۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۸

آن سوی تاریخ مکتوب/۲۰

وام‌گیری ادبیات ایران از تفکر چپ/ جریان «ادبیات انقلابی» زنده نیست

وام‌گیری ادبیات ایران از تفکر چپ/ جریان «ادبیات انقلابی» زنده نیست

یک پژوهشگر گفت: وقتی جریان ادبیات انقلابی در کشور زنده نیست و عملاً به ادبیات تاریخی انقلاب یا تاریخی دینی تقلیل یافته، طبیعی است که نتواند با نوجوانان و جوانان جامعه ارتباط برقرار کند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: ادبیات انقلاب اسلامی پس از گذشت ۴۷ سال، مسیر پیچیده و پرچالشی را پشت سر گذاشته است. در این مدت، آثار متنوعی در قالب رمان، داستان کوتاه، شعر و خاطره منتشر شده‌اند، اما هنوز کمبود تولیدات برجسته‌ای که بتوانند تجربه‌های انسانی و ملموس انقلاب را به مخاطب منتقل کنند، محسوس است. این مسئله تنها ناشی از کمبود نویسنده یا امکانات نیست، بلکه بخش قابل‌توجهی از آن به شیوه روایت و زاویه دید آثار بازمی‌گردد؛ جایی که روایت‌ها اغلب از مرکز کنترل‌شده فراتر نرفته و فرصت ورود به حاشیه‌های زنده و انسانی را پیدا نکرده‌اند.

بررسی مسیر ادبیات انقلاب در چهار دهه گذشته نشان می‌دهد که علاوه بر کمبود آثار شاخص، چالش‌هایی همچون محدودیت خلاقیت در روایت، دوری از تجربه‌های شخصی و جزئیات انسانی و همچنین ضرورت جذب مخاطب جدید، به شکل ملموسی حضور دارند. این چالش‌ها باعث شده است تا برخی از ارزش‌ها و آموزه‌های انقلاب در ادبیات کمتر دیده شوند و ارتباط نسل‌های امروز با این ادبیات محدود بماند.

به بهانه فرارسیدن دهه فجر، تصمیم گرفتیم وضعیت ادبیات انقلاب و چالش‌های پیش روی آن را بررسی کنیم و از زاویه دید نویسندگان این حوزه روایت‌ها را مرور کنیم. در همین راستا، با مهدی کاموس، نویسنده و پژوهشگر تاریخ، به گفت‌وگو پرداخته‌ایم تا نگاه نویسندگان و مسائل موجود در این حوزه روشن‌تر شود. بخش دوم این گفتگو را در ادامه می‌خوانید:

نقش نهادهای رسمی فرهنگی در رکود یا جهت‌دهی این ادبیات چقدر بوده؟

نهادهای سیاست‌گذار دچار نوعی غفلت تاریخی شدند. به این معنا که پس از پیروزی انقلاب، ادبیات انقلابی در چند شاخه پراکنده ادامه یافت: شاخه‌ای که همچنان در مسیر ادبیات سوسیالیستی حرکت می‌کرد؛ همان شاخه‌ای از ادبیات انقلابی که رویکردی انتقادی نسبت به جمهوری اسلامی داشت؛ و شاخه‌ای که همسو با گفتمان رسمی جمهوری اسلامی و در حوزه ادبیات انقلاب در روایت تاریخ پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت و سومی جریان ادبیات دینیپیش از آنکه بخواهیم درباره نقش نهادها در تداوم و رشد ادبیات انقلاب اسلامی ایران سخن بگوییم، به نظر می‌رسد لازم است ابتدا به حوزه تفکر در این زمینه پرداخته شود. نهادها به‌طور طبیعی برآمده از جریان‌های فکری موجود در جامعه‌اند و بر اساس همین تفکرات، سیاست‌گذاری، برنامه‌ریزی و اقدام می‌کنند. از این‌رو، برای ارزیابی نقش نهادها، نخست باید بررسی کرد که چه پارادایم‌های فکری‌ای بر فرآیند تولید آثار ادبی انقلاب اسلامی، پیش و پس از پیروزی انقلاب، تأثیر گذاشته‌اند.

