فلسفه اسلامی نیازمند تحول است/ علوم انسانی باید با فلسفه آشتی کند

رضا غلامی در سخنانی با بیان اینکه غیبت فلسفه، جامعه اسلامی را به انحطاط می کشد، گفت: فلسفه اسلامی نیازمند تحول است و علوم انسانی باید با فلسفه آشتی کند.

به گزارش خبرنگار مهر، حجت الاسلام والمسلمین رضا غلامی رئیس مجمع عالی علوم انسانی اسلامی ۲۷ آبان ماه در روز جهانی فلسفه در مرکز پژوهش های علوم انسانیِ اسلامی صدرا سخنرانی کرد که در ادامه متن کامل آن از نظر شما می گذرد:

روز جهانی فلسفه را گرامی می دارم. هر چند شایسته است مسلمانان روزی را تحت عنوان روز جهانی فلسفه اسلامی نامگذاری کنند، لکن من فعلاً از همین فرصت استفاده می کنم و مطالب فشرده ای را در ۱۰ فصل حول فلسفه و به طور خاص فلسفه اسلامی خدمتتان مطرح می کنم.

فلسفه باب تفکر عمیق را به روی انسان گشوده است

یکم. فلسفه در معنایی بسیط، تفکر و عُمق اندیشیِ روشمند درباره کلی ترین و اساسی ترین مسائل هستی است و مقصد آن دست یابی به حقیقت است. در واقع، این امتیاز و ویژگی اختصاصی انسان است که می تواند مستقل و آزادانه و بدون هرگونه سقف و محدودیتی درباره کلی ترین مسائل عالم فکر کند و از طریق دست یابی به نتایج قطعی یا نیمه قطعی، حیات خود را از پوچی و بی معنایی نجات دهد.

ممکن است سئوال شود که آیا هر انسانی ظرفیت و استعداد تفکر و عمق اندیشی در این سطح را دارد؟ در پاسخ عرض می کنم بله، هر انسانی بالقوه یک متفکر است اما این فلسفه است که میدان تفکر را برای انسان بوجود می آورد؛ یعنی فلسفه با پرورش فکر و به فعلیت رساندن ظرفیت فکری انسان و چرخاندن نگاه انسان از زمین به آسمان، فرصت تفکر و عمق اندیشی درباره هستی را برای انسان فراهم می کند. به نظر من، نباید فلسفه را در حد روش تنزل داد اما روشن است که فلسفه با روش خود گره خورده است یعنی فلسفه آنگاه فلسفه است که روش آن یعنی روش استدلال عقلی که مبتنی بر بدیهیات عقل فطری است، مفقود یا منزوی نباشد. در این بین، نباید فراموش کرد که اولاً به تعبیر ابن سینا، فلسفه آگاهی به حقایق اشیاء است و لذا نقطه کانونی در فلسفه، درک ذات و حقیقت موجودات است نه روابط و کارکرد موجودات؛ بر این اساس، اگر هم فلسفه وارد روابط علّی و معلولی موجودات می شود، هدف آن فهم کُنه و ذات موجودات و پرده برداری از حقیقت است نه دست یابی به قوانین حاکم بر حیات و بقاء موجودات که علم عهده دار آن است.    

