خبرگزاری مهر، گروه استانها: وقتی روی در اتاقش یادداشتی دیدم که قانونهای خانه ساده و کوچک ۴نفرهشان را نوشته بود، با خودم فکر کردم از روزی که بابا پر کشید اهل خانه چگونه قوانینش را به جا میآورند.
نکند دختران خردسالش فیلمی که از شهادت مظلومانه بابا حسین منتشر شد را دیده باشند.
نامش پژمان بود؛ نامی نیکو. اما عشق، عجیبترین تصمیمها را در انسان میپروراند. عشق به آن سید کربلا، آن فرزند علی، که تشنهلب بر لب فرات ماند. او عاشق آن قهرمان تشنه بود.
آنقدر عاشق که تصمیم گرفت هویت خود را با هویت او گره بزند. نامش را تغییر داد و شد حسین.
آیا او میدانست که این تغییر نام، سرآغاز یک تغییر سرنوشت است؟ آیا میدانست که روزی باید مثل نام نویدش، با لب تشنه و بدنی زخمی، درس ایثار و فداکاری را به ما بیاموزد؟ این تغییر نام، یک انتخاب ساده نبود؛ این یک پیمان بود، پیمانی بسته با خون شهیدان که حالا نوبت خود حسین بود تا وفا کند.

حسین بابری اول معلم بود و بعد هم بسیجی، ۲ مسئولیت خطیری که او را کربلاییوار شهید کرد.
خندههای روی لب و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو آوردن به ما درس ایستادگی داد.
هوا گرگ و میش بود و بوی باروت در هوا پیچیده بود که در آشوبهای دیماه تیر به پهلوی راستش اصابت کرد، او را به یکی از حسینیههای مرودشت منتقل کردند، راه بیمارستان قرق شده بود و در حسینیه دارویی در دسترس نبود، اما حسین از پا ننشست، درد لحظهای رهایش نمیکرد.
اما انگار او از همان زمانی که نامش را از پژمان به مولایش حسین تغییر داد، ایستادگی را تمرین کرد تا در هجدهم دیماه ۱۴۰۴ در آشوبی ناجوانمردانه به درد هم لبخند بزند و در کمال امیدواری و ایستادگی با زبان روزه و لبهای تشنه در اوج مظلومیت به ارباب شهیدش بپیوندد و خم به ابرو نیاورد تا درسی بزرگ بیاموزد به دختران و البته دانشآموزان مدرسه قرخلو درودزن.
وصیتنامه که نه اما یادداشتی که از حسین منتشر شد گویای سادگی و اعتقادش بود.
وقتی ریزترین بدهیهایش را روی کاغذ نوشت تا مبادا دینی از کسی به گردنش بیفتد همان زمان سند شهادتش امضا شد و حالا حسین رفت اما برای شاگردانش درس زندگی مشق کرد و آیندهشان را به یک الگوی حسینی گره زد.


نظر شما