واقعیت این است که ادبیات انقلابی ایران، چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، بیش از آنکه از حوزه‌های تفکر شیعی اسلامی تأثیر پذیرفته باشد، متأثر از جریان‌های فکری سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی بوده است. جنبه‌های انقلابی آثار بسیاری از نویسندگان ادبیات قبل و بعد از انقلاب، از نظر رویکرد و الگو، به تفکر سوسیالیستی نزدیک‌تر بوده است. علت این امر را می‌توان در این نکته جست‌وجو کرد که ادبیات انقلابی ایران، به‌طور کلی، الگوهای خود را بیش از هر چیز از نمونه‌های ادبیات سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی جهان وام گرفته است.

در مقابل، پس از پیروزی انقلاب در حوزه ادبیات دفاع مقدس، استفاده از پارادایم شیعی به شکلی جدی و گسترده رخ داده است. وقتی از پارادایم اسلامی شیعی سخن می‌گوییم، عملاً با دو حوزه اصلی مواجه هستیم: «سیره‌نویسی» و «مقتل‌نویسی». تأثیر مقتل‌نویسی و روایت عاشورا به‌وضوح در ادبیات دفاع مقدس دیده می‌شود؛ به‌گونه‌ای که مفاهیم، تصاویر و بن‌مایه‌های عاشورایی به‌صورت مستقیم در آثار این دوره بازتاب یافته‌اند. اما در حوزه ادبیات انقلابی، چه پیش و چه پس از انقلاب، این پارادایم شیعی نتوانسته است به‌طور فراگیر جای خود را باز کند. هر چند باید برخی چهره‌ها را به‌عنوان استثنا نام برد. به نظر می‌رسد اگر بخواهیم از میان نویسندگان و متفکران، افرادی را نام ببریم که توانسته‌اند تفکر شیعی را به‌طور جدی وارد ادبیات انقلابی کنند، باید از دکتر علی شریعتی، استاد محمود حکیمی و علامه محمدرضا حکیمی یاد کنیم. این سه نفر در رأس کسانی قرار دارند که توانستند از پارادایم ستیز با ظلم، که ریشه در فرهنگ عاشورا دارد، در آثار و اندیشه‌های خود بهره بگیرند.

اما پرسش اساسی این است که چرا این بهره‌گیری از تفکر شیعی در ادبیات انقلابی اسلامی ایران به یک جریان فراگیر تبدیل نشد؟ به نظر می‌رسد یکی از پاسخ‌های این پرسش بار دیگر به حوزه تفکر بازمی‌گردد. مثلا در حوزه اندیشه و تاریخ، درباره نهضت امام حسین علیه‌السلام برداشت‌های متفاوتی وجود دارد. برخی معتقدند که امام حسین علیه‌السلام قیام نکرد و حرکت ایشان ماهیتی اصلاحی و مصلحانه داشت؛ در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که نهضت عاشورا یک قیام انقلابی بوده است. جالب آنکه بسیاری از انقلابیون غیرشیعی در نقاط مختلف جهان از آمریکای لاتین و آفریقا گرفته تا شمال آفریقا و کشورهای عربی نگاهی کاملاً انقلابی به نهضت حسینی داشته‌اند. از چگوارا آرژانتینی و انقلابیون کوبا گرفته تا حسن البنای مصری،‌ جمیله بوپاشا و مبارزان الجزایر و جریان‌های انقلابی فلسطینی و لبنانی، همگی از عاشورا و شخصیت امام حسین علیه اسلام قرائت انقلابی دارند.

حتی در ایران نیز می‌توان نمونه‌هایی از این نگاه انقلابی را مشاهده کرد؛ برای مثال، نطق مشهور خسرو گلسرخی در دادگاه، که با وجود وابستگی او به جریان‌های چپ، نگاهی کاملاً انقلابی و چریکی به امام حسین علیه‌السلام دارد. جلال آل‌احمد نیز در اواخر عمر خود، در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران»، به‌ویژه در بخش مربوط به وقایع خرداد ۱۳۴۲، تصریح می‌کند که تنها راه مبارزه مؤثر برای همراه‌کردن مردم با یک انقلاب علیه سلطنت، توجه به تاریخ اسلام و بنیان‌های فکری تشیع است. با این حال، در میان مسلمانان به‌ویژه در فضای فکری داخلی این دوگانه «قیام انقلابی» یا «حرکت اصلاحی» همواره وجود داشته و همین اختلاف برداشت، به‌طور طبیعی بر نویسندگان و هنرمندان تأثیر گذاشته است. نویسندگان، همچون دیگر کنشگران فرهنگی، از فضای فکری جامعه خود تغذیه می‌شوند و رنگ می‌گیرند.

