خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب: شاید در نگاه نخست چنین به نظر برسد که در شبهای پرالتهاب پنجشنبه، تنها اتوبوسها، بانکها و ساختمانهای دولتی و نظامی هدف خشم و هجوم قرار گرفتهاند؛ اما امروز، وقتی قدم به دل یکی از کهنترین نقاط این شهر گذاشتیم، حقیقت تلختری پیش روی ما آشکار شد: حتی تاریخ نیز در امان نمانده است. حتی حافظه جمعی یک شهر، حتی نشانههای هویت و ایمان مردمانش.
یازده قرن پیش، مردی به نام «ابو مسعود رازی» وارد اصفهان شد؛ شهری که در آن روزگار، مردمش هنوز با فضایل امیرالمؤمنین علی علیهالسلام آنگونه که باید آشنا نبودند. ابومسعود به منبر رفت، نه با فریاد، نه با جدال، بلکه با حکمت. از فضیلت گفت، از عدالت، از شجاعت، از انسانیت؛ اما نامی بر زبان نیاورد. مردم شنیدند، دل سپردند و پرسیدند: «نام آن صحابی که از او سخن میگویی چیست؟»
ابومسعود پاسخی نداد.
فردای آن روز، بار دیگر به منبر رفت. باز هم از همان مرد گفت؛ از همان فضایل ناب. مردم اصرار کردند، نام خواستند، اما سکوت پاسخشان بود. این سکوت چهل روز ادامه یافت؛ چهل روز اشتیاق، چهل روز پرسش، چهل روز بذرهایی که آرامآرام در دلها ریشه دواند. و آنگاه، ابومسعود نام را بر زبان آورد: «علی».
و اینگونه، محبت امیرالمؤمنین در جان مردم اصفهان کاشته شد؛ محبتی که نه با اجبار، که با معرفت آغاز شد.

از همان روزگار، مردم این شهر برای ابومسعود، در همان مکان، خانقاهی ساختند؛ مکانی برای یاد، برای احترام، برای پیوند با گذشته. بنایی که بیش از هزار سال ایستاد، نسلها را به هم وصل کرد و تا امروز، در خیابان جامی، نفس کشید، تا اینکه در دیماه ۱۴۰۴ اتفاقی عجیب رخ داد.
محمود فروزبخش، پژوهشگر اصفهانی، با اندوه از این بنای تاریخی سخن میگوید. بنایی که نه فقط دیوار و کاشی، بلکه روایت یک شهر بود. او میگوید: «در این آتشسوزی، کاشیهای معرقی سوخت که قدمتی هفتصد ساله داشتند؛ کاشیهایی مزین به حدیثی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله.» آتش، تنها شعله نبود؛ حافظه بود که میسوخت.
حمله، در دو شب متوالی رخ داد؛ شب هجدهم و نوزدهم دیماه. شب نخست، خانه انقلاب اسلامی که در کنار بقعه شیخ ابومسعود قرار دارد، هدف قرار گرفت. و شب دوم، نوبت به خانه ولایت رسید؛ مکانی که نماد آغاز محبت اصفهانیها به امیرالمؤمنین است، مکانی که روایت هزار و صد سال تاریخ، ایمان و فرهنگ این مردم را در خود جای داده بود. آن شب، سردر خانقاه در آتش سوخت و شعلهها، بیپروا، بر صورت تاریخ کشیده شدند.

فروزبخش هنوز باورش نمیشود که چنین جسارتی به مکانی مقدس در شهرش روا داشته شده باشد. با صدایی آمیخته به حیرت و درد میگوید: «در قرآن آمده است که اگر شرّ خرابکاران دفع نشود، دیرها، صومعهها، مساجد و کلیساها ویران میشوند. پیشتر، تخریب مسجد را میفهمیدم، اما معنای ویرانی کلیسا را نه؛ تا اینکه با چشم خود دیدم در شهرم، نه مسجد در امان ماند و نه خانقاه.»
اکنون که کار از کار گذشته، که کاشیها خاکستر شدهاند و سردر سوخته، او پیامی روشن برای آشوبگران دارد؛ پیامی برخاسته از عمق درد یک شهروند، نه از خشم، که از آگاهی:«ای کسی که خانه پدریام را به آتش کشیدی، و بخشی از میراث شهرم را برای همیشه ربودی؛ آیا میدانی زمین گرد است؟ لگد کردی، لگد خواهی شد.»
این روایت، فقط داستان سوختن یک بنا نیست؛ روایت زخمی است که بر حافظه یک شهر نشسته است. روایتی از اینکه وقتی آتش به جان تاریخ میافتد، خاموش کردنش سالها زمان میبرد.



نظر شما