پرسش هایی که فلسفه به آنها پاسخ می دهد

دوم. با وجود تفکیک علم از فلسفه، اگر به نوع پرسش های متداولی که امروز به نام پرسش های فلسفی در دنیا مطرح می شود دقت کنید، خیلی از این پرسش ها اساساً پرسش فلسفی نیست. در واقع، وقتی فلسفه به نفس تفکر و ژرف اندیشی، یا به نفس روش عقلی معنا می شود، طبیعی است که هر پرسشی که پاسخ آن نیازمند تفکر یا به کارگیری روش عقلی است، پرسش فلسفی قلمداد می شود. از طرف دیگر، نباید دگردیسی فلسفه بوسیله علم مدرن را نادیده گرفت. این دگردیسی موجب شده تا نه تنها موضوع، بلکه هدف و روش فلسفه تغییر کند و هر پرسشی که در مواجهه علم با زندگی بشر دچار سردرگمی قرار می گیرد، پرسش فلسفی محسوب شود به طوری که دکارت معتقد بود فلسفه شامل هر چیزی است که ذهن انسانی می تواند بداند، هم به عنوان راهنمای زندگی، هم برای حفظ سلامتی و هم برای کشف همه انواع مهارت ها. اما آنچه مسلم است، نه فلسفه کلید همه معماهای ریز و درشت انسان است و نه اساساً قادر است که چنین نقشی را به عهده داشته باشد.

ویژگی های پرسش فلسفی را می بایست بر حسب موضوع و قلمرو فلسفه مشخص کرد. به قول ارسطو، فلسفه آن معرفتی است که از موجودات، از آن جهت که وجود دارند صحبت می کند. فیلسوفان مسلمان موضوع فلسفه را موجود به ما هو موجود یا حقیقت وجود و احکام آن تعیین می کنند. با این ملاحظه، توقع از فلسفه برای پاسخگویی مستقیم به هرگونه پرسش فکری ای، توقع به جایی نیست هرچند اساس هرگونه تفکر و هر گونه علمی به فلسفه برمی گردد. به نظر من، یک پرسش فلسفی چند ویژگی عمده دارد؛ یک. کلی است؛ دو. اساسی یعنی هستی شناختی است؛ چهار. مختص به فلسفه و روش فلسفی است و پنج. به دنبال کشف حقیقت می باشد. 

نزاعی بین دین و فلسفه وجود ندارد

سوم. بر خلاف تلاش هایی که در جهت نزاع نمایی میان فلسفه و دین صورت گرفته و می گیرد، تقابل و ضدیتی بین فلسفه و دین وجود ندارد. البته این مطلب لزوماً درباره فلسفه مدرن صادق نیست لکن روشن است که بحث ما درباره فلسفه کلاسیک و به طور خاص، فلسفه اسلامی است. مشهور است که افلاطون به شاگردان خود می آموخت که فلسفه یعنی به میزان طاقت و ظرفیت خود الهی شویم. اگر به جریان فلسفه یونان باستان یا فلسفه در اوائل قرون وسطا توجه کنیم تمایز چندانی میان فلسفه و دین قابل مشاهده نیست. بعضی به غلط تصور می کنند که عقل گرایی متضمن تعهد به سکولاریسم و جدایی از دین است این در حالی است که ریشه و جوهر فلسفه و دین هر دو از عقل است هرچند مرتبه عقل در وحی با مرتبه عقل در فلسفه متفاوت است؛ به معنای روشن تر، وحی، بدون فاصله به سرچشمه عقل متصل است اما این جنس اتصال لزوماً در فلسفه وجود ندارد و لذا با آنکه حقانیت وحی از سوی فلسفه اثبات می شود لکن وحی از جهت  مقام و منزلت به مراتب از فلسفه بالاتر است.

از طرف دیگر، ایمان منهای عقل ایمان نیست چراکه مقدمه واجب ایمان تعقل است هرچند این تعقل آشکار یا به طور روشمند نباشد. از همه این ها که بگذریم، فلسفه از سه جهت وامدار دین است : یکی آنکه دین فراتر از فطرت اما در طول فطرت به فلسفه جهت می دهد. یعنی فلسفه را از راه های فرعی یا طولانی به سمت بزرگراه یا میانبر سوق می دهد؛ دوم آنکه پنجره تازه ای را به روی فلسفه می گشاید و مسائل تازه ای را پیش روی آن قرار می دهد؛ و سوم آنکه دین فلسفه را در خیلی از نقاط از سردرگمی و بن بست نجات می دهد. البته این به معنای آن نیست که فلسفه در برابر دین متعبد است چراکه فلسفه به میزان طاقت خود به اثبات عقلی آنچه را از دین دریافت می کند تقید دارد. ممکن است این سئوال برای بعضی مطرح شود که با وجود دین دیگر چه نیازی به فلسفه وجود دارد؟

