چگونگی وقوع قتل ها را در «ماهی و گربه 2» می آورم/ از خبرنگارِ داستان راضی نیستم

کارگردان فیلم «ماهی و گربه» دلیل خود برای استفاده از بازیگران تئاتری که عادت دارند 90 دقیقه بدون کات روی صحنه باشند، کامل نبودن نقش روح روزنامه نگار، موسیقی فیلم و همچنین ایده هایی برای ساخت «ماهی و گربه 2» صحبت کرد.

خبرگزاری مهر- گروه هنر: فیلم «ماهی و گربه» سال گذشته در جشنواره فیلم فجر اکران شد و نظرات منتقدان زیادی را هم به خود جلب کرد. «ماهی و گربه» در یک سکانس پلان ساخته شده و تاکنون در جشنواره های زیادی شرکت کرده و جوایز بسیاری را هم دریافت کرده است.

این فیلم از فیلمنامه، تکنیک و فرم متفاوتی در اجرای خود بهره گرفته است. همچنین بازیگران این فیلم بیشتر از سابقه ای تئاتری برخوردارند و این تعمدی بوده است که خود کارگردان آن را به دلیل ساختار متفاوت فیلم خود می داند و اینکه این فیلم نیاز به بازیگرانی داشت که 90 دقیقه بدون کات در مقابل دوربین بروند.

«ماهی و گربه» با یک فاصله بیش از 6 ماهه از جشنواره فجر سال گذشته، در گروه سینمایی «هنر و تجربه» به اکران درآمد و علاقمندان توانستند فیلم را در چهار سالن سینمایی در تهران و یک سالن سینمایی در مشهد ببینند که البته این فیلم هنوز روی پرده است و این شانس برای علاقمندان به سینمایی متفاوت فراهم است که تا یک ماه دیگر هم به تماشای آن بنشینند.

شهرام مکری کارگردان این فیلم در گفتگویی که با خبرگزاری مهر درباره فیلم خود داشت به اینکه در فیلم خود به سراغ پاپ ترین ژانرهای سینمایی یعنی هارور مووی ها و اسلشر مووی ها رفته است، اشاره کرد و درباره شخصیت پردازی ها، فضای فیلم و قتل هایی که در آن رخ می دهد توضیحاتی ارایه کرد.

کارگردان «ماهی و گربه» در قسمت دوم گفتگو از اینکه نمی خواسته است در فیلم خونریزی داشته باشد و مخاطب باید قتل های انجام شده در فیلم را با نوعی زمانبندی هندسی و از طریق نشانه ها دریابد سخن گفت و بیان کرد که این فیلم نکاتی دارد که بعد از ساختش فکر کرده است که بهتر است مواردی را کم و زیاد کند.

با ما در بخش دوم این گفتگو همراه می شوید:

*یکی از مواردی که باید درباره آن سخن گفت بستر زمانی است که فیلم در آن رخ می دهد. در تیتراژ به ماجرایی خیلی کنجکاوی برانگیز یعنی رستورانی که به دلیل فروش غذا با گوشت انسان تعطیل شده است آنهم در سال 77 اشاره می شود ولی در ادامه داستان از همه نشانه ها و به ویژه دیالوگ های مارال و حمید متوجه می شویم علی رغم اینکه یکسری قتل در آن منطقه در سال های دور رسانه ای شده اما همچنان آن قاتلان هستند و به جنایت خود ادامه می دهند.

- قطعا داستان این فیلم به زمان بعد از سال 77 تعلق دارد چون در فیلم آی پد هست، به فیس بوک اشاره می شود و قطعا با این نشانه ها داستان بعد از سال 77 اتفاق می افتد. زمانی هم حمید در دیالوگ های خود بیان می کند که این کمپ را از سال 77 به خاطر دارد اما مشخصا فیلم اشاره مستقیم و خطی به این ایده ندارد که این قاتلان و یا این دانشجویان همان افراد هستند. ما نوشته ای را در ابتدای فیلم می بینیم و حدس می زنیم که احتمالا این باید همان ماجرایی باشد که در ابتدای فیلم درباره‌اش شنیده ایم.

