خبرگزاری مهر، گروه استانها- سمیه اسماعیل زاده: زهرا ۱۲ سال داشت که جنگ تحمیلی شروع شد؛ پدر و برادرانش برای دفاع از وطن به جبهههای نبرد شتافته بودند و او نخهای دوری و فاصله را برای کوتاه کردن، دور انگشتانش میپیچید و شبهای پی در پی بیدار میماند و تسلایش لباسی بود که در این شبها برای رزمندگان میبافت.
خواب چشمانش را فرا میگرفت اما فکر اینکه هر دانه که ببافد، سرانجام لباسی میشود برای محافظت از رزمندگان در برابر سوز سرمای جبهههای نبرد، دوباره چشمانش باز میشد. با دختران همسایه شبها همراه میشد و با هیجانِ مسابقه برای بیشتر بافتن، به کارشان سرعت و خوابشان را فراری میدادند و پس از هفتهها بافتن پشت سر هم، انگشت اشارهشان بر اثر کثرت پیچیدن کاموا دور آن کبود و دستانشان زبر و زخم شده بود، اما همه اینها در برابر نتیجه کار، برایشان اهمیتی نداشت؛ جنگ بود و آنها نیز به شیوه خود در حال دفاع از وطن سهیم بودند.
زهرا عباسنژاد در گفتگو با خبرنگار مهر خاطراتش را اینگونه ادامه میدهد: بافتن لباسها در شب بود اما صبح که میشد برای پخت نان با مادرم همراه میشدم و در خانه یکی از شهروندان که خانهاش را وقف این راه کرده بود، نان میپختیم و از پایگاه امامزاده عبدالحق و مسجد جامع شهر زیرآب پتوهای رزمندگان را میگرفتیم و برای شستن به خانه میآوردیم، کاملاً وقف بخش پشتیبانی جنگ بودیم و تمام روز و شبمان در سالهای جنگ اینگونه گذشت. پدران و برادرانمان در جبهه در حال نبرد بودند و ما هم خانه و شهر و روستاهایمان را محل کمک به آنها کرده بودیم.
کاملاً وقف بخش پشتیبانی جنگ بودیم و تمام روز و شبمان در طی سالهای جنگ اینگونه گذشت. پدران و برادرانمان در جبهه در حال نبرد بودند و ما هم خانه و شهر و روستاهایمان را محل کمک به آنها کرده بودیم
جنگ، ترس و وابستگی را از دختران ربوده بود و آنها به یکباره بزرگ و مسئولیتپذیر شده بودند. خورشید شمس در این رابطه میگوید: تا پیش از زمان جنگ دختری بودم که در شب برای رفتن به اتاق دیگر خانهمان باید کسی مرا همراهی میکرد اما در روزهای جنگ، شخصیتی قوی در من شکل گرفته بود که در خانه پا به پای همه به ستاد پشتیبانی کمک میکردم و پس از آنکه همسرم عازم جنگ شد همراه او به مناطق جنگی رفتم.
خورشید در گفتگو با خبرنگار مهر در مرور خاطراتش ادامه میدهد: برای جمعآوری نان، روستا به روستا میرفتیم، گاهی ماشین مناسب نبود و روزی را به یاد دارم که پشت ماشین حمل گوشت سوار شدیم و ماشین سراشیب کوهستانی و پیچ در پیچ روستاهای سوادکوه را بالا رفت و ما سه دختر جوان پشت ماشین از این سمت به آن سمت پرتاپ میشدیم و برای ایستادگی بهتر، چنگکهای آویز گوشت را با دستانمان گرفته بودیم، فضای کابین پر از بوی مشمئزکننده خون بود، دستانمان زخمی و خونآلود و بدنمان کوفته از پرت شدنها اما انگیزهای که برای انجام کار داشتیم لحظهای ما را سست نکرد و حتی برایمان جالب و خندهدار بود و من که دختری بودم که پیش از جنگ تاب کمی سختی را هم نداشتم، همه این مرارتها را برای دفاع از وطن با جان و دل پذیرا بودم.
در کنار هیجان دختران جوان برای کمک و پشتیبانی از جنگ، مادران این سرزمین، همسران و پسرانشان را راهی دفاع از سرزمین میکردند و در نبود همسر مسئولیت خانه را به تنهایی به دوش میکشیدند و حتی تابوت جگرگوشه شهیدشان را در آغوش میگرفتند اما پا پس نمیکشیدند و از تنور خانههایشان عطر نان گرم برای رزمندگان به مشام میرسید و شبهای بلند زمستان با صدای چرخ خیاطی، کودکانشان را میخواباندند و برای رزمندگان لباس میدوختند.