از سوی دیگر، آغاز زودهنگام جنگ تحمیلی و ورود کشور به دوران دفاع مقدس در سال ۱۳۵۹، باعث شد ادبیات انقلاب اسلامی به‌معنای خاص خود، مجال رشد و تکوین نیابد و نوعی وقفه تاریخی در این حوزه ایجاد شود. در اینجا می‌توان گفت نهادهای سیاست‌گذار دچار نوعی غفلت تاریخی شدند. به این معنا که پس از پیروزی انقلاب، ادبیات انقلابی در چند شاخه پراکنده ادامه یافت: شاخه‌ای که همچنان در مسیر ادبیات سوسیالیستی حرکت می‌کرد؛ همان شاخه‌ای از ادبیات انقلابی که رویکردی انتقادی نسبت به جمهوری اسلامی داشت؛ و شاخه‌ای که همسو با گفتمان رسمی جمهوری اسلامی و در حوزه ادبیات انقلاب در روایت تاریخ پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت و سومی جریان ادبیات دینی. این غقلت بیشتر معطوف به رابطه ادبیات اجتماعی و سیاسی با اندیشه‌های شیعی انقلاب مانند عدالت، آزادی، امید و انتظار و نقد حکمرانی در وضع موجود بوده است.

از این منظر، بررسی نقش نهادها در ادبیات انقلاب اسلامی مستلزم بررسی نحوه مواجهه جمهوری اسلامی ایران با مفهوم انقلاب در عرصه ادبیات است. این بررسی را می‌توان از طریق شاخص‌هایی چون جوایز ادبی، جشنواره‌ها، حمایت‌های مالی و معنوی، متون درسی، و رویکرد رسانه‌های جمعی به‌ویژه صدا و سیما انجام داد. آنچه از این بررسی برمی‌آید این است که حمایت نهادهای سیاست‌گذار، بیش از آنکه معطوف به ادبیات انقلابی باشد، معطوف به ادبیات تاریخ انقلاب و ادبیات دینی بوده است.

ادبیات انقلابی، به معنای ادبیاتی که بر ارزش‌های انقلاب اسلامی همچون عدالت، آزادی، استقلال و هویت اسلامی ناظر شود، کمتر مورد توجه سیاست‌گذاری قرار گرفته است. در حالی که می‌توان پرسید نظام سیاست‌گذاری فرهنگی چه برنامه‌ای برای حمایت از ادبیات عدالت‌محور، آزادی‌محور، بیگانه‌ستیز و استقلال‌طلب داشته است. آنچه در عمل دیده می‌شود، تمرکز سیاست‌ها بر دو حوزه بوده است: یکی ادبیات تاریخی انقلاب اسلامی و دیگری ادبیات دینی. در این دو حوزه، نهادهایی چون صداوسیما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم، جهاد دانشگاهی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت‌های فرهنگی مشخصی داشته‌اند.

با این حال، در زمینه ادبیات انقلابی و به‌طور خاص ادبیات انقلاب اسلامی ایران، به نظر می‌رسد سیاست مشخص و منسجمی وجود نداشته است. دلیل اصلی این مسئله را می‌توان در فقدان یک چارچوب فکری روشن و مسلط دانست. به بیان دیگر، در این حوزه به اندازه کافی کار مطالعاتی و نظری صورت نگرفته است. این در حالی است که امکانات بالقوه‌ای همچون مجلات تخصصی ادبیات انقلاب اسلامی، فعالیت‌های فرهنگستان‌ها و حتی رشته‌های دانشگاهی مرتبط وجود دارد، اما نهادهای سیاست‌گذار نتوانسته‌اند از این ظرفیت‌ها به‌صورت کامل و هدفمند استفاده کنند.

