خبرگزاري مهر : شهيد حسين شهرامفر از جمله نيروهاي نظامي بود كه در دوران پيروزي انقلاب اسلامي در ارتش شاه ، فعاليتهاي بسياري داشت . تيمسار دادبين در خاطرات خود از اين شهيد بزرگوار مي گويد .

پس‌ از اينكه‌ دورة‌ مقدماتي‌ را در شيراز تمام‌ كرديم‌، خرداد ماه‌ سال‌ 57 بود. بحث‌ زيادي‌ پيش‌ آمد كه‌ به‌ كدام‌ واحد برويم‌. معمولاً هر كس‌ دوست‌ داشت‌ درشهرِ سكونت‌ خود بيفتد. ما هم‌ مي‌خواستيم‌ بيفتيم‌ تهران‌. در تهران‌ چند جاي‌ خاص‌ بودند كه‌ نيرو قبول‌ مي‌كردند. آن‌ زمان‌ ستوان‌ دو بودم‌. يكي‌ لشكر گارد بود كه‌ مي‌شد انتخاب‌ كنيم‌، يكي‌ نيروي‌ مخصوص‌ و يكي ‌هم‌ مراكز آموزش‌ و ديگري‌ ستاد مشترك‌.
بچه‌هاي‌ مذهبي‌، سال‌ 57-56 نمي‌خواستند به ‌لشكر گارد بروند. بحث‌ بود روي‌ نيروي‌ مخصوص‌ ومراكز آموزشي‌. به‌ همين‌ خاطر تمايل‌ ما روي‌ نيروي‌ مخصوص‌ بود. آنهايي‌ كه‌ از نظر جسمي‌ توان‌ بهتري ‌داشتند، مايل‌ بودند بروند نيرو مخصوص‌؛ چون‌ نيرومخصوص‌ تخصصها و آموزشهايش‌ زياد بود، بيشترِنيروها داوطلب‌ براي‌ آنجا بودند. پس‌ از كلي‌ بحث‌ با بچه‌ها، همفكر شديم‌ جايي‌ كه‌ اصلاً هيچ‌ مشكلي ‌پيش‌ نمي‌آيد و در عين‌ حال‌ خوب‌ مي‌توانيم‌ آموزش‌ببينيم‌، نيروي‌ مخصوص‌ است‌ كه‌ ما آن‌ را انتخاب ‌كرديم‌.

به‌ محض‌ اينكه‌ آمديم‌ تهران‌، خودمان‌ را معرفي‌كرديم‌ و افتاديم‌ توي‌ گردان‌ دوم‌ نيروي‌ مخصوص‌. باسه‌ چهار تا از بچه‌هاي‌ خوب‌ مذهبي‌. البته‌ آن‌ زمان ‌اين‌ گردان‌ مي‌رفت‌ بيرون‌ از پادگان‌ و در بعضي‌ ازجاهاي‌ شهر مستقر مي‌شد كه‌ اگر خبري‌ شد، وارد عمل ‌بشود.
روزهاي‌ اولي‌ كه‌ وارد نيرو مخصوص‌ شديم‌، گردان ‌ما در باشگاه‌ راه ‌آهن‌ مستقر شده‌ بود. ماه‌ رمضان‌ بود.فرمانده‌ گردان‌ و دو سه‌ تا از افسران‌ غذا خورده‌ بودند.چون‌ من‌ روزه‌ بودم‌، مرا خواست‌ و گفت‌: «چرا براي‌ ناهارنيامدي‌؟» خيلي‌ ناراحت‌ شدم‌، تند جوابش‌ را دادم‌ وگفتم‌ : «مثل‌ اينكه‌ ماه‌ رمضان‌ است‌!».
با تمسخر خنديد و گفت‌: «بَه‌... بَه‌... شيخ‌ حسين‌ داشتيم‌، شيخ‌ احمد هم‌ اومد...»