در پاسخ به این سئوال می توان گفت که دین نیامده تا بساط عقل را جمع کند بلکه دین آمده تا عقل را زنده کند. به تعبیر امام علی (ع)، پیامبران الهی آمدند تا «لیثیروا لهم دفائن العقول» و لذا آنچه عقلِ زنده و آزاد شده از انواع اسارت ها، دریافت می کند، جزئی از دین محسوب می شود هرچند عقل حد خود را می داند و نیاز بشر به دستگیری وحی و مواجهه متعبدانه با رب العالمین را کاملاً تایید می کند. در واقع، این فلسفه است که نه فقط مخلوق بودن موجودات در این عالم، بلکه ربوبیت مطلق رب العالمین را با رویکرد توحیدی اثبات می کند و مهم اینجاست که این اثبات کاملاً آزادانه انجام می شود.         

نقش مسلمانان در بسط و حفظ فلسفه

چهارم. فلسفه یک دستاورد بشری و محصول عقل فطری و پیامبر درونی انسان هاست با این حال، رو آوردن به فلسفه به معنای خالص آن، نمی تواند از تعالیم انبیای الهی بی تأثیر باشد. امروز شماری از علماء ارتباط میان بعضی از بزرگ ترین فلاسفه تاریخ با انبیاء یا تعالیم وحیانی آنها را تایید می کنند اما من معتقدم اگر قرائن و شواهد محکمی هم در این زمینه وجود نداشته باشد، اتکاء فلسفه به عقل فطری برای اثبات الهی بودن ریشه آن کفایت می کند. با ورود فلسفه به معنای مصطلح به عالم اسلامی، طبیعی بود که عالمان مسلمان آن را به اصول اسلامی عرضه نموده و به انطباق فلسفه با این اصول حساس باشند. باید توجه داشت که فلسفه در شرایطی با استقبال عالمان مسلمان روبرو شد که نه تنها خیلی از تعالیم بنیادی اسلامی اعم از قرآن و سنت، رنگ و بوی عقلی داشت بلکه دلیلی بر مغایرت جوهر فلسفه با مبانی اندیشه اسلامی یافت نمی شد؛ با این حال، حضور فلسفه در عالم اسلامی، آن را در مسیر تازه ای قرار داد. بعضی بیگانه بودن فلسفه در عالم اسلام را دلیلی بر مردود شمردن فلسفه معرفی می کنند.

این در حالی است که اولاً روح فلسفه و تفکر فلسفی برای مسلمانان بیگانه نبود؛ ثانیاً، اسلام ابایی از اخذ یا امضاء نقاط قوت تمدن های بشری نداشت چه کلیت آن تمدن به حق  باشد و چه نباشد. در روایتی از امیر المؤمنین علی (ع) آمده است که «خُذِ الحکمه أنّی کانت فإنّ الحکمه فی صدر المنافق فَتَلجلَجُ فی صدرهِ حتی تَخرُجَ فَتَسکُنَ الی صَواحِبِها فی صدر المؤمن» یعنی رفتار، گفتار و نوشتار حکیمانه را هر کجا دیدید اخذ کنید و نگاه نکنید که گوینده این کلمه حکیمانه خود به آن عمل می کند یا خیر، مؤمن است یا منافق. از سوی دیگر، پس از ورود فلسفه به عالم اسلامی، نه تنها فلسفه در معرض پالایش و رشد قرار گرفت و مسائلی از آن جدا و متقابلاً چندصد مسأله به آن افزوده شد، بلکه به حفظ و حراست از میراث فلسفی توجه فوق العاده ای صورت گرفت چنانکه به گواهی تاریخ، اگر فلسفه در آغوش عالم اسلامی قرار نگرفته بود، مسیحی سازی فلسفه، و بعدها ساینتیسم، چیزی از میراث فلسفی به جای نگذاشته بود.    

