گفت و گوی امام موسی صدر با مجله رادیو و تلویزیون القاهره:

تفاوت بین مذاهب و اختلاف آن‌ها باعث پیشرفت تفکر اسلام است

شناسهٔ خبر: 3848221 -
به عقیده امام موسی صدر، تفاوت بین مذاهب و اختلاف آن‌ها باعث پیشرفت تفکر اسلام است و به هر مسلمانی امکان می‌دهد که در ضمن این اختلافات حرکت کند.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر؛ مصاحبه ای که در ادامه می خوانید در حاشیه همایش ششم مجمع پژوهش‌های اسلامی در قاهره صورت گرفته و مجله رادیو و تلویزیون القاهره در ۱۵ می‌۱۹۷۱ (۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۰) آن را منتشر کرد. آنچه در ادامه می خوانید، متن ترجمه شده این مصاحبه در کتاب «ادیان در خدمت انسان» منتشر شده است.

امام موسی صدر، رئیس مجلس اعلای شیعیان لبنان، مردی بلندقامت با صدایی آرام است. سیمایی خوش‌ترکیب و تبسمی دائم بر لب دارد. گفت و شنود در اتاق امام موسی صدر واقع در هتل شرایتون میان ما سر گرفت و دو جلسه پی‌درپی به طول انجامید. ایشان در گفت‌وگوهایمان برای پاسخ به پرسش‌های من به تعدادی از منابع و کتاب‌ها استناد می‌کردند، زیرا این پرسش‌ها چنان که ایشان فرمودند ممکن بود باب گفتمان را بین شیعیان و اهل تسنن بگشاید و اشکالات و ایرادهای دیدگاه‌های هر کدام از آنان را در مورد دیگری از بین ببرد. عمامه سیاهی که روی سرش بود، نظرم را جلب کرد. از او پرسیدم: 

*چرا این عمامه سیاه را بر سر گذاشته ‏اید؟ آیا نماد حزن و اندوه همیشگی شما در شهادت امام حسین‏ (ع) است؟ 

در حال حاضر عمامه سیاه نشانه گروهی از علمای شیعه است که مانند من از نسل پیامبر گرامی اسلام‌اند. اما علمای دیگر عمامه سفید بر سر می‏ گذارند و، البته، می‏ دانیم که در گذشته نشانه علویان عمامه سبز بود و عمامه سیاه، نشانه عباسیان. 

*مگر عباسیان اولین کسانی نبودند که بعد از سوءاستفاده از شیعیان و رسیدن به حکومت آنان را سرکوب کردند؟ 

(گویا چیز دردناکی را به یادش آوردم... لحظه ‏ای سکوت کرد.) سپس گفت: 

به طور دقیق نمی ‏دانم این مسئله چگونه در طول تاریخ تغییر کرد. 

*نشانه‏ های مخصوص تشیّع چیست که آن را از دیگر فِرَق اسلام جدا می‏ کند؟ 

آنچه از این سؤال به من مربوط می‏ شود، فقط مسائل مربوط به شیعه امامیه و برادران اهل سنت است که اکثریت قاطع مسلمانان را تشکیل می‏ دهند. 

پیش از اینکه به پاسخ سؤال بپردازم، برای روشن‌شدن رابطه بین دو فرقه، کلامی از استاد احمد حسن الباقوری می ‏آورم. ایشان در مقدمه کتاب المختصر النافع فی فقه الامامیه می‏ گوید: «پیوند هر دو فرقه با اسلام و بر اساس ایمان به خدا و سنت پیامبر (ص) استوار است و هر دو فرقه در اصولِ فراگیر اسلام اتفاق‌نظر کامل دارند و تفاوت میان ایشان از اختلافات فقهی یا سیاسی فراتر نمی‏ رود.» 