« شيخ‌ حسين‌» لقبي‌ بود كه‌ به‌ « حسين‌ شهرامفر»(شهيد) داده‌ بودند. يك‌ دفعه‌ شروع‌ كرد به‌ بحث‌ كردن‌، گفت‌: « مي‌داني‌ اين‌ آيت‌الله ها چي‌ مي‌گويند؟ مي‌گويند فلان‌ خواننده‌ مي‌خواند و سي‌ميليون‌ گوش‌مي‌كنند.نخواند كه‌ فلان‌ آيت‌الله صحبت‌ كند كه‌ ده‌ نفرهم‌ گوش‌ نمي‌كنند.» من‌ هم‌ با عصبانيت‌ گفتم‌:« اشتباه‌ شما همين‌ جاست‌. همان‌ آيت‌الله كه ‌صحبت‌ مي‌كند سي‌ ميليون‌ نفر بيشتر هم‌ گوش ‌مي‌كنند.»
از حاضر جوابي‌ام‌ خيلي‌ عصباني‌ شد. جوش‌ آورد وگفت‌: «درست‌ صحبت‌ كن‌.» بحث‌ كه‌ بالا گرفت‌ گفت‌:«آيت‌الله ها مي‌گويند هيچكس‌ ماشين‌ نداشته‌ باشد وفقط‌ سوار اتوبوس‌ بشوند.» گفتم‌: « درست‌ مي‌گويند.اين‌ ترافيك‌ و اين‌ حرفها براي‌ همين‌ است‌ كه‌ هر كسي ‌براي‌ خودش‌ ماشين‌ دارد. اگه‌ همه‌ سوار اتوبوس‌ شوند مشكلي‌ پيش‌ نمي‌آيد.»
يك‌ دفعه‌ گفت‌: « پس‌ بگو اينجا بايد كمونيستي‌بشود.» جا خوردم‌. گفتم‌: « نه‌. دليل‌ ندارد. خيلي‌ ازكشورها هستند كه‌ از وسايل‌ عمومي‌ استفاده‌ مي‌كنند، كمونيستي‌ هم‌ نيستند.» بيشتر عصباني‌ شد و گفت‌:« حواست‌ را جمع‌ كن‌ و چرت‌ و پرت‌ نگو.» عكس‌ شاه‌ را نشان‌ داد و گفت‌: « رهبر من‌ اين‌ است‌، دستور هم‌ دستوراوست‌. ديگر از اين‌ حرفها نشنوم‌. برو بيرون‌ گمشو.»
از آن‌ روز بود كه‌ من‌ با سروان‌ « دُرطلوعي‌» درگيرشدم‌ كه‌ الان‌ از ايران‌ فرار كرده‌ و رفته‌ آمريكا.
وقتي‌ در حرفش‌ گفت‌ « شيخ‌ حسين‌»، من‌ ازبچه‌ها پرسيدم‌ شيخ‌ حسين‌ كيست‌؟ كه‌ گفتند سروان ‌شهرامفر كه‌ از آن‌ آدمهاي‌ سفت‌ و سخت‌ مذهبي‌ بود.آن‌ زمان‌ او در ماموريت‌ بود و آنجا نبود. از آن‌ روزهمه‌اش‌ منتظر بودم‌ شهرامفر بيايد تا ببينم‌ شيخ‌ حسين‌ كيست‌! سرانجام‌ آمد. بچه‌ها گفتند شهرامفرآمد. خدا مي‌داند اصلاً نگاهش‌ كه‌ كردم‌ به‌ دلم‌ چسبيد.خيلي‌ آدم‌ با حالي‌ به‌ نظرم‌ آمد. يك‌ تيپ‌ معمولي‌داشت‌، ولي‌ نور از چهره‌اش‌ مي‌باريد.
نمي‌دانم‌ چه‌ جوري‌ شد، شايد به‌ او هم‌ گفته‌ بودند كه‌ از نيروهاي‌ جديد يكي‌ هست‌ كه‌ خيلي‌ مذهبي‌ و تند است‌. آمد ما پنج‌ نفر را كه‌ نيروهاي‌ جديد گردان‌ بوديم‌، جمع‌ كرد و گفت‌: « خودتان‌ را معرفي‌ كنيد.» ما هم ‌يكي‌يكي‌ خودمان‌ را معرفي‌ كرديم‌. نجفي‌، بيگدلي‌،يوسفي‌، ... من‌ گفتم‌ دادبين‌. با يك‌ حالتي‌ خيلي‌ با حال ‌گفت‌: «خوش‌ آمديد به‌ پادگان‌ ما.» و همان‌ موقع‌ با هم ‌رفيق‌ شديم‌. بعداً آمد با من‌ صحبت‌ كرد كه‌ كجا بودي‌ وچه‌ مي‌كردي‌ و از اين‌ حرفها. خيلي‌ هم‌ چسبيد. ديگر ازهمان‌ موقع‌ با هم‌ دوست‌ شديم‌ انگار كه‌ سالها با هم ‌آشنا هستيم‌.