غرب مدرن، ساینتیسم و طرد فلسفه

پنجم. با آغاز رنسانس، فلسفه سنتی از دو جهت رفته رفته مطرود شد : یکی از آن جهت که تلاش زیادی برای سلب آزادی از فلسفه، به حاشیه کشاندن فلسفه اصیل و آمیخته شدن فلسفه با کلام مسیحی صورت گرفته بود و دیگر آنکه علم گرایی یا به تعبیر درست تر، علم زدگی، نه فقط هدف فلسفه یعنی کشف کنه و حقیقت عالم را بر نمی تافت بلکه منابع و روش فلسفی را مضر به حال علم جدید و مقصد آن تلقی می کرد چنانچه مخالفت با غایتمندی و غایت شناسی به روشنی در افکار امثال فرانسیس بیکن قابل مشاهده بود. از دیدگاه بیکن، فلسفه و دین، نه فقط به بهبود حیات انسان در این دنیا کمک نمی کنند، بلکه جلوی پیشرفت انسان را می گیرند. در این میان، شاهد تلاش خوش بینانه دکارت برای صیانت از فلسفه و آشتی دادن میان آن و علم جدید از طریق پیوند زدن میان رأس علم با فلسفه و متافیزیک هستیم.

با آنکه دکارت مقصد علم جدید را پذیرفته بود اما تصور می کرد که می توان با حفظ فلسفه از مسیر ورود ریاضیات به صحنه به این مقصد رسید که البته تلاش او ناکام ماند. در واقع، برای انسان غربی چیزی مهم از تسلط بر طبیعت با هدف کسب قدرت و بهره مندی حداکثری از دنیا نبود و برای این منظور خود را نیازمند جدایی از دین، بلکه نیازمند جدایی از فلسفه و در نقطه مقابل، مسلط ساختن تجربه گرایی بر زندگی انسان می پنداشت. بر این اساس، هرچند نام فلسفه در دوران مدرنیسم زنده مانده اما نباید از نظر دور داشت که فلسفه از قرن هجدهم به بعد نه فقط نقش محوری خود را در حیات انسان از دست داد بلکه بوسیله علم مدرن استحاله شد. لذا شاید بیان این مطلب ثقیل نباشد که فلسفه در عالم مدرن خود را از مقام کشف حقایق کلان و ماوراء الطبیعه، در حد جاده صاف کن علم یا ژرف نگری عقلی حول پدیده های اینجهانی تنزل داد و در چنین شرایطی، افتادن بشر در باتلاق از خودبیگانگی و نهیلیسم را نباید خیلی عجیب دانست.

چشم انداز جامعه بدون فلسفه

ششم. در اینجا وقتی از فلسفه صحبت می شود منظور فلسفه سنتی و در موارد خاص، فلسفه اسلامی است. همانطور که اشاره شد، فقدان یا به ضعف کشیده شدن فلسفه هرچند راه را برای مادی زدگی باز می کند، اما ویروس خطرناک بی معنایی و پوچی را چنان بر حیات انسان مسلط می کند که چیزی از ارزش های انسان باقی نمی ماند. اما عرض من در این نقطه متوجه جامعه اسلامی است. واقعیت این است که با وجود استقلال فلسفه از دین، نمی توان نسبت به خدمات متقابل فلسفه و دین بی تفاوت بود. از یک سو فلسفه وامدار اسلام است و در نبود اسلام فلسفه در بیراهه ها متوقف می شود و از دیگر سو، اگر تفکر فلسفی به جامعه اسلامی پا نمی گذاشت، کمتر فرصت بسط و تعمیق معارف اسلامی و در نتیجه، امکان حفظ و صیانت از آن بوجود می آمد.