ادبیات انقلاب بدون اسطوره مانده است

باتوجه به اینکه ما جوایز مختلفی در خصوص انقلاب و جلوگیری از تطهیر پهلوی (جایزه اندرزگو) داریم، نقش چنین جشنواره‌هایی را در پیشرفت ادبیات انقلاب چگونه می‌بینید؟

در زمینه ادبیات انقلابی و به‌طور خاص ادبیات انقلاب اسلامی ایران، به نظر می‌رسد سیاست مشخص و منسجمی وجود نداشته است. دلیل اصلی این مسئله را می‌توان در فقدان یک چارچوب فکری روشن و مسلط دانست وقتی درباره جشنواره‌ها و جوایز مرتبط با ادبیات انقلاب اسلامی سخن می‌گوییم، ناگزیر باید به نخستین کنگره‌ها و جشنواره‌هایی اشاره کنیم که از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، حوزه هنری، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و بنیاد شهید در دهه شصت برگزار شد. اما ازرویدادهای مهم برگزاری نخستین سمینار بررسی ادبیات انقلاب اسلامی در سال ۱۳۷۰ است که به‌عنوان نقطه آغاز رسمی این جریان قابل توجه است و امروز نیز مجموعه مقالات و کتاب‌های برآمده از آن در دسترس قرار دارد.

در کنار این جریان، جایزه شهید حبیب غنی‌پور که از مسجد جوادالائمه(ع) و با محوریت زنده‌یاد امیرحسین فردی شکل گرفت، از جمله پیشگامان و متقدمان حوزه ادبیات انقلاب اسلامی ایران به خصوص ادبیات دفاع مقدس به شمار می‌آید و نقشی مهمی در شناسایی و حمایت از نویسندگان این حوزه ایفا کرد؛ هرچند متأسفانه این جایزه در سال‌های اخیر تعطیل شده است. پس از آن، جایزه داستان انقلاب که بعدها به نام زنده‌یاد امیرحسین فردی شناخته شد و در سال‌های اخیر نیز جایزه شهید اندرزگو مطرح شدند.

به نظر می‌رسد وجه مشترک اغلب این جشنواره‌ها و جوایز، تمرکز بر حوزه تاریخ انقلاب اسلامی بوده است. مسئله اصلی اینجاست که این جوایز، تحت تأثیر پارادایم غالبِ نگاه تاریخی به ادبیات انقلاب اسلامی شکل گرفته‌اند و کمتر شاهد یک نگاه اندیشه‌محور و نظری به ادبیات انقلابی بوده‌ایم. یعنی بیشتر با نوعی ادبیات متعهد و مبارزاتی رقیق روبروییم که بر تقابل‌هایی چون مظلوم و ظالم، حاکم و محکوم، یا اسلام و ضداسلام بنا شده و الگوهای خود را از رمان‌ها و اشعار سوسیالیستی وام گرفته است. به نظر می‌رسد بسیاری از جوایز ادبی ما نیز ناخواسته در چارچوب همین الگوها حرکت کرده‌اند.

اینکه آیا این جوایز توانسته‌اند به رونق بازار و ارتباط ادبیات انقلاب با مخاطب کمک کنند یا نه، نیازمند پژوهش‌های کمی و کیفی است، اما آنچه در ظاهر امر قابل مشاهده است، این است که وقتی جریان ادبیات انقلابی در کشور ما زنده نیست و عملاً به ادبیات تاریخی انقلاب یا ادبیات تاریخی دینی تقلیل یافته، طبیعی است که نتواند با نوجوانان و جوانان جامعه ارتباط مؤثری برقرار کند. ادبیات دینی مسیر خاص خود را می‌پیماید و ادبیات تاریخی نیز کارکرد خود را دارد، اما ادبیات انقلابی به معنای دقیق کلمه یعنی ادبیاتی که به نقد وضع موجود می‌پردازد، امیدآفرین است و آینده‌ای واقعی و قابل تصور را پیش روی مخاطب می‌گذارد و حتی انقلاب اسلامیِ واقعاً موجود را نقد می‌کند تقریباً در فضای ادبی ما غایب است.