شهرامفر يك‌ روحيه‌ عجيبي‌ داشت‌. با قدرت‌ توي ‌تيپ‌ برخورد مي‌كرد. مثلاً فرمانده‌ گردان‌ يك‌ دستوري ‌در رابطه‌ با تظاهرات‌ مردم‌ مي‌داد كه‌ دستور مناسبي‌نبود، شهرامفر محكم‌ مي‌ايستاد كه‌: «اين‌ كار غلط‌ است ‌و نبايد انجام‌ شود.» الان‌ ما خيلي‌ عادي‌ اين‌ حرف‌ را مي‌زنيم‌، ولي‌ آن‌ زمان‌ هر آن‌ امكان‌ اعدام‌ شدن‌ وجود داشت‌، ولي‌ او با فرمانده‌ گردان‌ برخورد مي‌كرد. نَفَس‌ فرمانده‌ گردان‌ را گرفته‌ بود. شهرامفر سروان‌ بود و اوسرهنگ‌ دو.
مثلاً يك‌ دفعه‌ شهرامفر، در غذاخوري‌ پادگان ‌اعلام‌ مي‌كرد كه‌ هيچكس‌ ناهار نخورَد. با فرمانده‌ گردان‌، با افسران‌ حفاظت‌، با همه‌ برخوردهاي‌ قاطع ‌داشت‌ و همه‌ از او حساب‌ مي‌بردند. آنقدر ابهت‌ معنوي‌ ومذهبي‌ اش‌ بالا بود. آن‌ روزها ـ سال‌ 57 ـ جوّ پادگان‌ خيلي‌ متشنج‌ بود. آنهايي‌ كه‌ با انقلاب‌ مخالف‌ بودند،خيلي‌ وحشتزده‌ بودند. مردم‌ در بيرون‌ تظاهرات ‌مي‌كردند، در پادگان‌ هم‌ كه‌ بچه‌هاي‌ مذهبي‌ موضعشان‌ مشخص‌ شده‌ بود.


اولين‌ سري‌ اعلاميه‌هاي‌ امام‌ را، حسين‌ از قم‌ به ‌پادگان‌ آورد. يك‌ پيكان‌ آبي‌ رنگ‌ داغاني‌ داشت‌، لباس‌نيروي‌ مخصوص‌ را تنش‌ مي‌كرد و مي‌رفت‌ قم‌. به ‌همين‌ لحاظ‌ كسي‌ ماشين‌ او را بازرسي‌ نمي‌كرد.اعلاميه‌ها را مي‌آورد و در پادگان‌ پخش‌ مي‌كرد. شب‌ كه‌ نيروها نگهبان‌ بودند، با ماشين‌ در پادگان‌ چرخ‌ مي‌زد ويكي‌ يكي‌ به‌ نيروهاي‌ مذهبي‌ كه‌ مي‌شناخت‌ اعلاميه‌مي‌داد. بچه‌ها هم‌ اعلاميه‌ را در پادگان‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌گرداندند.
 يكي‌ از مسائل‌ جالب‌، گوش‌ دادن‌ به‌ سخنرانيهاي ‌حضرت‌ امام‌ بود. نوارها را شهرامفر از قم‌ مي‌آورد تهران‌، يك‌ درجه‌داري‌ بود كه‌ بعدها در كردستان‌ شهيد شد به ‌نام‌ « زرشكي‌» كه‌ با شهرامفر خيلي‌ جور بود. شهرامفر نوار را به‌ او مي‌داد، او يك‌ ماشين‌ رنو 5 داشت‌. پنج‌ نفر ـ پنج‌ نفر بچه‌ها را به‌ داخل‌ ماشين‌ مي‌برد، نوار را درضبط‌ مي‌گذاشتند و گوش‌ مي‌كردند، مي‌آمدند پايين‌، پنج‌ نفر ديگر سوار مي‌شدند.