اما از نظر فقهی، همه شیعیان امامیه، که شمارشان در دنیا بیش از صدمیلیون نفر است، فقط طبق مذهب اهل بیت عمل می‏ کنند، در حالی که اهل سنت حداقل به چهار مذهب تقسیم شده‏ اند. در همین باره استاد الباقوری می‏ گوید: «هنگامی که قدم به عرصه فقه تطبیقی می‌گذاریم و جدایی و انفکاکی را که اختلاف علمی میان دو نظر یا تأیید و تضعیف احادیث به وجود آورده، مقایسه می‌کنیم؛ درمی ‏یابیم که فاصله بین شیعه و اهل سنت مانند فاصله بین مذهب فقهی ابوحنیفه و مذهب فقهی مالکی یا شافعی است. ما می‏ بینیم که همه این مذاهب در مسیر جست‌وجوی حقیقت گام برمی‏ دارند، اگرچه شیوه‏ های آن‌ها متفاوت است و معتقدیم که ثمره علمی این بحثِ فقهیِ درخور تجلیل، توجه نظر و حسن بررسی است. این ثمرات علمی، میراثی است در خور ستایش و تقدیر.» 

اما از نظر سیاسی، شیعیان اعتقاد دارند که بعد از پیامبر خلافت مختص علی‌ (ع)، است نه کس دیگر و پیامبر اکرم بر این مطلب تصریح کرده ‏اند، در حالی که اهل سنت به این نص ملتزم نشدند. 

*به امام موسی صدر گفتم: بسیاری از نویسندگان و نظریه‏ پردازان معتقدند که شیعیان از مشکلاتی که در مسئله خلافت رخ داد، برای درهم کوبیدن هویت عربی و برچیدن حکومت اعراب استفاده کرده‏ اند و با همین نظریه علت گسترش مذهب تشیع در میان موالی، که آرزوی نابودیِ اقتدارِ عرب را در سر می‏ پروراندند، روشن می ‏شود... نظر حضرت‌عالی در مورد این تهمت که به تشیّع‌ زده می ‏شود، مبنی بر اینکه اصل پیدایش مذهب تشیع با هدف درهم شکستن اقتدار اعراب بوده، چیست؟ 

بین پیدایش مذهب تشیع و آنچه در سؤال مطرح شد، یعنی میل و علاقه موالی برای درهم شکستن اقتدار عرب‌ها هیچ ارتباطی وجود ندارد. این بی‌ارتباطی از سه جهت است: 

اول اینکه پیامبر نخستین کسی بود که دوستان و شاگردان علی‌ (ع) را «شیعه» نامید و این بنا بر نقل سیوطی در الدُّرُّ المنثور است. 

دوم اینکه گسترش شیعه بلافاصله پس از پایان‌یافتنِ گردهماییِ سقیفه و قطعی‌شدن گزینش ابوبکر ـ رضی‌اللَّه عنه ـ برای جانشینی پیامبر صورت گرفت... علی‌ (ع) خانه‏ نشین شد و بیعت نکرد و بزرگان صحابه، مثل ابوذر غفاری و حذیفه بن‌یمانی و خزیمه‌بن‌ثابت ذوالشهادتین و عمار یاسر و ابو ایوب انصاری و خالدبن‌سعیدبن‌عاص اموی و قیس‌بن‌سعدبن‌عباده خزرجی به پشتیبانی از او برخاستند. علاوه بر اینان، همه بنی‏ هاشم بودند که در پیشاپیش‏ شان عباس‌بن‌عبدالمطلب عموی پیامبر بود. 

