابي مي كنيد ؟
- اما در خصوص آموزش بايد گفت كه امروزه دنيا متوجه اين مساله شده است كه فلسفه را بايد به داخل دبستانها بكشاند . يعني از همان كودكي به بچه ها تجزيه و تحليل را ياد دهد، در حالي كه ما در مراكز آموزشي خود فلسفه را به صورت نقلي به دانشجويان خود ياد مي دهيم . دانشجويان ما مكلف هستند كه درسي را بگيرند و در پايان بگويند كه ملاصدرا چه گفته يا كانت چه مي گويد .
|
آموزش و پرورش ما داراي دو ويژگي ناپسند است كه بايد هر چه سريع تر راهي براي رفع آن پيدا كرد . اولين ويژگي اين است كه ما در آموزش خود هميشه به گذشته توجه داريم، يعني معتقديم كه آنچه را كه استاد من مي فهمد از فهم من بيشتر است. در نتيجه هر چه به عقب حركت كنيم اين معرفت فربه تر مي شود . اما دومين ويژگي ناپسند نظام آموزشي ما اين است كه ما فكر مي كنيم كه معلومات موجود است و كار ما اين است كه آن را به نسل هاي بعدي منتقل كنيم |
* شما كار فلسفه را عقل و نقد معرفي كرديد. آيا نقد و نوآوري در فلسفه جايي ندارند ؟
- من معتقدم كه اساس فلسفه، چشم و گوش وعقل و هوش است ، نقد در فلسفه راهگشا است و نوآوري نيز مطلوب است . البته نقد و نوآوري امروزه راهگشا و مطلوب تلقي مي شوند ، وگرنه در گذشته چنين نبوده است . ما با اين چشم وگوش و عقل و هوش به فهم جهان مي پردازيم ، چون هدف ما فقط فهم است نه فنا و ديگر مسائلي كه در عرفان مطرح است . بنابراين، ابزار ما براي فهم عقل و هوش و چشم و گوش است و در اين راه نقد و نوآوري راهگشا و مطلبوب ماست... ادامه دارد.


نظر شما