 وقتي‌ شهرامفر مي‌گفت‌ كسي‌ غذا نخورد، واقعاًكسي‌ نمي‌خورد. از طرف‌ ضد اطلاعات‌ مي‌آمدند سخنراني‌ مي‌كردند كه‌ همه‌ را به‌ دادگاه‌ مي‌كشانيم‌، همه‌تان‌ به‌ جرم‌ برپايي‌ اعتصاب‌ عمومي‌ در پادگان ‌تيرباران‌ مي‌شويد.اعتراض‌ او به‌ اين‌ بود كه‌ چرا نيروها را به‌ درگيري‌ با مردم‌ كشانده‌ايد. يا مثلاً روزنامه‌ها نوشته‌ بودند دردرگيري‌ مأمورين‌ با مردم‌ در اصفهان‌ يك‌ نفر از مردم‌ براثر اصابت‌ گلوله‌ كشته‌ شده‌، شهرامفر مي‌گفت‌ دراعتراض‌ اين‌ امر بايد اعتصاب‌ كنيم‌.
يك‌ شب‌ گفتند كه‌ به‌ خاطر زيادي‌ مجروحين ‌بستري‌ در بيمارستان‌ هزار تختخوابي‌، نياز شديد به‌خون‌ است‌. شهرامفر راه‌ افتاد و هشت‌ افسر را هم‌ با خود برد. از بالاي‌ ديوار پريديم‌ بيرون‌ پادگان‌. در راه‌ چون‌ شنيده‌ بود نياز به‌ باند و تجهيزات‌ اوليه‌ پزشكي‌ هم‌هست‌، او كه‌ هشتصد تومان‌ پول‌ همراه‌ داشت‌، كل‌ آن ‌پول‌ را داد براي‌ خريد ملحفه‌ و باند. وقتي‌ رفتيم‌ بيمارستان‌، ديديم‌ چه‌ خبر است‌! صف‌ زيادي‌ بود. مردم ‌جا خورده‌ بودند. هم‌ خوششان‌ مي‌آمد، هم‌ تعجب ‌مي‌كردند. مي‌گفتند: « اگر اينها تيراندازي‌ كرده‌ و زده‌اند.پس‌ چرا حالا آمده‌اند خون‌ بدهند؟» چون‌ ما لباس‌ كماندويي‌ تنمان‌ بود.
يك‌ درجه‌داري‌ داشتيم‌ به‌ اسم‌« فهيمي‌» كه‌ الان ‌جانباز است‌. او به‌ شوخي‌ رو كرد به‌ ما و گفت‌: « بچه‌هاهمين‌ وسايل‌ را بدهيم‌ براي‌ مجروحين‌ و برويم‌. لازم ‌نيست‌ خون‌ بدهيم‌.» علت‌ را كه‌ پرسيدم‌، گفت‌: « ماوضعمان‌ خوب‌ نيست‌. هر چه‌ باشد نظامي‌ هستيم‌.خون‌ ما را به‌ جوان‌ مردم‌ تزريق‌ مي‌كنند، فردا مادرش‌مي‌گويد: «بلند شو، مي‌خواستي‌ بروي‌ تظاهرات‌ دارد دير مي‌شود» جوان‌ هم‌ مي‌گويد: «ولم‌ كن‌ مادر بگذاربخوابم‌، حال‌ ندارم‌....»..
خبر خون‌ دادن‌ ما در پادگان‌ پخش‌ شده‌ بود، ولي‌چون‌ شهرامفر اول‌ از همه‌ بود، كسي‌ جرأت‌ نمي‌كرد برخورد تند بكند، فقط‌ حسين‌ را بردند براي‌ نصيحت‌ وصحبت‌. به‌ لحاظ‌ همين‌ كارهاي‌ شهرامفر بود كه‌ او را ازگردان‌ بيرون‌ كرده‌ و گذاشته‌ بودند مسئول‌ بوفه‌، و دردرگيريهاي‌ خياباني‌ ممنوع‌ الخروج‌ از پادگان‌ بود. فرمانده‌ گردان‌ به‌ او اجازه‌ نمي‌داد. وقتي‌ فرمانده‌ نبود، شهرامفر با معاون‌ او صحبت‌ مي‌كرد و همراه‌ نيروها مي‌رفت‌ بيرون‌. فرمانده‌ كه‌ مي‌آمد، كلي‌ عصباني‌مي‌شد و دعوا مي‌كرد. اين‌ كار شهرامفر به‌ خاطر اين‌ بود كه‌ وقتي‌ با نيروها مي‌رفت‌ بيرون‌، مراقب‌ بود كه‌ نيروها به‌ مردم‌ بي‌احترامي‌ نكنند. خوب‌ مواظب‌ اوضاع‌ بود.