اگر به تاریخ اسلام دقت کنیم، اوج گیری فکری و به تبع آن، رشد اجتماعی و تمدنی مسلمانان عموماً با رشد فلسفه اسلامی در عالم اسلامی مقارن بوده است. در نقطه مقابل، هرکجا صحبت از انحطاط و عقب ماندگی است، هر کجا صحبت از سلطه پذیری و تحقیر است، و هرکجا باب امام ستیزی باز است، در آنجا یکه تازی جریان های ضد عقلی و متحجر بر جامعه اسلامی آشکار است. یکی از شاخه های تحجر اخباریگری است که بیش از همه در شیعه رواج پیدا کرد. بحث اصلی اخباری ها این بود که از ادله اربعه تنها سنت دارای حجیت است و راه فهم قرآن فقط از سنت می گذرد. هرچند حذف قرآن خود مصیبت های بزرگی را بوجود آورد، لکن حذف عقل از منابع استنباط نه تنها باب خیلی از تکالیف عقلی را بست بلکه ابزار فهم روشمند و عمیق سنت را هم گرفت و ظاهر گرایی در فهم سنت را رواج داد.

اگر کمی دقیق شویم، متوجه خواهیم شد که اگر اخباریگری در عالم اسلام از رشد باز نمی ایستاد، امروز جامعه اسلامی در ناکجا آباد قرار داشت. نه از اسلام به جز قشر و ظاهر چیزی باقی مانده بود و نه از سنت پبامبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع)، اثری جز زنجیره ای از برداشت های موهوم و موهن باقی مانده بود. نه دیگر امکان صحبت کردن از فقه پویای شیعی وجود داشت و نه اساساً چشم اندازی برای تجدید حیات دینی قابل ترسیم بود. من از بیان این مطلب ابایی ندارم که اغلب جریان های انحرافی در طول تاریخ اسلام مستقیم یا غیر مستقیم، محصول ضدیت کور با فلسفه و فربه کردن تفکرات اخباری و قشریگراست و بیشترین نفوذ دشمن در جامعه اسلامی هم از چنین مسیری بوده است لذا خیلی باید مراقب بود عده ای در لباس دلسوزان اسلام مجدداً جریان های ضد فلسفی را در دنیای اسلام مسلط نکنند چراکه شک نباید کرد غیبت فلسفه، جامعه اسلامی را به انحطاط می کشد.      

فلسفه مولود آزاداندیشی و نقد

هفتم. به نظر من نباید تردید کنیم که فلسفه ای که از آزاداندیشی و نقد در هراس باشد و باب نقد و تفاوت اندیشی را به روی خود ببندد، فلسفه نیست. مهم ترین مزیت فلسفه همین آزاداندیشی است و طبیعی است که این آزاداندیشیِ فلسفه، ابتدا باید درباره خود آن بروز و ظهور داشته باشد و فلسفه را از جمود و رکود دور کند. بر این مبنا، هرآنچه از پایگاه صحیح معرفتی به فلسفه ایراد گرفته می شود چه ایراد کلی و چه جزئی باید به طور جد مدنظر اصحاب فلسفه قرار بگیرد و از آن برای اصلاح و تقویت فلسفه استفاده شود. به طور طبیعی، نه فیلسوفان بزرگی مانند فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا برداشت های فلسفی خود را وحی منزل می پنداشتند و نه می توان گفت که برداشت های آنها خالی از ایراد یا حشو و زوائد است.

