خبرگزاری مهر- گروه استانها: شبها از مسجد فاطمیه الیگودرز بوی خدا میآمد. بوی نماز مغرب، بوی چای بعد از نماز، بوی فرشهایی که سالها پای سجدهها کهنه شده بودند. مسجدی که از سال ۱۳۵۲ ایستاده بود، از قبلِ انقلاب، از وقتی هنوز خیلی از این خیابانها اسم نداشتند. مسجدی که دیده بود آدمها چطور جوان شدند، پیر شدند، رفتند جبهه، برنگشتند، و اسمشان شد شهید. مسجدی که جنگ تحمیلی را دیده بود، جنگ دوازدهروزه را هم. مسجد فاطمیه، فقط یک ساختمان نبود؛ حافظه محله بود.
آن شب هم مثل همیشه نماز تمام شد. کسی هنوز تسبیحش را جمع نکرده بود که صدا آمد. اول صدا، بعد شیشه. شیشههایی که انگار از آسمان میریختند. یکی گفت «بخوابید روی زمین»، یکی دست بچهاش را گرفت، یکی فقط مبهوت ایستاد. شیشه بود که میآمد روی سر نمازگزارها. در و پیکر مسجد لرزید. شب، ناگهان شکلش عوض شد.
آشوبگران آمدند. نه آرام، نه مردد. با زور. اول شیشهها را شکستند و بعد ریختند داخل. دری که سالها پیش با وسواس ساخته شده بود، یک درِ سنتی قدیمی، همان که دست روی چوبش میکشیدی گرم بود، همان در را آتش زدند. شعله، کوتاه نبود. آتش، بلد است کجا را بگیرد.
بخشی از فرشها سوختند. فرشهایی که با کمک خیرین خریده شده بودند. هر کدامشان قصه داشت؛ نذری، حاجت، و عرض ارادت...
مسجد، زخمی شد. اما همان شب، وقتی آتش خوابید، مردم ماندند. در را نگاه کردند، فرشهای نیمسوخته را، شیشههای خالی قابها را. یکی گفت «میسازیمش». یکی گفت «قشنگتر از قبل». این جملهها شبیه هم بودند، اما شعار نبودند. شبیه حرفهایی بودند که آدم وقتی چیزی را از دست میدهد، آرامآرام به خودش میگوید.
مسجد فاطمیه، صبح که شد، تنها نبود. مردم محله آمدند. نمازگزارها از آن شب میگفتند. از لحظهای که شیشهها باریدن گرفتند. از آنهایی که به زور وارد شدند. از دری که سوخت. کسی بلند حرف نمیزد. انگار مسجد هنوز درد داشت.
کسی گفت «ما در راه مسجد جانمان را هم میدهیم». این را آرام گفت. مسجد، برای آنها خانه بود. خانهای که بوی ایمان میدهد. خانهای که اگر آتش هم بگیرد، آدم باز برمیگردد سراغش. یکی دیگر گفت «مسجد با آتش زدن متوقف نمیشود». این جملهها، شبیه خبر نبودند؛ شبیه باور بودند.
روزها گذشت. فرشهای نو آمد. شیشهها جا افتادند. در، دوباره ساخته شد. نه همان درِ قدیمی، اما با همان نیت. شبها دوباره مسجد روشن شد. نماز جماعت برگشت. مراسمها، شاید پرشورتر از قبل. آدمهایی که آن شب نبودند، حالا آمده بودند. انگار آتش، خبر مسجد را بیشتر پخش کرده بود؛ جشن نیمه شعبان را امسال در همین مسجد برپا کردند تا نشان دهند هنوز اینجا نفس میکشد.
مسجد فاطمیه، ایستاده است. صدای اذان را شنیده میشود. همان صدا. همان وقت. انگار هیچچیز عوض نشده. و شاید همهچیز عوض شده بود. دیماه، زخمی بود. اما بعضی زخمها، آدم را سرپا نگه میدارند.


نظر شما