 يك‌ روز كه‌ فرمانده‌ گردان‌ نبود، من‌ و شهرامفرهمراه‌ نيروها رفتيم‌ بيرون‌. آن‌ زمان‌ يك‌ تيم‌ نيروي‌ مخصوص‌ سوار بر يك‌ كاميون‌ «زيل‌» مي‌شدند و درخيابانها مي‌ايستادند. ما آمديم‌ به‌ چهارراه‌ لشكر. آن‌زماني‌ بود كه‌ نفت‌ كم‌ شده‌ بود و صف‌ نفت‌ طولاني‌ بود.به‌ حسين‌ گفتم‌: « بيا كمك‌ كنيم‌ و نفت‌ بين‌ مردم ‌تقسيم‌ كنيم‌.» حسين‌ خيلي‌ خوشش‌ آمد. رفتيم‌ جلو وشروع‌ كرديم‌ به‌ تقسيم‌ كردن‌ نفت‌ كه‌ به‌ همه‌ برسد.مثلاً 10 هزار ليتر نفت‌ مي‌آمد، مسئولان‌ پمپ‌ بنزين‌، دو هزار ليتر را به‌ مردم‌ مي‌دادند، بقيه‌ را شبانه‌ با قيمت‌ بيشتر مي‌فروختند.
شهرامفر رفت‌ جلو و گفت‌: «به‌ همه‌ كساني‌ كه‌ توي‌صف‌ هستند، مرتب‌ نفت‌ مي‌دهي‌ و تا آخرين‌ قطره‌ هم‌ بايد نفتها را بين‌ مردم‌ تقسيم‌ كني‌.» مردم‌ خيلي‌خوششان‌ آمده‌ بود. خيلي‌ صحنه‌ جالبي‌ بود. مردم ‌تظاهرات‌ مي‌كردند و از كنار ما رد مي‌شدند، ما هم‌خونسرد مشغول‌ تقسيم‌ نفت‌ بين‌ مردم‌ بوديم‌. ساعت‌ 5 بعد از ظهر بود كه‌ آن‌ ساعت‌ نيروي‌ مخصوص‌ را به‌ پادگان‌ برمي‌گرداندند، و نيروهاي‌ گارد را وارد صحنه ‌مي‌كردند.
ساعت‌ پنج‌، فرمانده‌ گردان‌ آمده‌ و ديده‌ بود كه‌ شهرامفر رفته‌ بيرون‌. بي‌سيم‌ زد كه‌ سريع‌ برگردد. شهرامفر گفت‌: «اينجا خيلي‌ شلوغ‌ است‌ و ما نمي‌توانيم ‌برگرديم‌.» فرمانده‌ گردان‌ گفت‌: «لازم‌ نكرده‌، به‌ تومربوط‌ نيست‌، سريع‌ برگرديد.» شهرامفر با خنده ‌بي‌سيم‌ را خاموش‌ كرد. تا ساعت‌ 10 شب‌ نفت‌ تقسيم‌ كرديم‌. ساعت‌ 10 كه‌ برق‌ رفت‌، سوار ماشين‌ شديم‌ تا برگرديم‌. شهرامفر رو به‌ نيروها گفت‌: « بچه‌ها شما فقط‌ فرياد بزنيد: « بگو» مردم‌ خودشان‌ جواب‌ شما رامي‌دهند. ما مي‌گفتيم‌: « بگو» مردم‌ فرياد مي‌زدند:« مرگ‌ بر شاه‌». اين‌ كار ما اثر رواني‌ خوبي‌ روي‌ مردم‌ داشت‌. نيروي‌ مخصوص‌ شاه‌ با سلاح‌ و تجهيزات‌ براي‌ جلوگيري‌ از تظاهرات‌ بيايد و خودش‌ اين‌ طوري‌ برخورد كند!