در این زمینه، دو دیدگاه عمده مطرح می‌شود. گروهی به‌صورت ساده‌انگارانه، مسئله نظارت را علت اصلی ضعف ادبیات انقلابی می‌دانند و معتقدند نظارت اجازه انتشار آثار منتقدانه را نمی‌دهد. این استدلال شاید تا دو دهه پیش تا حدی قابل طرح بود، اما در بیست سال اخیر، با گسترش ادبیات موسوم به «در تبعید» و فعالیت ناشرانی که آثار غیرقابل چاپ را در خارج از کشور منتشر می‌کنند و حتی برگزاری دوره‌های متعدد نمایشگاه کتاب با همین عنوان این توجیه چندان قابل دفاع نیست. با این حال، آنچه در ادبیات خارج از کشور نیز مشاهده می‌شود، نشان می‌دهد که آنجا هم رمق چندانی برای نقد جدی و اندیشه‌محور انقلاب اسلامی وجود ندارد. در خارج از کشور نیز غالباً با ادبیات تاریخ انقلاب یا روایت‌های گروهکی از مبارزات پیش و پس از انقلاب، مانند مسائل زندان و تقابل با جمهوری اسلامی مواجه‌ایم که در آن‌ها نیز تفکرات سوسیالیستی و گاه نیهلیستی غلبه دارد و نقد نظری عمیق کمتر دیده می‌شود.

ادبیات انقلابیِ مطلوب، ادبیاتی است که بتواند ایرانِ واقعاً موجود و انسان ایرانیِ معاصر را بازنمایی کند؛ انسانی پیچیده با پیشینه‌ای تاریخی بیش از پنج هزار سال، تجربه‌گرِ دوره‌های طولانی استبداد، در مواجه مستمر با تهاجمات و بحران‌های متعدد، و در عین حال دارای هویتی عاطفی و شاعرانه که او را به موجودی کمتر قابل پیش‌بینی بدل کرده است. ادبیاتی که بتواند این انسان «پیچیده‌نما» و «کمتر قابل پیش‌بینی» را در وضعیت کنونی جهان و ایران نشان دهد، نقاط ضعف و قوت، فرصت‌ها و تهدیدهای او را ترسیم کند و راه‌های برون‌رفت از بحران‌های اجتماعی، سیاسی و بین‌المللی را به تصویر بکشد، در ادبیات امروز ما بسیار اندک است.

اگر بخواهیم از نویسندگانی نام ببریم که به‌معنای واقعی کلمه در حوزه ادبیات انقلابیِ ناظر به انقلاب اسلامیِ واقعاً موجود قلم می‌زنند، شاید نتوان بیش از انگشتان یک دست از آنان نام برد. این در حالی است که در دهه‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، به‌راحتی می‌توانستیم از نویسندگان ادبیات انقلابی یاد کنیم؛ نویسندگانی چون جلال آل احمد، احمد محمود، محمود دولت‌آبادی و علی‌اشرف درویشیان که در چارچوب ادبیات سوسیالیستی و بر اساس مکتب تضاد به انقلاب می‌نگریستند، یا در حوزه اسلامی، متفکرانی چون دکتر علی شریعتی و استاد محمود حکیمی، استاد طاهره صفارزاده، استاد محمدرضا شفیعی کدکنی و استاد علی موسوی گرمارودی که با رویکردی انقلابی شعر سروده‌اند.

در مجموع، به نظر می‌رسد ریشه اصلی این وضعیت را باید در فقر جریان‌های فکری، نظریه‌پردازی و بنیان‌های تئوریک در حوزه ادبیات انقلابی جست‌وجو کرد. تا زمانی که این خلأ نظری برطرف نشود، نمی‌توان انتظار داشت که ادبیات انقلاب اسلامی در ایران به‌عنوان جریانی زنده، پویا و اثرگذار احیا شود و با نسل جدید مخاطبان ارتباطی عمیق برقرار کند.

آیا ادبیات انقلاب توانسته به «روایت انسانی» برسد یا در روایت رسمی متوقف مانده؟

انسان ایرانی در مواجهه با انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ را می‌توان به دو دسته قابل تفکیک تقسیم کرد: انسان انقلاب اسلامی ایران و انسان زیسته در دوران انقلاب اسلامی ایران.