سوم اینکه تلاش و دعوت برای تسلط اعراب در حکومت، در زمان امویان یعنی بیش از چهل سال بعد از پیدایش تشیع روی داد. همین دعوت بود که به عباسیان که شیعه نبودند اجازه داد تا به کمک موالی حکومت امویان را درهم بشکنند و دولت عباسی را بر خرابه ‏های آن برپا سازند. بنابراین، چه ربطی ممکن است بین تشکیل جامعه شیعه و گرایش موالی برای درهم‌کوبیدن سلطه اعراب وجود داشته باشد؟ 

*بسیاری از دانشمندان مسلمان قبول ندارند که پیامبر (ص) به خلافت علی یا یکی از خاندانش سفارش کرده باشد، زیرا او معتقد بود که شایسته است خلافت در شورای همه مسلمانان صورت بگیرد و، البته، این سخن کاملاً مخالف عقیده شیعیان است که می‏ گویند پیامبر در غدیر خم به جانشینی علی‌ (ع) سفارش فرمود... آیا خلافت از آنِ علی و فرزندانش بود و اصلاً حقیقت غدیرخم چیست؟ 

در مورد اینکه جانشینی پیامبر حق علی بود به سه حدیث که از اهل سنت روایت شده است، بسنده می‏ کنم: 

اول، حدیثی که احمد در کتاب مسند خود روایت کرده که پیامبر به خویشاوندانش در مکه و در یوم‏ الدار فرمود: «همانا من سعادت دنیا و آخرت را برایتان آورده ‏ام و خداوند به من دستور داده که شما را به آن دعوت کنم. پس کدام‌یک از شما مرا در این کار یاری می‏ کند تا برادر و وصی و جانشین من گردد؟» در این هنگام علی‌ (ع) برخاست و گفت: «من یا رسول‏ اللَّه.» پس نبی اکرم‏ (ص) دست بر گردن او افکند و خطاب به آن جماعت فرمود: «این، برادر و وصی و جانشین من در میان شماست. سخن او را بشنوید و اطاعتش کنید.» 

دوم، حدیث روز غدیر، هنگامی‌که مردم با علی در مقام خلیفه بعد از نبی اکرم‏ (ص) بیعت کردند. وقتی که پیامبر به آن‌ها فرمود: «این علی، جانشین و وصی و وارث بعد از من است. سخنش را گوش دهید و اطاعتش کنید. بدانید که هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. خدایا دوستداران او را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش، یاران او را یاری کن و کسانی را که رهایش کنند، واگذار.» سپس فرمود: «حاضران به غایبان خبر دهند.» امام احمد در کتاب مسند خود بعد از ذکر حادثه غدیر خم نقل می‏ کند که ابوبکر و عمر از اولین کسانی بودند که با علی‌ (ع) بیعت کردند. عمر به او گفت: «گوارایت باد ای پسر ابوطالب، تو مولای من و هر زن و مرد مؤمن گشتی.» 

سوم، آنچه خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود و سیوطی در الدُّرُّ المنثور و بسیاری دیگر نقل کرده‏ اند که آیه «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا»  در روز غدیر، یعنی پس از اثبات ولایت علی (ع) از سوی پیامبر (ص) نازل شده است. 

اما عقیده ما به اینکه خلافت بعد از علی (ع) به فرزندان او و بعد از آنان به فرزندانشان تعلق می‏ گیرد، به علت نصّ پیامبر اسلام درباره آنان است، به‌طوری که روایات بسیاری از اهل سنت گواه بر این مطلب است. از جمله این روایات روایتی است که در کتاب فرائد السمطین نوشته شیخ جوینی شافعی نقل شده است که سندش به ابن‏ عباس می‏ رسد. حضرت فرمود: «همانا جانشین من علی‌بن‌ابیطالب و بعد از او دو فرزندش حسن و حسین‌اند و پس از آن دو، نُه امام از نسل حسین‌اند.» 

اما حقیقتِ وصیتِ غدیر خم در روایتی که از زیدبن‌ارقم نقل شده، چنین آمده است: هنگامی که رسول خدا (ص) از آخرین حجشان برمی‏ گشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد جهاز شتران را جمع کنند. پس از جمع ‏آوری، آن‌ها را منبر قرار داد و بر فراز آن قرار گرفت و گفت: من دعوت حق را اجابت کردم. در میان شما دو چیز گران‌بها به جا گذاشته ‏ام که یکی از دیگری پرارج‏‌تر است: کتاب خدا و خاندانم. پس بنگرید که بعد از من چگونه با آن دو رفتار می ‏کنید. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی ‏شوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند. سپس فرمود: خداوند عزّ و جل مولای من است و من مولای مؤمنان هستم. سپس، دست علی را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَولاه فَهذا عَلِیٌ ولیُهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.» امام احمد در مسند خود آنچه را قبلاً به آن اشاره کردیم، افزوده و سیوطی به تواترِ آن اعتراف کرده است و چگونه این حدیث متواتر نباشد در حالی که افزون بر صد سند دارد و بیش از هفتاد صحابی آن را روایت کرده ‏اند. 

*بعضی از غُلات شیعه موضع‌گیری‌های منحرفانه و عجیب داشته‏ اند که خروجی آشکار از دین و تلاشی بت ‏پرستانه است... بعضی از آنان علی را می‌پرستند و معتقدند که روح خدا در او حلول کرده است. حتی بالاتر از آن، او را خودِ خدا دانسته ‏اند. بعضی دیگر به حد کفر رسیده و گفته ‏اند که پیامبری حق حضرت محمد (ص) نیست بلکه حق علی‌بن‌ابی‌طالب است و همه ماجرا اشتباه جبرئیل بوده است، زیرا او باید پیامبر و رسالت را به علی‏ (ع) می ‏رساند، ولی اشتباه کرد و آن را به محمد (ص) ابلاغ کرد. همچنین، برخی دیگر ابوبکر و عمربن‌خطاب و عثمان‌بن‌عفان را کافر دانسته ‏اند و با این کار موضع‌گیری خطرناکی کرده‏ اند.... نظر شما در مورد آنان چیست؟ 

موضع ما در مقابل این سه گروهِ افراطی‌ همان موضع بیشتر مسلمانان بدون هیچ تفاوتی است. اولاً، درباره آنان که علی‌ (ع) را خدا قرار داده ‏اند، جواب ما به آنان این است که علی بشر است که آفریده شده و معبود نیست و هر کس غیر خدا را معبود بداند، کفر ورزیده است. ثانیاً، در مورد آنان که اشتباه در ابلاغ رسالت را به جبرئیل نسبت می‏ دهند، ما ایمان داریم که پیامبری حق محمد (ص) است و علی‏ (ع) برای او خادمی بیش نیست، چنان‌که سخن خود حضرت علی (ع) در این باره این است که: «أنَا خادمُ محمد کنتُ اخیطُ ثَوبَه وَ أخِصفُ نَعلَه.» (من خدمتگزار محمد بودم، لباس او را می ‏دوختم و کفشش را وصله می‏ زدم.) به‏ علاوه، این افراد با این عقیده، در ذات خداوند متعال به خطا رفته‏ اند. ثالثاً، در مورد کسانی که ابوبکر و عمر و عثمان را کافر دانسته ‏اند، می ‏گوییم که هر کس به مسلمانی نسبت کفر بدهد، کافر است. علاوه بر اینکه سخن آنان به معنای خطاکار دانستن پیامبر اسلام است که اسلامِ آنان را پذیرفت و در مأموریت‌ها به آنان اعتماد کرد. همچنین، باید بدانید که همه این‌ها نوعی فتنه است و هر که به آن دامن بزند، ملعون است. 