*در سکانسی که حمید و مارال تنها می شوند و بعد قتل صورت می گیرد آیا خود شما نخواستید که صحنه قتل را در این سکانس به تصویر بکشید؟

- در زیر متن فیلم نکته ای وجود دارد که بسیار مهم هم است و آن این که فیلم درباره یک فضای تحت تهدید سخن می گوید؛ فضایی که گویا ما دائما منتظر هستیم در آن اتفاقی رخ دهد ولی از یک جایی به بعد متوجه می شویم که این اتصال با آن نوشته ابتدای فیلم، اتصال بیهوده ای است و قرار نیست در فیلم دیده شود.

این فضای تحت تهدید ما به ازای شرایطی است که به نوعی همه ما در زندگی با آن مواجه هستیم.  همه ما در زندگی منتظر اتفاقاتی هستیم، خواه در خیابان و یا هر جای دیگری. به طور مثال وقتی از بانک بیرون می‌آییم محکم کیف خود را نگه می داریم و یا وقتی مقابل عابر بانک هستیم حواسمان به اطراف است یا وقتی رانندگی می کنیم مدام باید مواظب باشیم که ماشینی به ما نزند یا در عرصه بزرگتر باید نگران حمله داعش باشیم یا نگران چیزهایی دیگری از این دست.

وقتی دایم تحت تهدید قرار گرفته ایم - ممکن است با هیچ یک از این اتفاقات هم مواجه نشویم- و دائم در مرز این قرار داریم که نکند فردا یا پس فردا اتفاقی رخ دهد، مساله ای است که فیلم آن را نشان می دهد و تلاشش این است که این سوسپانس (تعلیق) را برای حفظ کردن ایده تهدید پیش برد اما در پایان وقتی مطمئن می شود که اولین قتل قرار است رخ دهد، دوربین روی خود را بر می گرداند.

فیلم دو حرکت دوربین مستقل دارد اول در ابتدای فیلم است که از یک منظره خالی به داخل کلبه می آید و دیگری آخر فیلم که قاعدتا باید به سمت یک منظره خالی برود اما این منظره خالی نیست و با رویای کاراکتر فیلم یعنی گروه موسیقی پر شده است. درواقع فیلم حرکت فرمی خود را به این شکل تکمیل می کند.

من می خواستم در صحنه مواجهه مارال و حمید و وقوع قتل، دوربین سرش را از سمت آن دو نفر بچرخاند تا شبیه حرکت فرمی ابتدای فیلم بشود. ما در پایان گروه موسیقی را می بینیم که مارال به موسیقی آنها در هدفونش گوش می کند و می گوید که آرزویش بوده که این گروه موسیقی را ببیند اما هیچ گاه ندیده است و حالا ما آن را با سینما نشان می دهیم. درواقع به جای اینکه ما مرگ را ببینیم رویای این دختر را می بینیم و این نظر پیش می آید که احتمالا در پشت دوربین قاتل در حال کشتن مقتول است و ما تنها رویای مقتول را می بینیم.

* «ماهی و گربه» در بستر قتل و جنایت شکل می گیرد ولی تنها جایی در آن خون دیده می شود زخم سر پرویز است که گویا قرار است به شکلی هدفمند تغییر کند و ما در جایی می بینیم که این خون زیاد و زیادتر می شود و حتی رد آن تا روی بینی وی می آید.

ماهی و گربه

- در این فیلم خشونت رشد می کند و تنها المانی که آن را نشان می دهد خونی است که از سر پرویز می رود. خون سر پرویز یک اندازه است ولی از یک جایی به بعد اندازه اش تغییر می کند. می دانید آنجا کجاست؟ از لحاظ شکل هندسی فیلم وقتی که بابک با پروانه از جنگل بیرون می آید و پیش پرویز می روید و کلید را می خواهد یک نفر می گوید صدایت می زنند و پرویز هم در این هنگام می رود ببیند کوله هست یا خیر، در این لحظه بابک در قالب دوربین تنها در قالب خالی می ماند.

به لحاظ زمانی اگر هندسه فیلم را در نظر بگیریم این درست زمانی است که حمید مارال را به قتل می رساند و به لحاظ تطبیق زمانی این دو اتفاق همزمان می شود.

یعنی اگر یک بار دیگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم که بابک به کلبه می رود، سعید داخل می شود، بابک پروانه را صدا می زند، به جنگل می روند با هم باز می گردند و پیش پرویز می روند و از آن طرف هم حمید، مارال را می بیند و زمانی که قاب دوربین او را نشان می دهد و او تنها آنجا را ترک می کند، نشانه این قتل خون سر پرویز است که از این لحظه به بعد خون بیشتری روی سرش دیده می شود. این البته نشانه ای است که من وقتی فیلمنامه را نوشتم حس کردم فقط خودم می توانم از آن لذت ببرم یعنی نوعی بازیگوشی است که شاید بیننده خیلی متوجه این تطبیق زمانی نشود مگر اینکه شکل هندسی فیلم را برای خود ترسیم کند.

*بله شاید من به عنوان مخاطب بفهمم که خون زیاد شده است اما متوجه رابطه آن با قتلی که صورت گرفته، نمی شوم.

- بله و این بازیگوشی بود که به این شکل انجام گرفت.

* درباره ژانر اسلشر که بحث آن مطرح شد و شکل گیری قتل اول و آخر داستان شما درباره این دختر گفتید که تا حدی بی گناه است اما تا آنجا که من یادم هست باید دختر اغواگر باشد...

- نه ببینید اینها با هم تفاوت دارند. بگذارید مثالی بزنم؛ در فیلم «رینگ» در سکانس اول دو دختر مدرسه ای در منزل فیلمی را می بینند و بعد می بینیم که آنها به قتل می رسند. آن دو دختر لباس مدرسه ای ژاپنی دارند و دامن کوتاهی پوشیده اند که به عنوان لباس مدرسه از آن یاد می شود ولی در نهایت آن دو دختر شیطان و بازیگوش به نظر می رسند.

فیلم هایی با عنوان اسکری مووی وجود دارند که آنها هجویه فیلم های ترسناک هستند. در فیلم های اسکری مووی برای اینکه این سکانس را هجو کنند به جای دو دختر اصلی فیلم 2 دختر کاملا آرایش کرده که زن به نظر می رسند و ناخن های بلند دارند استفاده می شود و این دو کاملا اغواگر به نظر می رسند. درواقع زمانی که می خواهند هجو بسازند یا بازی ای با قاعده فیلم های ترسناک بکنند, سراغ این زنان اغواگر می روند.

و من هم نگاهم به همان نوع فیلم ها است. وقتی می گویم دختر معصوم مثل دختری که در فیلم «جیغ» است و یا دو دختری که در فیلم «حلقه» هستند، منظور است.

*اما نقش دختر شوخ و شنگ را مینا بازی می کند.

ماهی و گربه

- بله مینا در داستان دختری است که سعی می کند با پسرها شوخی کند و باهوش است. او دختر اغواگر داستان است.

* شاید اگر بخواهیم معادلش در سینمای جهان را پیدا کنیم و با توجه به سرنوشتی که شما برای همه شخصیت های این فیلم در این دایره های مرگ درنظر گرفته اید، چون دیگر مینا را چندان دنبال نمی کنیم می توان اینگونه پیش بینی کرد که مینا فردی است که از این دایره بیرون می زند و شاید به کمک دیگر شخصیت ها هم بیاید.

- یکی از سرگرمی های من وقتی با دوستانم فیلم های اسلشر می بینیم این است که اول فیلم به طور مثال چند جوان وارد یک کلبه یا جنگل می شوند. ما همان ابتدا فیلم را نگه می داریم و بعد سعی می کنیم با دوستان ترتیب مردن این افراد را حدس بزنیم.