 شهيد شهرامفر، از چنين‌ نمونه‌هاي‌ فعاليتهاي‌ زمان‌ انقلاب‌ زياد داشت‌. يك‌ بار شهيد شهرامفرتعريف‌ مي‌كرد مي‌گفت‌ رفته‌ بوده‌ قم‌، در كلانتري‌ آنجا چند نفر را كه‌ شعار داده‌ بودند، گرفته‌ و به‌ كلانتري‌ آورده‌ بودند. ميان‌ آنها يك‌ روحاني‌ هم‌ بود. يك‌ پاسباني‌، فندك‌ را روشن‌ كرده‌ و زير ريش‌ روحاني‌ گرفته‌ بود. كه ‌يكدفعه‌ شهرامفر پريده‌ بود و يك‌ چك‌ زده‌ بود توي‌گوش‌ پاسبان‌ كه‌ فلان‌ شده‌ كي‌ به‌ تو گفته‌ اين‌ كار را بكني‌؟ كم‌ مانده‌ بود درگيري‌ شود. نيروهاي‌ مخصوص‌ يك‌ طرف‌ و نيروهاي‌ شهرباني‌ يك‌ طرف‌. ولي‌ چون‌رئيس‌ كلانتري‌ با شهرامفر آشنا بود، قضيه‌ حل‌ شد. شهرامفر گفت‌: «به‌ خدا يك‌ بار ديگر ببينم‌ به‌ مردم ‌بي‌احترامي‌ مي‌كنيد، من‌ مي‌دانم‌ با شما.» از آن‌ به‌ بعد هر كس‌ را مي‌آوردند به‌ كلانتري‌ قم‌، خيلي‌ با احترام‌ با اوبرخورد مي‌كردند. جوّ كلانتري‌ افتاده‌ بود دست‌ شهرامفر. هر جا كه‌ مي‌رفت‌، حاكم‌ بود.
يك‌ بار شهرامفر همراه‌ نيروها رفته‌ بودند به‌ ميدان ‌توحيد (كِنِدي‌ سابق‌)، هنگام‌ ظهر شده‌ بود و اذان‌ داده ‌بودند. حسين‌ گفته‌ بود اسلحه‌ها را بگذاريد توي‌ ماشين ‌و برويم‌ نماز جماعت‌. از كسي‌ پرسيده‌ بودند كه‌ مسجد اين‌ اطراف‌ كجاست‌؟ كه‌ او هم‌ زير زميني‌ را نشان‌ داده‌ وگفته‌ بود كه‌ اينجا نماز جماعت‌ برگزار مي‌شود. آنها هم‌رفتند پايين‌. يك‌ نفر داخل‌ ماشين‌ مواظب‌ اسلحه‌هابود، بقيه‌ با همان‌ لباس‌ كلاه‌ سبزها رفته‌ بودند توي‌ زيرزمين‌ براي‌ نماز خواندن‌. وقتي‌ نماز تمام‌ شده‌ بود، ديده‌ بود كه‌ يك‌ سيد زيبارو پيشنماز است‌. رفته‌ بود جلو كه‌عرض‌ ادبي‌ بكند، پيشنماز دست‌ او را گرفته‌ بود. تعجب‌كرده‌ بود كه‌ در حكومت‌ نظامي‌، چند نيروي‌ مخصوص ‌با لباس‌ و تجهيزات‌ به‌ نماز جماعت‌ مردم‌ بيايند. سيد ازاو پرسيده‌ بود كه‌ اسم‌ شما چيست‌؟ او هم‌ گفته‌ بود حسين‌ شهرامفر. سيد هم‌ گفته‌ بود: «من‌ هم‌ بهشتي‌ هستم‌، اگر كاري‌ داشتي‌ با من‌ تماس‌ بگير.»
جالب‌ اينجا بود كه‌ ارتباط‌ مبارزاتي‌ شهرامفر باشهيد بهشتي‌ با واسطه‌ برقرار بود. بعد از انقلاب‌، هر چه ‌به‌ حسين‌ گفتيم‌ بيا و يكسر برويم‌ پهلوي‌ بهشتي‌ وخاطرات‌ زنده‌ شود، او گفت‌: « نه‌؛ ما نبايد وقت‌ ايشان‌ را بگيريم‌.»