*نظریاتی هست که می‏ گوید علی‏ (ع) فرد سیاسی شایسته‌ای برای رهبری حکومت نبود، در حالی که معاویه بن‌ابی ‏سفیان مرد سیاست بود. نظر شما چیست؟ 

استاد عقاد در کتاب عبقریه الإمام این‌گونه به سؤال شما پاسخ می ‏دهد که آنچه مسلم است و جای بحث ندارد، این است که علی چنان بهره ‏ای از زیرکی و تیزهوشی داشت که هیچ انسان منصفی آن را انکار نمی‏ کند. در هنگام قضاوت‌های مشکل به بهترین وجه عمر و عثمان را نصیحت و راهنمایی می‏ کرد و بیشتر از همه خلفا به بحث‌کنندگان و جویندگان و فرهیختگانِ مذاهب شبیه بود. اخلاق مردم را می‏ فهمید و آگاه به اسرار سینه‏‌ها بود... این مطلب مورد توافق است و در آن اختلافی نیست. سپس، مردم درباره او دو دیدگاه متفاوت پیدا می‏ کنند، اگرچه هیچ‏ کدام پیرو و طرفدار او نیستند. گروهی می‏ گویند که او بهره فراوانی از فهم و نظر داشت، اما آن‌چنان‌که لازمه هنگام شدت و سختی است، عمل نمی‏ کرد و از آنچه می‏ دید، بهره نمی ‏برد. 

گروه دیگر می‏ گویند که آنچه او را مقید می‏ کرد، ولی رقیبانش بدان وقع نمی‏ نهادند، اضطرار او بود، در حالی که هوش و استقامت رقیبانش از او کمتر بود. علی‌ (‏ع) خود این‌چنین می‏ فرماید: «به خدا سوگند معاویه زیرک‌تر از من نیست لیکن شیوه او پیمان‌شکنی و گنهکاری است. اگر پیمان‌شکنی ناخوشایند نمی‌نمود، زیرک‌تر از من کس نبود.»  و ابن‏ اثیر نیز در النهایه درباره همین موضوع از امام علی‏ (ع) این سخن را روایت کرده است: «گاه بود که مردِ آزموده و دانا از چاره کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است.» این گفتار بر این نکته تأکید می‏ک ند که علی‏ (ع)، که خدمتگزار دین است، نپذیرفت که برای پیروزی زودگذر، دین را فدا کند. همان‌گونه که هر انسان صاحب عقیده و آرمانی چنین است، در حالی که معاویه که در پی تشکیل سلطنت بود از فداکردن هر چیز، اگرچه دین باشد، بیم نداشت. 

*نظرتان درباره ازدواج موقت چیست... ازدواجی که وقت محدود و مشخص دارد. مانند اینکه مرد در سفر زن را به مدت دو ماه به عقد خود دربیاورد. به نظر شما این ازدواج حلال است یا حرام؟ 

در اصلِ شرعی‌بودنِ ازدواجِ موقت و حلال‌بودن آن در زمان پیامبر هیچ ‏یک از علمای سنی و شیعه بحثی ندارند. بلکه اختلافِ آنان بر سر باقی بودن حلیت آن است. فقهای اهل سنت اعتقاد دارند که آن حکم نسخ شده است، یعنی ازدواج موقت حرام است. در حالی که فقهای شیعه بر این عقیده‏ اند که آن حکم همچنان باقی است و به قرآن و احادیث استناد می‏ کنند. دلیل آنان از قرآن این آیه است: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً.» این آیه آیه ‏ای است صریح و روشن که نسخ نشده و بسیاری از صحابه و تابعین بر این مطلب اتفاق نظر دارند. 

ابن‏ حزم می‏ گوید: بعد از پیامبر اکرم ابن‏ مسعود و ابومسعودبن‌عباس مسلمه و معبد، که هر دو از پسران امیه‌بن‌خلف بودند و جابر و دیگران بر قول به جواز ازدواج موقت باقی ماندند. جابر جواز ازدواج موقت را در زمان رسول خدا و ابوبکر و تا اواخر خلافت عمر از تمام اصحاب پیامبر نقل می ‏کند. سپس می‏ گوید: طاووس و سعیدبن‌جبیر و عطا و سایر فقهای مکه هم از تابعینی هستند که ازدواج موقت را جایز می‏ دانند. 