یکی از همین مادران ایثار و مقاومت، پروین پازوکی است، روزهایش به مراقبت از همسر بیمار و فرزندانش میگذشت و شب که از کارهای خانه فارغ میشد برای پخت نان به خانهای که برای کارهای پشتیبانی جنگ وقف شده بود میرفت، ترس گذر از کوچه در شب به تنهایی را به جان میخرید تا او نیز کمکی برای دفاع از وطنش باشد. شهادت پسر نوجوانش در سال ۶ نه تنها از کمکهایش کم نکرد بلکه بیشتر و بیشتر خود را وقف پشتیبانی از جنگ کرد و همراه با مویههایش خمیر دست میکرد و برای همه فرزندان سرزمینش در جنگ با زمزمه دعا، نان میپخت.
خورشید محمودی، بانویی که اکنون به زحمت با عصا راه میرود اما آن روزهای جنگ، کودک خردسالش را به پشت میبست و همراه ماشین جهاد برای درو و جمعآوری گندم به مزارع لفور، سیمرغ و هر کجا که میگفتند میرفت.
او نیز همچون دیگر بانوان، آرامش و آسایش را بر خود حرام کرده بود تا برادرانش با آرامش خاطر بجنگند.
خورشید آن روزها به خبرنگار مهر میگوید: گندمها را پس از آرد شدن در کیسههای ۸۰ کیلویی دوباره تحویل میگرفتیم و از صبح ساعت چهار خمیر را آماده میکردیم و غروب و شب، این ۸۰ کیلو آرد، نان شده بود و تنها همین کار نبود، سیبزمینی چینی، خیار چینی، سیب چینی همه و همه را برای کمک به جبهه میرفتم، پتوها را میشستم و هر کاری که از من میخواستند را با کمال میل انجام میدادم.
مریم شمس یکی دیگر از بانوانی است که در هشت سال جنگ، زندگیاش را وقف جنگ کرده بود، وی میگوید: نه تنها من که بسیاری از بانوان شهرستان و کشور در کنار خانهداری، شوهرداری و تربیت فرزندان از جنگ هم غافل نبودیم و در پشتیبانی جنگ حضور داشتیم.
بسیاری از بانوان شهرستان و کشور در کنار خانهداری، شوهرداری و تربیت فرزندان از جنگ هم غافل نبودیم و در پشتیبانی جنگ حضور داشتیم
وی حرفهایش را اینگونه ادامه میدهد: خانه من و پدرم در شهر زیراب را ستاد پشتیبانی کرده بودیم. در خانه ما، بانوان جمع میشدیم از صبح تا شب خمیر میزدیم و در تنورهای خانگی نان میپختیم و حتی با نانوایی چند محله هماهنگ کرده بودیم که وقتی کارشان تمام شد، عدهای از ما به آنجا هم برویم و نان بپزیم. در خانه پدرم هم جمع میشدیم و مربا درست میکردیم. صحن امامزاده عبدالحق و مسجد جامع شهر زیراب نیز چرخ خیاطی گذاشته بودیم و عدهای دیگر از بانوان آنجا مشغول دوختن لحاف، تشک و لباس برای رزمندگان بودند و این روند تا پایان جنگ ادامه داشت.
شمس در بیان یکی از خاطراتش میگوید: پتوهای رزمندگانی که زخمی شده بودند را هم میشستیم، در یک نوبت پتوهایی که آورده بودند خونی و کرم زده بودند و ما بدون هیچ حرفی شروع به شستن آنها کردیم و در پایان روز دیدیم که دستانمان زخم شدند و بعد تاول زدند، همه بر این گمان بودیم که شاید به شویندهها حساسیت داشتیم و با وجودی که دکتر دست زدن به آب را تا یک ماه ممنوع کرده بود، اما باز دوباره برای شستن پتوها رفته بودیم، هنگامی که پدرم در جنگ شیمیایی شد و وقتی پودر مخصوص را به بدن پدرم کشیدم همان تاول در دستانم ایجاد شد و بعدها متوجه شدیم که آن پتوها نیز مخصوص حمل و نگهداری مجروحان شیمیایی بوده است و با وجود اینکه متوجه شدیم، برایمان مسئلهای نبود چرا که بر این باور بودیم که اگر در جبهه نمیتوانیم بجنگیم، این لیاقت را یافتهایم که به خون مجروحان و شهدا دست بزنیم و کاری برای جنگ انجام دهیم.
نه فقط در خانهها و روستاها و شهرها، که در مناطق جنگی نیز بانوان جانانه در حال کمک بودند و شمس میگوید: در دوران جنگ توفیقی دست داد که به مناطق جنگی بروم، با وجودی که که کودک شش ماهه داشتم، کودکم را نزد مادرم گذاشتم و برای بهیاری و تدارکات به خط مقدم رفتم و من و دیگر بانوان، زمانی که از کارمان فارغ میشدیم به سنگرهای خالی رزمندگان میرفتیم و آنجا را هم تمیز و مرتب میکردیم تا وقتی رزمندگان از نبرد و یا خسته از تمرین بازگشتند وارد یک سنگر تمیز و مرتب شوند.
نظر شما