 يك‌ بار رفتيم‌ به‌ خيابان‌ انبار نفت‌. بچه‌هاي‌ مدرسه‌اي‌ خيابان‌ را بسته‌ و شلوغ‌ كرده‌ بودند. من‌ هم‌ باشهرامفر رفتم‌. اول‌ كه‌ رسيديم‌، ديديم‌ بچه‌ها لاستيك ‌آتش‌ زده‌ و خيابان‌ را بسته‌اند. يكي‌ دو تا از نيروها پريدند پايين‌. شهرامفر خيلي‌ ناراحت‌ به‌ آنها گفت‌:«برويد سوار شويد... دو سه‌ تا بچه‌ كه‌ اسلحه‌ و اين‌چيزها نمي‌خواهد، شما لازم‌ نيست‌ بياييد پايين‌.» آنهاجزو نيروهايي‌ بودند كه‌ مثلاً طرفدار رژيم‌ شاه‌ بودند. خود شهرامفر رفت‌ داخل‌ مدرسه‌ و شروع‌ كرده‌ بود به ‌سخنراني‌ كه‌ : « مطمئن‌ باشيد انقلاب‌ پيروز است‌ و اين‌ راه‌، راه‌ خداست‌.» يك‌ دفعه‌ ديديم‌ بچه‌ها دارند مي‌آيند بيرون‌ و شهرامفر روي‌ دوش‌ آنهاست‌ و فرياد مي‌زنند:« برادر ارتشي‌ خدا نگهدار تو...»
يك‌ درجه‌داري‌ داشتيم‌ كه‌ خيلي‌ ساده‌ بود به‌ اسم‌« احمدي‌ نجات‌». با ديدن‌ اين‌ صحنه‌ جا خورد و گفت‌ :« براي‌ چي‌ سروان‌ شهرامفر دارد با آنها همكاري‌مي‌كند؟» رفتم‌ جلو و به‌ او گفتم‌: «احمدي‌ نجات‌، توچقدر خِنگ‌ هستي‌، شاه‌ خودش‌ مي‌خواهد تظاهرات ‌باشد. مي‌داني‌ چرا؟ چون‌ مي‌خواهد نفت‌ را گران‌ كند.» احمدي‌ نجات‌ گفت‌:« پس‌ چرا به‌ ما نمي‌گويند؟» گفتم‌:« خب‌ اگر بگويند مردم‌ مي‌فهمند و ديگر نمي‌توانند نفت‌ را گران‌ كنند.» گفت‌: «پس‌ ما الكي‌ حساسيت‌ نشان‌ مي‌دهيم‌ و سر كار هستيم‌؟» هر كسي‌ را يك‌جوري‌ ساكت‌ مي‌كرديم‌. شب‌ به‌ شهرامفر گفتم‌:« مي‌بيني‌ اين‌ احمدي‌ نجات‌ چه‌ ساكت‌ شده‌!» گفت‌:« چه‌جوري‌ اين‌ كار را كردي‌؟» برايش‌ كه‌ تعريف‌ كردم‌، كلي‌ خنديديم‌.
با هر كسي‌ به‌ شيوه‌ خاصي‌ برخورد مي‌كرديم‌. مثلاًدر موقع‌ اعتصاب‌ غذا، چند نفر از ضد اطلاعات‌ داشتندغذا مي‌خوردند، شهرامفر رفت‌ و گفت‌: «چرا غذا مي‌خوريد؟» گفتند: «مگر چي‌ شده‌؟» شهرامفر گفت‌:« باباجان‌، اين‌ آشپز غذا را خراب‌ كرده‌، ما اعتراض‌مي‌كنيم‌ كه‌ از مواد غذايي‌ بهتر استفاده‌ كند.» همين‌جوري‌ بقيه‌ را هم‌ به‌ اعتصاب‌ مي‌كشاند. ضداطلاعاتي ها را هم‌ به‌ اعتصاب‌ مي‌كشاند. با همين‌ ترفندها، همه‌پادگان‌ را در دستش‌ داشت‌.