شیخ‏ الإسلام المرغینائی هم حکم جایز بودن متعه را به مالک نسبت می‏ دهد و این سخن مالک را بر گفته خویش دلیل می‏ آورد: «چون ازدواج موقت از قدیم جایز بوده است، تا زمانی که نسخ‌کننده ‏ای در کار نباشد، جایز بودنش به قوت خود باقی است.» هرکس که به بحث درمورد این آیه در کتاب مع القرآن، نوشته استاد احمد حسن الباقوری، نگاه کند با اقوال و نظرهای مفصل و بسیاری در این باره آشنا می‏ شود. سخن استاد الباقوری به این مطلب ختم می ‏شود که ازدواج موقت با توجه به نیازهای زمان ما جایز است. 

*(از سخت‏‌ترین جاهای این گفت‌وگو با رهبر شیعیان لبنان، امام موسی صدر، مسائل مربوط به حسین‏ (ع) است. آنجا که حزن و اندوه هنگام یاد حسین‏ (ع) در چهره و صدایشان نمایان می ‏شود.) شیعیان کوفه نامه‏‌ها و فرستاده‏ های بسیاری به سوی امام فرستادند و او را برای مقابله با سلطنت بنی ‏امیه از مکه به کوفه دعوت کردند و، البته، به او وعده یاری دادند. ولی وقتی حسین و خاندانش به کربلا رسیدند خود را در برابر لشکر امویان تنها و بی‏ یار دیدند و آنچه نباید، اتفاق افتاد. شیعیان حسین را خوار کردند، ولی بازگشتند و بر او مویه کردند. شما چگونه این اعمال را تفسیر می‏ کنید و چگونه نشانه‏ های پشیمانی و درد شدید را که همواره در مراسم شیعیان در روز عاشوراست، تحلیل می‏ کنید؟ 

شیعیان تنها گروهی نبودند که از امام دعوت کردند. تمام گروه‌ها و اقشار کوفه، چه عثمانی‌ها (یاران عثمان بن عفان)، چه خوارج، چه غیر آنان، در این دعوت سهیم بودند. تا اینکه یزیدبن‌معاویه به فرماندارش در کوفه، عبیداللَّه‌بن‌زیاد، دستور داد تا به دنبال شیعیان حسین باشند و آنان را زندانی کنند. عده زندانیان سرشناس شیعه به دوازده هزار نفر رسید. به همین علت کسانی که از کوفه برای جنگیدن با حسین خارج شدند، ترکیبی بودند از شیعیان و غیر شیعیان. بعضی از آنان قبل از شروع جنگ به حسین پیوستند و در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند. برخی دیگر، مثل حبیب‌بن‌مظاهر و مسلم‌بن‌عوسجه و بریربن‌خضیر و عابس‌بن‌شبیب الشاکری، خود را مخفیانه به حسین رساندند. یکی از علت‌های گریستن شیعیان بر حسین بعد از واقعه عاشورا همین است که دیدند در دعوت او سهیم بوده‌اند اما نتوانستند در رکاب امامشان باشند و به یاری‌اش بشتابند، در روزی که کسانی او را دعوت به قیام کردند، ولی تنها و بی‏ یاورش گذاشتند و به جنگ با او برخاستند. شیعیان برای بزرگداشت شهامت و ایثار حسین و برای گرامیداشت قیام مقدس او و برای آن کس که به عزت و غیرتش می‏ بالید، گریه می‏ کنند. 

*حسین به سوی کوفه رفت تا حکومت اموی را سرنگون کند و خودش حکومت را در دست بگیرد... اما وقتی که به کوفه رسید دید که همه یارانش پراکنده شده‏ اند. بنابراین، آیا کشته‌شدن حسین شهادت محسوب می‏ شود یا اینکه او کشته سیاسی بود که به دنبال خلافت می‏ دوید، که در این صورت کشته ‌شدنش سیاسی شمرده می ‏شود. نظر شما درباره موضع ‏گیری حسین هنگامی که خود را در مقابل لشکریان بنی ‏امیه تنها یافت و یارانش از اطراف او پراکنده شده و او را تنها گذاشته بودند، چیست؟ او سه پیشنهاد به فرمانده ارتش بنی‏ امیه می‏ دهد: یا او را رها کنند تا برگردد به‌ همان جایی که از آنجا آمده بود، یا بگذارند برود و از یکی از مرزهای مسلمانان که مورد حمله واقع شده بود، دفاع کند و بدین طریق در راه خدا جهاد و مبارزه کند، یا نزد یزید برود و نظر او را بداند. آیا این نوعی عقب ‏نشینی محسوب نمی ‏شود؟ 

پاسخ به این پرسش را به عهده خود حسین خواهیم گذاشت تا خود او این ابهام را برطرف کند. آن‌گاه از خواننده خواهیم خواست تا خودش داوری کند که آیا واقعاً حسین یک کشته سیاسی بوده یا اینکه بی‌هیچ شک و شبهه‏ ای او یک انسان شهادت‏ طلب بوده است. 

حسین هدفش را از حرکت به سوی عراق چنین بیان کرده است: «همانا من از روی طغیان و فتنه ‏افکنی خارج نشدم. نمی‏ خواهم ظلم و فساد به پا کنم، بلکه تنها برای ایجاد اصلاح در امت جدم حرکت کرده ‏ام و می‏ خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. هر کس که به ندای من لبیک گوید به ندای حضرت حق لبیک گفته است و هر کس این حرکت را باطل و ناحق شمارد، صبر خواهم کرد تا حق تعالی بین من و او داوری کند و او بهترین داوران است.»  

اما درباره این مطلب که امام حسین در ورای این حرکت به دنبال کسب خلافت بود، باید گفت با تأکیداتی که امام پیش از خروج از مکه بر حتمی بودن شهادتشان داشتند، سازگاری ندارد. دلیل بر این مطالب سخنانی است که آن حضرت در مناسبت‌های گوناگون بیان داشتند که ما به ذکر سه مورد از آن‌ها بسنده می‏ کنیم: 

اول. هنگامی که امام (ع) هنوز از مکه خارج نشده بودند، در ضمن نامه‏ ای که به بنی‏ هاشم نوشتند و آنان را به همراهی و حرکت با خود تشویق کردند، فرمودند: «هر کس از شما به ما بپیوندد کشته خواهد شد و هر کس که بر جا بماند، رستگار نمی‏ گردد.» 

دوم. سخنان امام در خطبه‏ ای که هنگام خروج از مکه بیان داشتند. ایشان فرمودند: «گویا می‏ بینم که اعضای بدنم را گرگ‌های بیابان در زمینی بین نواویس و کربلا پاره ‏پاره می‏ کنند تا شکم‌های گرسنه خود را سیر و انبان‌های خالی خویش را پر کنند. آری، از سرنوشت حتمی نمی ‏توان گریخت.» 

سوم. سخنان آن حضرت به یارانش در شبی که صبح آن برای نبرد نهایی تعیین شده بود. ایشان فرمودند: «من می‏ دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. همانا من برای بازگشتن، به شما اجازه دادم. پس همه شما آزادید که سریع حرکت کنید و بر گردن شما از جانب من هیچ حقی نیست. این شب است که شما را فراگرفته است. پس، از تاریکیِ آن برای دورشدن از محلِ خطر استفاده کنید و هر کس از شما دست یک نفر از اهل بیت مرا بگیرد و با خود ببرد. خداوند به همه شما جزای خیر بدهد. در روستاها و شهرهایتان پراکنده شوید. این قوم مرا می‏ طلبند و اگر به من دست یابند به دیگران کاری ندارند.» 

و اما در خصوص این سخن که امام پیشنهاد کرد که نزد یزید رود تا رأی و نظر او را جویا شود، باید گفت که حسین این گمان را تکذیب می‏ کند، زیرا هنگامی که فرمانده سپاه یزید او را بین تسلیم و بیعت با یزید یا جنگ مخیر کرد، فرمود: «آگاه باشید که ناپاک‏زاده پسر ناپاک‏زاده مرا بین دو امر مخیّر ساخته است؛ یا با شمشیر برهنه آماده جنگ شوم یا لباس ذلت به تن کنم و با یزید بیعت کنم، ولی ننگ و ذلت از ما بسیار دور است. خدا و رسول او و مؤمنان و پرورش‌یافتگان دامن‌های پاک و اشخاص باغیرت و انسان‌های باعزت به ما چنین اجازه‏ ای نمی‏ دهند. اطاعت از انسان‌های پست هیچ‏گاه بر کشته‌شدن با عزت ترجیح داده نمی‏ شود. آگاه باشید که من شما را معذور داشتم و از حقیقت آگاه‌تان کردم. من با وجود کمی امکانات و با یارانِ اندکم به همراه اهل بیتم به پیش می‏ روم و جنگ می‏ کنم.» 

اما علت این مطلب که امام به سپاه یزید پیشنهاد کرد که او را آزاد بگذارند تا از هرجا آمده به همان‌جا بازگردد، یا به یمن برود، با توجه به علم امام بر این نکته که آنان هرگز خواسته او را اجابت نمی‏ کنند، این بود که در مقابل امت اسلام حجت بیاورد بر اینکه یزیدیان بر کشتن امام مصمم‌اند تا بدین‌وسیله از دست او راحت شوند. با این‏ همه، آیا فکر می‏ کنید که کشته‌شدن او شهادتِ باشکوه و در نهایتِ شرف و آزادگی و از روی جان‏فشانی در راه عقیده نبوده است؟ 

*در پایان به او گفتم که دوست دارم درباره وظیفه‏ تان بپرسم. وظیفه خودتان را در مقام رهبر شیعیان لبنان، به ویژه در گذر از شکاف موجود بین شیعه و سنی، چگونه ارزیابی می‏ کنید؟ 

هم ‏اکنون نزدیک به صد میلیون شیعه مسلمان، با همه توانایی‌ها و مهارت‌ها و کشورها و دانشگاه‌ها و امکانات بشری دیگری که دارند، در برهه‏ ای طولانی، از سایر برادران مسلمان خویش دور افتاده‌اند، آن هم به دلایل و اسبابی که ارتباطی با دین ندارد. این منزوی‌ساختن آنان به نفع مسلمانان نخواهد بود، بلکه باعث می ‏شود در اوضاع و احوالی که به تمام توان خویش نیازمندند، دچار ضعف و تزلزل شوند. 

تلاش من بر این است که از طریق روشن‌ ساختن آرا و افکار ایشان و تبیین دیدگاه‌های آنان دو امر را بر تمام مسلمانان عالم مورد تأکید قرار دهم: اول اینکه هیچ دلیلی برای این طرد کردن و منزوی ‌ساختن نیست و دوم اینکه شیعیان مسلمانانی شایسته‏ اند و اسلام با گذشت و سعه صدر تفاوت‌های میان شیعیان و برادرانشان را تحمل می‏ کند. همچنان‌که در مورد اختلافات بین سایر مذاهب نیز این طور است. از این گذشته، تفاوت بین مذاهب و اختلاف آن‌ها باعث پیشرفت تفکر اسلام است و به هر مسلمانی امکان می‌دهد که در ضمن این اختلافات حرکت کند. به همین علت بنده با تأکید فراوان آمادگی خود را برای دنبال کردن این گفتمان مقدس بین شیعه و سنی و جواب‌ دادن به همه پرسش‌ها و برطرف کردن و رد همه اتهام‌ها و، بالأخره، هرگونه ابهام در مواضع شیعه و آرا و افکارش اعلام می‏ دارم. 

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
1 + 3 =