از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که سنت فلسفی در طول تاریخ، بر مدار گسترس فلسفه در چارچوب نقد آراء فلاسفه بزرگ و حتی در هم ریختن بنیان های فلسفی و ایجاد بنیان های تازه استوار بوده است. حتی فلاسفه مسلمان همواره نظراتشان با تطوراتی همراه بوده است. یعنی فیلسوفی در یک مقطع تاریخی از حیات خود، اصالت ماهیتی است و در مقطع دیگر، اصالت وجودی است. با این ملاحظه، کسی از اصحاب فلسفه نقد فلسفه را مذموم تلقی نکرده است اما این واقعیت را نباید از نظر دور داشت که ناقدین فلسفه همه در یک طیف قرار ندارند. بعضی از ناقدین از میان خود اصحاب فلسفه اند و نقد آنها جنبه درونی و با نیت اصلاح و تقویت است، بعضی از ناقدین نسبتی با اصحاب فلسفه ندارند و از بیرون فلسفه به فلسفه می تازند اما نقد آنها در مواردی ناصواب و از سر بدفهمی و در مواردی هم دقیق و مفید است، حتی با آنکه کتاب تهافت الفلاسفه غزالی با جاشنی تکفیر توأم است لکن مطالب دقیق و مفیدی را هم در درون خود دارد که به رشد فلسفه کمک کرده است. البته در این میان، با ناقدانی از جنس اخباری مسلکان روبرو هستیم که نقد آنان، از درک عمیق فلسفه و زبان حاکم بر آن بویی نبرده است. این افراد با همان عینک ظاهر بینی اخباریگری به فلسفه نگاه می کنند و در اکثر موارد به اسم نقد فلسفه، نادانی خود را به نمایش می گذارند.        

ضرورت تحول در فلسفه اسلامی

هشتم. نباید از نظر دور داشت که فلسفه اسلامی نیازمند بازنگری و اصلاح و ترقی است. این اصلاح، هم می تواند در حذف زوائد و آراء غیر فلسفی جلوه گر شود، هم در رفع ضعف ها و کاستی ها، هم در افزوده شدن مسائل تازه فلسفی هم در ساختار و طبقه بندی مباحث و هم در ادبیات. در اینجا مهم، جسارت تحول آفرینی و خلاص شدن از مشهور زدگی است. باید قبول کنیم که هنوز جسارت و خطرپذیری لازم برای نوآوری های فلسفی در میان اصحاب فلسفه وجود ندارد و لذا فلسفه اسلامی نتوانسته از ملاصدرا به بعد فرصت لازم را برای نوآوری و تحول پیدا کند.

این در حالی است که دیگر شرایط مهجوریت فلسفه اسلامی سپری شده و سال های متمادی است کرسی های فلسفی در داخل و یا کنار حوزه های علمیه و دانشگاه ها برقرار است. البته از حق نباید گذشت که در دوران معاصر، علامه طباطبایی (ره) باب نوآوری را در فلسفه باز کرد و نه فقط برداشت های تازه و عمیق تری را از مباحث فلسفی ارائه داد بلکه به سمت نوآوری هایی نیز حرکت کرد که استاد بزرگوار حضرت آیت الله جوادی آملی «حفظه الله تعالی» در کتاب شمس الوحی تبریزی به اهمّ این نوآوری ها اشاره نموده اند.

چه بسا اگر استاد شهید مطهری در قید حیات بودند با جسارت و نبوغی که در ایشان وجود داشت راه استاد خود علامه طباطبایی را ادامه می دادند و چهره تازه ای از فلسفه اسلامی را نمایان می ساختند اما دریغ از حضور نوابغی مانند ایشان. لذا من معتقدم مقدمه تحول در فلسفه، تربیت کسانی است که از شایستگی های لازم برای تکیه زدن به کرسی های فلسفی اسلامی و تحول آفرینی در این میدان برخوردار باشند.     

 فلسفه و علوم انسانیِ اسلامی

نهم. فراتر از اینکه فلسفه مادر علوم است و نقش منحصربفردی در پایه گذاری همه علوم ایفا می کند، بهره گیری علوم انسانی اسلامی از فلسفه به خصوص فلسفه صدرایی یک بهره گیری ویژه و سرنوشت ساز است. در حقیقت، فلسفه صدرایی به جهت خصیصه جامعی که دارد نه فقط به تقرب فلسفه به دین کمک کرده است بلکه سبب شده تا مسائل اسلامی مبتنی بر یک دستگاه حِکمی کارآمد، از منظر مشترک فلسفه و دین و از طریق یک هم افزایی کاملاً مؤثر مورد بررسی قرار گرفته و نتایج منحصربفردی را تولید کند.

همه این ها در شرایطی رخ داده که فلسفه صدرایی خود را از مقام استقلال فلسفی عزل نکرده و مرز نقل و عقل را به وضوح از هم تفکیک کرده است. در واقع در فلسفه صدرایی هیچ آموزه ای نیست که در معرض اثبات عقلی قرار نگیرد و به صرف آنکه نقلِ معتبر است پذیرفته شود هر چند پذیرفتن یک نقل معتبر، با همه لوازم آن، می تواند تابع یک اصل کلان عقلی باشد اما به هر حال کار فلسفه اقامه برهان است و هر کجا برهان نباشد فلسفه هم حضور ندارد.

با این حال، نباید فراموش کرد که علوم انسانیِ اسلامی را می توان به طبقات یک برج تشبیه کرد که پی ساخت ها و طبقات زیرین این برج در قلمرو فلسفه و کلام، و طبقات دیگر بر حسب قواعدی روشن وارد قلمرو فقه، اخلاق، تاریخ و دانش تجربی می شود؛ با این تفاوت که این طبقات به یکدیگر راه دارند و گاه مشترکاً میزبان یک یا مجموعه ای از مسائل می باشند. این شرایط ساختار علوم انسانیِ اسلامی را به ساختاری مستحکم و ضد نسبیت گرایی تبدیل کرده است.

در واقع، حضور پررنگ فلسفه در علوم انسانی اسلامی باب ورود نسبت گرایی در علوم انسانی اسلامی را تا حدود زیادی بسته است هرچند این باب بر حسب ذات علم تجربی، در طبقات رویین علوم انسانیِ اسلامی غیر قابل انسداد است لکن این سطح از نسبیت، علوم انسانیِ اسلامی را در کشف و حل مسأله زمین گیر نمی کند.     

اهمیت اجتماعی شدن فلسفه

دهم. همان طور که در ابتدای عرایضم اشاره داشتم، مسائل فلسفی نمی تواند از موضوع و هدف فلسفه جدا باشد و اینگونه که دکارت توضیح می دهد، هر مسأله ذهنی در زندگی بشر، یک مسأله فلسفی قلمداد گردد. با این حال، فلسفه آمده تا در زندگی مردم حضوری مؤثر داشته باشد و باید دید که این حضور مؤثر چگونه قابل تعریف است. به نظر من، هرچند فلسفه قرار نیست لایه بنیادین حضور خود در عرصه معرفت و علم را نادیده بگیرد اما می تواند در خیلی از لایه های دیگر معرفت و علم امتداد پیدا کند، یعنی حل یک مسأله هستی شناسانه می تواند و باید آشکار و پنهان در لایه های گوناگون زندگی فردی و جمعی اثربگذارد و از بیگانه شدن حیات با یافته های فلسفی هستی شناسانه جلوگیری کند.

حالا باید پرسید آیا فلسفه خود متولی امتداد فردی و یا اجتماعی خود است یا این وظیفه بر عهده علوم انسانی است؟ به نظر می رسد اگر قهر فلسفه با علوم انسانی به آشتی تبدیل شود، می توان از علوم انسانی توقع داشت که به طور طبیعی به تسری بخشیدن به فلسفه در عرصه های اجتماعی کمک کند کما اینکه علوم انسانیِ اسلامی این رسالت را در درون خود پذیرفته است هرچند قبول این مأموریت توسط خود فلسفه هم قابل بررسی است و چه یکی از مصادیق تحول در ساختار و ادبیات فلسفه به همین امر مربوط است.

کد خبر 4776771

برچسب‌ها

مطالب بیشتر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 8 + 5 =