انسان انقلاب اسلامی ایران، انسانی است که تحت تأثیر فقه سیاسی حضرت امام خمینی دچار تحول شده است. این انسان میان جریان‌های مختلف فکری لیبرالیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم، اسلام سنتی و اسلام غیرسیاسی، اسلام سیاسی و اجتماعی را برمی‌گزیند. تحولات این انسان هم در حوزه شناختی و هم در حوزه عرفانی قابل مشاهده است. او از زندگی مادی‌گرایانه فاصله می‌گیرد و به نگاه‌های معنوی و عرفانی روی می‌آورد. این تجربه، بازگشتی مدرن به عرفان ایرانی است که در عین بهره‌گیری از مواهب مدرنیسم، تلاش می‌کند به دام مدرنیته نیفتد.

اوج این تحول فردی را می‌توان در رزمندگان دوران دفاع مقدس مشاهده کرد. برخی پس از جنگ به راه خود ادامه دادند، برخی مسیر دیگری انتخاب کردند و برخی ثابت قدم باقی ماندند. در بعد جمعی و جهانی، این انسان خود را فارغ از مرزهای ملی و دولت‌ها، در برابر جهان می‌بیند و در ستیز با امپریالیسم جهانی، به دنبال آینده‌ای جهانی است که با ارزش‌های انقلاب همسو باشد.

در مقابل، انسان زیسته در دوران انقلاب اسلامی، انسانی است که فارغ از باورهای شخصی و میزان التزامش به فقه سیاسی، در واقعیت اجتماعی و تاریخی ایران پس از انقلاب زندگی می‌کند. این انسان با قوانین رسمی و غیررسمی کشور مواجه است و شرایط سخت، محدودیت رفاه و مسئولیت‌های اجتماعی جزو واقعیت‌های زندگی اوست. با آغاز دولت سازندگی و حرکت کشور به سمت رفاه، انسان زیسته در دوران انقلاب با شرایط متفاوتی مواجه شد.

نمونه روشن این خلا، پایداری ایرانیان در دوران تحریم‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اخیر است. در بیست و پنج سال اخیر با وجود تحریم‌های بی‌سابقه در تاریخ، ایرانیان توانسته‌اند خانواده، دین، آداب و رسوم و زندگی اجتماعی خود را حفظ کنند، اما این مقاومت در ادبیات معاصر کمتر بازتاب یافته است.

ادبیات پس از انقلاب، محدود به دو حوزه اصلی شده است: ادبیات تاریخی انقلاب ایران و ادبیات دینی. در حوزه ادبیات دینی، بیشتر به تاریخ دین و عرفان پرداخته شده و از حوزه‌های اخلاقِ اجتماعی غفلت شده است. در حوزه ادبیات انقلاب نیز تمرکز بر تاریخ انقلاب بوده و نقش مردم، نیروهای غیر اسلامی و نیروهای التقاطی به اندازه کافی بررسی نشده است.

یکی از مهم‌ترین ضعف‌های ادبیات انقلاب اسلامی، شکل نگرفتن اسطوره امام خمینی است. این ضعف به آن بازمی‌گردد که رابطه میان ادبیات و انقلاب به اندازه کافی مورد تحلیل قرار نگرفته و هنوز مشخص نیست که انقلاب با ادبیات چگونه مواجه شده است و ادبیات چگونه توانسته پیش‌فرض‌های فکری پیشین و حافظه جمعی ایرانیان را بازنمایی کند. حافظه جمعی، شامل دوران مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد و حوادث خرداد ۴۲، تأثیر مهمی بر ادبیات انقلاب داشته است، اما بررسی آن در آثار ادبی بسیار محدود است.

سرانجام، روشن نیست که منظور از اسلام در ادبیات انقلاب، کدام نوع اسلام است. اسلام سیاسی امام خمینی تنها زمانی قابل فهم است که در کنار اسلام تصوف، اسلام عامیانه و سنتی و اسلام سلفی قرار گیرد. همین‌طور، وقتی از ایران صحبت می‌کنیم، مشخص نیست منظور ایران جغرافیایی، ایران سیاسی یا ایران فرهنگی و مردم پیچیده و پیش‌بینی‌ناپذیر آن است. تا زمانی که این ابعاد انسانی، فرهنگی و تاریخی بازنمایی نشود، نمی‌توان از یک ادبیات واقعی و کامل انقلاب اسلامی ایران سخن گفت.

کد خبر 6744036

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha