تهران:۲۳:۳۹ ,۱۳۸۹/۰۵/۰۹
اخبار
صفحه نخست
همه عناوین خبری
فرهنگ و هنر
فرهنگ و ادب
دین و اندیشه
حوزه و دانشگاه
فناوری های نوین
اجتماعی
اقتصادی
سیاسی
بین الملل
ورزشی
انرژی هسته ای
عکس
استانها
دفاع مقدس

MehrNews RSS Feed

کتابخانه مهر
"پدر، پسر، روح القُدُس" به بازار کتاب آمد
"پدر، پسر، روح القُدُس" به بازار کتاب آمد
فهرست»  

امکانات
بخش اعضا
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
درباره ما
سایت های  دیگر
برگه نظرخواهی
 آرشیو اخبار

177175
تهران:۱۷:۵۰ ,  ۱۳۸۴/۰۲/۰۹ نسخه چاپي    نسخه فقط متني   دريافت فايل txt    ارسال اين خبر به دوستان

نوشته ای از رضا امیر خانی بمناسبت رحلت حاج عبدالله والی رییس کمیته امداد بشاگرد:
پیام‌برِ بشاگرد!
رضا امیرخانی نویسنده و رمان نویس متعهد کشورمان نوشته ای را در ارتباط با رحلت مرحوم حاج عبدالله والی رییس کمیته امداد امام خمینی(ره) شهرستان بشاگرد برای خبرگزاری مهر ارسال نموده اند که ضمن تشکر از ایشان، عینا منتشر می شود.

پیام‌برِ بشاگرد!


به مناسبتِ درگذشتِ به‌هنگامِ حاج عبدالله والی که پیمانه‌ی کمالش لبالب شده بود!

این نوشته را اردیبهشت 78 نوشته بودم، بعد از یک سفرِ فنی برای نصبِ وسیله‌ای که خیال می‌کردیم زنده‌گی خواهد ساخت و عاقبت جز آهن‌پاره‌ای از آن به جا نماند. یادم نیست سفرِ چندمم بود به بشاگرد. همین‌قدر می‌دانم که هر زمانی که دل‌گیر می‌شدم، راه می‌افتادم به سمتِ بشاگرد. آخرین بار همین نوروزِ 84 بود که از چابهار زمینی رفتم جاسک و بعد هم میناب تا فقط پنج دقیقه سیر ببینمش و شارژ شوم برای یک‌سال کار.
سال‌ها بود که به هر عاشقی نشانیِ حاج عبدالله والی را می‌دادم. هر کسی را که به دنبالِ آرمان‌گرایی بود به دست‌بوس او می‌فرستادم. که زنده بود و در بهشتِ زهرا نبود... و حالا نمی‌دانم کجا باید رفت؟

پیام‌برِ بشاگرد!
1- بشاگرد منطقه‌ای است وسیع در عرضِ جغرافیایی 26 درجه و 45 دقیقه و طول جغرافیاییِ فلان. محصور بینِ استان‌های هرمزگان و کرمان و سیستان و بلوچستان. آب و هوای گرم. تپه‌ماهورهای آب‌رفتی. پوششِ گیاهیِ فقیر. بیش از هشتاد هزار نفر جمعیت که در این منطقه پراکنده شده‌اند. خرما، درختانِ مرکبات...
آینه‌ی خورشیدی وسیله‌ای است برای استفاده از انرژیِ حرارتیِ نورِ خورشید؛ این وسیله، از این واقعیتِ ساده سود می‌برد که شعاع‌های موازیِ محورِ یک سهمی در یک نقطه به نام کانون جمع می‌شوند. کافی است آینه‌ای سهموی بسازید، جوری که محورِ کانونی‌اش خورشید را ببیند. شعاع‌های نور، در کانون متمرکز می‌شوند و لذا نورِ متمرکز -در صورتِ جذب- می‌تواند انرژیِ حرارتیِ قابلِ ملاحظه‌ای را حاصل کند. از این حرارتِ متمرکز می‌توان -با توجه به نیازِ منطقه- برای پخت نان استفاده کرد. نظر به این که هر متر مربع از سطحِ روبه‌رو به نور خورشید در ظهر تابستان بیش از یک کیلووات انرژی دارد، آینه‌ای با قطر 4 متر، با توجه به بازدهیِ بالای 80 درصد بیش از ده کیلووات انرژی دارد. نیاز مملکت به انرژی‌های تجدیدپذیر...
2- این همه‌ی چیزهای علمی‌ای است که می‌توان در موردِ نصبِ یک آینه‌ی خورشیدی در منطقه‌ی بشاگرد نوشت. همین. به همین سردی و بی‌مزه‌گی. خیلی که بخواهید به آن رنگِ ادبی -بخوانید مردم‌فریبی- بزنید می‌توانید یک غروب را در آن منطقه توصیف کنید. گوی سوزانِ سرخ رنگ که در انبانِ کوه‌ها فرو می‌شد، احساسی غریب را در من می‌آکند... یا مثلا توصیفِ شقایقی نحیف که در آن دشتِ تفته اشک به چشمِ نویسنده‌ی بااحساس آورد...


3- این شکلی نیستم. نه بلدم آن‌سان علمی بنویسم و نه این‌سان ادبی. اگر بخواهم توصیف کنم، به جای توصیفِ گل و بلبل، از آفتابه‌ای شروع می‌کنم در روستای جکدان؛ اولین تماسِ ما با مردمِ بشاگرد. آفتابه‌ای که سرِ لوله‌ی پلاستیکی‌اش را با حرارتِ پریموس چنان تنگ کرده بودند که آب قطره قطره از آن بیرون می‌زد. برای پر کردنِ رادیاتورِ پاترولِ کمیته‌ی امداد مجبور شدیم نیم ساعت بایستیم. مگر آبی که به قاعده‌ی چُرِ بزغاله از لوله‌ی تنگِ آفتابه بیرون می‌شد، می‌توانست چاهِ ویلِ اتومبیل را سیرآب کند؟ (بی‌ادبی شد؟ می‌توانستی در همان بندِ اول، میزانِ بارشِ باران را به میلی‌متر درج کنی. اطلاعات را از ایست‌گاهِ هواشناسیِ هرمزگان می‌گرفتی، یک جمله هم در پایانش می‌زدی که منطقه از نقاطِ کم‌آب کشور است.)
آن چه در بشاگرد دیدم، نوشتنی نبود، دیدنی هم نبود. چیز دیگری بود. پاره‌ای از این دنیا نبود که بگویمت قلم از توصیفش قاصر است. بشاگرد قطعه‌ای از دنیای دیگر است که یله در زمین رها شده است. کسی که همه چیز را می‌داند و می‌بیند، خواسته تا تکه‌ای از زمین را جورِ دیگری به ما نشان دهد. نه گمان بری که پوششِ گیاهی‌اش را تغییر داده یا آسمانش را رنگ دیگری زده است. نه... او تکه‌ای از زمین را خالی کرده است. جوری که هیچ پیرایه‌ای را برنتابد. خالیِ خالی. و همین خلا پاکی آن را تضمین کرده است. آدم‌هایی نحیف و لاغر اما بسیار دوست‌داشتنی، که آن‌سان بی‌چیزند که فقط آدمیت‌شان را می‌بینی. کت و شلوار و مبایل و ساعت و اتومبیل و قرارِ قبلی و میز و دورانِ گذار و از این جنس مزخرفات، پاره‌‌ای اوقات به قدری دور و برِ ما را شلوغ می‌کنند که در آینه خودت را پیدا نمی‌کنی. خرت و پرت‌ها گرداگردت را فرا می‌گیرند و خودت هم می‌روی لادستِ یکی از آن‌ها. اما مردمانِ بشاگرد را هیچ پیرایه‌ای در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچه‌ای به قاعده‌ی ستر عورت و دستاری کوده نام، بر سر... عور در برابر نسیم. بدنِ لاغرشان را که می‌دیدی، از گوشتِ تنت متنفر می‌شدی. اگر گوشت نبود، ساده‌تر در معرضِ نسیم می‌ایستادی و نسیم می‌توانست همه‌ی وجودت را در آغوش بگیرد. چنان سبک می‌شدی که نسیم بلندت می‌کرد؛ آن‌سان که برگی را. چه چیزِ دیگری می‌توانی بنویسی زمانی که هیچ چیزِ دیگری نیست...
4- صبح نه با طلوع خورشید، که با صدای اذانِ کپرنشینان آغاز می‌شود. کنارِ هر کپری مردی را می‌بینی، کوده به سر پیچیده که ایستاده و دست بر گوش نهاده و اذان می‌گوید. چشم‌ها را می‌مالی. کجا ایستاده‌ایم؟ هزاره‌ی سوم کو؟ نتایج انتخابات چه شد؟ ورود اتومبیل‌های خارجی... پنداری همان نسیمی را استنشاق می‌کنی که شنیده بودی در صدرِ اسلام می‌وزید. و بعد هم کار.
5- جامعه‌ای که چپ‌ها سال‌ها پزش را به ما داده بودند و ما که تا نوکِ بینی‌مان را به زحمت می‌دیدیم، گمان می‌کردیم علی‌آباد هم شهری شده است و آرام آرام یا بلند بلند حسرتش را می‌خوردیم. پاره‌ای توی تاریکی برای رسیدنِ به آن سینه می‌زدیم و عده‌ای جلو دسته گریبان چاک می‌دادیم... در جامعه‌ی سوسیالیستی بر عهده‌ی هر کسی وظیفه‌ای است. پول نباید تنها ملاکِ ارج‌مندی کار باشد. کار برای مردم، به اندازه‌ی توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ی نیاز... وه که چه خیال باطلی... دیوارها فرو ریخت. فقر، فساد، بیماری، بی‌عدالتی، کاست‌های اجتماعی... فروپاشی را که دیدند تهی بودنِ شعارها -آرمان‌ها- را تا مغز استخوان احساس کردند. یکی نومید شد و شروع کرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چیز سخن‌رانی ارائه کردن (همان امیدِ در عین یاس که سال‌ها مرام‌نامه‌های حزبی در مغزش چپانده بودند.) دیگری نومید شد، اما بازاندیشی کرد و یک‌هو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعه‌ی کاپیتالیستیک جهانی! (همان سرمایه‌سالاری زالوصفتانه که مرام‌نامه‌های حزبی سال‌ها مجیزش را گفته بودند.)
بشاگرد همان چیزی است که سال‌ها به ما پزش را داده بودند. البته میدانِ سرخ ندارد. این یکی نه دیوارهای آهنین دارد، نه کا.گ.ب. نه از کاپیتال مارکس خبری هست، نه از منشورِ برادری، نه از قطع‌نامه‌ی 1917. نه مدعای کذبی دارد که گوشِ فلک را پاره کند، نه ادعای کاذبی که خیال کند سقفِ فلک را می‌شکافد.


در بشاگرد بلندترین چیزی که می‌بینی، یک مسجد است. مسجد خمینی‌شهر. بزرگترین ساخته‌ی بشر در آن ناحیه. (مگر مسجد ساخته‌ی انسان است؟ انسان ساخته‌ی مسجد است...) تنها کتابی که به راحتی پیدا می‌کنی، قرآن است و مفاتیح. (مکتوب دیگری هم می‌خواهی؟) از ادعا خبری نیست. هیچ کس حرف نمی‌زند. کار مجال نمی‌دهد. اندیشه خود را در زنده‌گیِ ایشان جا انداخته است. انی اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفکروا... پس با زنده‌گی‌شان می‌اندیشند، با زنده‌گی‌شان حرف می‌زنند. (مگر تعریفِ زنده‌گیِ روشن‌فکرانه چیزی جز این است؟) یکی بیل می‌زند و دیگری نقشه می‌کشد. آن یکی برای تو غذا می‌آورد و دیگری ظرف را می‌شوید. روحانی به دنبالِ تو می‌آید که محلی را پیدا کنی که در آن باد نوزد و آینه را نصب کنی. مهندسی برای تو آب یخ می‌آورد و همه در انتظار که نانِ آینه‌ی خورشیدی را ببینند...
او که می‌دید و می‌بیند و خواهد دید، غربال به دست آمده و سوا کرده است. عرب و عجم، ترک و اصفهانی و لر و... چه می‌نویسم، غربال کرده است جنسِ انسان را؛ آن‌هایی از غربالِ او گذر کرده‌اند که هیچ پیرایه‌ای به خود نبسته بودند. گزین‌شده‌ها آمده‌اند و بشاگردی شده‌اند. (حالا می‌فهمم که او که غربال به دست خواهد آمد، چه‌گونه یارانش در دریایی از خون و عرق گزین خواهد کرد.)
این‌جا نه پولی هست و نه ترفیعی، نه مقامی و نه انعامی، نه میزی و نه مجیزی، نه تقدیرنام‌چه‌ای هست و نه مدالیونِ افتخاری. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قیافه‌ی عاشق‌ها را دارند. نه مثلِ ما که چهره‌ی معشوقکان را به خود گرفته‌ایم تا بیایند و نوازش‌مان کنند.
نمی‌دانم تا به حال به دقت به خادمان هیات‌های امام حسین نگریسته‌اید یا نه... نوکرند؛ اما نه نوکرصفت. ایشان خادمانِ ذاتِ دیگری هستند و میهمان‌های او را به واسطه‌ی او، متواضعانه اکرام می‌کنند. در بشاگرد همه خادمانِ دیگری‌اند. و هر کدام گمان می‌برد که دیگری -هر که باشد- مخدوم اوست.
پس آن‌جا زنده‌گی نه چونان شعارِ سوسیالیست‌ها است که "کار برای مردم، به اندازه‌ی توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ی نیاز... " که کار برای خدا بیش از توان و... همین.
6- خوانده‌اید که در رسولِ خدا برای شما اسوه‌ای حسنه است؛ اما همیشه خیال می‌کنیم که باید زودتر سلام کنیم و گاهی اوقات به دیگران احسان کنیم و نمازِ اول وقت بخوانیم و... هیچ زمانی نفهمیدیم که اگر قرار باشد پیام‌بر اسوه‌ی حسنه باشد، بایستی پیام‌بری کرد. پیامِ خدا را به بنده‌گان خدا رساند.
و او که آن بالاست برای هر امتی پیام‌رسانی فرو فرستاد تا حجت را بر ایشان تمام کند. بشاگرد نیز پیام‌رسانی دارد. همو که جاده‌های نکشیده را کشید، سدهای نساخته را ساخت، درخت‌های نکاشته را کاشت و همه‌ی این‌ها دست‌مایه‌ی کارش نبود. که دست‌مایه‌ی کارِ او انسان بود و او انسان ساخت.
نه انسانی از گوشت لخم و پوست و استخوان. که روزگاری عتاب کرد با کسی که کودکانِ مدرسه‌ی بشاگرد را برای دانستنِ میزان رشد و وضعِ تغذیه، توزین می‌کرد... که چیز دیگری را به سنجه گذاشته بود او. مسجدِ خمینی‌شهر، نمازِ جماعت که بروی، در خواهی یافت...
از روزی که خود را شناخت این‌گونه تا کرد. روزی که به نفسِ پیرِ مراد از خود و از شهر و از خانمان کند و سر به هجرتی نهاد به بلندای زمان و مکان. ربعِ قرن را مردانه ایستاد که از او جز این نیز بر نمی‌آمد. بیست و پنج سال ایستاد. ایستاد آن زمانی رفقای مردش افتادند؛ و می‌ایستد، این زمانی که نارفیقانِ نامردی قصدِ انداختنش را دارند.
از پیام‌آورِ بشاگرد می‌گویم... عبدالله والی...
7- حتماً می‌پرسید که کجاست این بشاگرد. در کدام استان است... هیچ استان‌داری جواب‌تان را نخواهد داد... بشاگرد در دل‌های ماست، اگر پاک نگاهش داریم و عاشق.
اما دل‌های این‌گونه به کارِ ابرشهرها نمی‌آید. پس در راه برگشتن با علی کازرونی و هادی صداقت و سینا ستاری که آینه را علم کرده بودند، به منطقه‌ی آزاد رفتیم تا بشاگردِ محروم را فراموش کنیم. چرا که افتخارِ کشور مناطقِ آزاد است و درآمد خالصِ سرانه و ... پس شال‌های بشاگردی‌ها را فراموش کردیم و دیدیم در ویترینِ مغازه‌ها، شلوارِ کتانی، خاویاری، خاکی، پارچه‌ای، لی، کلاسیک، کارلوس، مقدم، راسته، راه‌راه، مکانیک، اتوبانی، مافیا، گاردین، تایتانیک، یو اس آ... 


امانت داري و اخلاق مداري

استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاري مهر " مجاز است.  

در همين زمينه بخوانيد ...
  پیام‌برِ بشاگرد!
  عارضه قلبی حاج عبدالله والی را به میهمانی خدا برد
177213
177175