در این ترتیب شما باید بدانید که اگر یک نفر سیاه پوست است مقتول دوم یا سوم خواهد بود، یا اگر پسر پرحرفی در فیلم وجود دارد احتمالا قتل اول یا دوم است. همچنین پسری داریم که به او پسر ورزشکار می گویند این شخص معمولا مقتول یکی مانده به آخر است. دختر بلوندی وجود دارد که از داستان فرار می کند و به او final girl یا دختر آخر داستان می گویند. حالا سینمای آمریکا گاهی با این قواعد بازی می کند و یک بلوند و یا یک مو موشکی را مثل هیچکاک با هم عوض می کند، یعنی گاهی مو مشکی دختر آخر می شود و فرار می کند. این فرمول ثابت وجود دارد و به نظر من اگر بخواهم طبق این فرمول «ماهی و گربه 2» را بسازم کسی که احتمالا از قصه فرار می کند باید دختری باشد که به دنبال نور به سمت کوه می رود چون سعی می کند از این استایل بیرون رود و شاید احتمالا دیرتر بازگردد. البته همانطور که در همین گفتگو هم گفتم، امروز که دنبال سری سازی در سینما هستیم من هم اگر بخواهم «ماهی و گربه 2» را بسازم ادامه اش از آنجا خواهد بود که آدم های داستان چگونه به دست قاتلان کشته می شوند.

مثلا شما در آخرین لحظه گرفتار شده اید کسی در می زند فکر می کنید آدم بدها هستند و بعد در را باز می کنید می بینید کسی است که در دقیقه 10 به دلیلی بیرون رفته باشد. اینها فرمول هایی هستند که باید در چنین فیلم هایی استفاده شود.

*شخصیت روزنامه نگار فیلم هم به نظرم کمی ابتر مانده است، درحالیکه اگر فیلم را بخواهیم از لایه های اجتماعی هم بررسی کنیم در آن عشق، سیاست و ... دارد. این روزنامه نگار می توانست همان بار سیاسی فیلم را به دوش بکشد اما تا حدی ابتر مانده است.

- بله این بخش هنوز خودم را چندان راضی نمی کند. آنچه که در ذهن من بود این بود که می خواستم کاراکتری شبیه فیلم های هارور (ژانر وحشت) ژاپنی داشته باشم که شخصیتی داشته باشم که دوست ذهنی دختر قصه باشد یعنی به این صورت که مرده و روحش را یکی از کاراکتر ها می بیند. خبرنگار بودن این شخصیت هم به این دلیل بود که می خواستم ارتباطی با نوشته اول فیلم داشته باشد. با این حال موافق هستم و خودم هم احساس می کنم که این شخصیت کامل نیست و با آن گیر دارم.

ماهی و گربه

*به نظرم اگر کمی از خرده داستان ها و صحنه های کشدار فیلم کم می‌شد هم ریتم فیلم تندتر می‌شد و هم بعضی از شخصیت ها که توانایی های بالقوه داشتند ولی ظرفیت هایشان بالفعل درنیامد، فرصت بروز و ظهور بیشتری پیدا می کردند.

- جواب شما را به دو شیوه می توانم بدهم. ابتدا باید بگویم که قطعا بعد از اینکه شما فیلم را می‌سازید و با آن مواجه می‌شوید این به ذهن شما می رسد که قسمت هایی از فیلم می‌توانست بهتر باشد و این کار انجام نشده است. مثلا فکر می‌کنم درباره ریتم و یا بعضی از داستانک ها بهتر بود مواردی را کم و زیاد کنم. یعنی قطعا درباره هر فیلمی این مساله وجود دارد که بعد از ساخت یک فیلم می‌توان به این فکر کرد که ضعف ها کجاست و آنها را کم و زیاد کرد.

به طور مثال زمانیکه ما فیلم را تمرین کردیم به یک زمانبندی 110 دقیقه ای برای فیلم رسیدیم ولی زمانیکه دوربین فیلمبرداری به تمرین اضافه شد عملا برای اینکه سرعت دوربین را می بایست به سرعت بازی ها اضافه می کردیم ناچار شدیم زمان بیشتری صرف کنیم. زمانیکه دوربین فیلمبرداری اضافه شد ما برای اینکه دوربین را با سرعت بازیگران و شخصیت ها هماهنگ کنیم فیلم از 110 دقیقه بیشتر شد و زمان بیشتری اضافه شد. شاید اگر می شد فیلم را در همان 110 دقیقه ساخت ایده ای که در ذهن بود بیشتر شکل می گرفت.

اما یک نکته وجود دارد و آن اینکه اگر دی وی دی فیلم بیرون بیاید و قسمت راه رفتن در جنگل را به سرعت جلو ببریم تا به آدم بعدی برسیم و به هر آدمی که می رسیم این فواصل را کم کنیم به نظرم این نوع دیدن فیلم دیگر تجربه دیدن فیلم «ماهی و گربه» نیست و این فیلم را نباید با این شرایط تماشا کرد. تاکید کردن روی راه رفتن آدم ها مثل خیرگی که چشم پیدا می کند زمانیکه آدم ها آن فواصل را طی می کنند نکته مهمی درباره این فیلم است و آن اینکه حتی اگر ریتم فیلم کند شده باشد و آرام به نظر برسد من ناچار بودم روی مواردی در فیلم تاکید داشته باشم.

ماهی و گربه

به طور مثال لحظاتی در فیلم وجود دارد که ما قرار است از نقطه الف به نقطه ب برسیم. این لحظات ارتباطی را بین این نقاط بوجود می آورد که ما باید آن را ببینیم و نمی توان فیلم را جلو برد. در این فیلم صرفا نقطه الف که حادثه ای است که الان آن را می بینیم و نقطه ب که قرار است به آنجا برسیم، اهمیت ندارد بلکه آنچه در این فواصل و مسیری که در حال طی کردن آن هستیم هم مهم است و فیلم می خواهد روی این فواصل تامل کند.

*درباره موسیقی فیلم هم یک نکته وجود دارد که تعدادی از منتقدان این حجم و نوع موسیقی را نپسندیده بودند در حالیکه فکر می کنم اگر این نوع موسیقی نبود شما بخشی از مخاطبان عام خود را از دست می دادید.

- من در این نکته با شما موافق هستم و فکر می کنم کارکرد موسیقی در این فیلم صرفا بعد زیبایی شناسانه نیست و موسیقی در اینجا به عوامل دیگری مثل ریتم و یا ایجاد تعلیق و سوسپانس کمک می کند به همین خاطر فکر می کنم موسیقی ممکن است کمی پرحجم تر به نظر برسد اما اگر این موسیقی نبود و یا به جای آن موسیقی مینی مال تری بود امکان داشت به سمت فیلم آرتیستی نزدیک تر شویم اما ارتباطش با مخاطب دچار مشکل و نخ ارتباطی داستان نازکتر می شد.

* استفاده از بازیگران تئاتری دست شما را برای درآوردن این داستان و ساختار باز گذاشت. انتخاب خوبی بود.

- این بازیگران چه جوان ترها په سن دارترها همه سابقه تئاتری دارند ولی به طور مثال مونا احمدی بازیگر نقش نادیا در جشنواره فیلم فجر برای فیلم آقای مسعود نقاش زاده کاندیدای سیمرغ بهترین بازیگر زن شد و بالاخره سابقه بازی در سینما هم دارد. یا بازیگر مینا در فیلم «قاعده تصادف» کاندیدای سیمرغ می شود و یا نازنین بابایی از تئاتری های موفق است.

اما درباره دلیل اینکه سراغ تئاتری ها رفتم باید بگویم که من فیلمنامه سکانس – پلانی پیش از فیلم «ماهی و گربه» داشتم که تصمیم داشتم با بازیگران سینما کار کنم، نمی گویم با بازیگران حرفه ای چون به نظر من بازیگران تئاتر حرفه ای هستند. نکته ای که من با این بازیگران سینما داشتم این بود که می دیدم آنها از مواجهه با یک فیلم 90 دقیقه ای بدون کات هراس دارند و می پرسند چطور ممکن است 90 دقیقه بدون کات بازی کنیم و بدون روتوش و تمرین برای پلان بعدی برویم اما بازیگران تئاتر چون روی صحنه این کار را انجام می دهند بازی در یک نمای طولانی برایشان طبیعی است. یعنی هر شب یک نمای طولانی را مقابل چشم تماشاچی بازی می کنند و از این منظر فیلم «ماهی و گربه» خیلی شبیه یک تئاتر بود و گویی پرفورمنس در حال اجرا بود.

ماهی و گربه

ما در قسمتی از فیلم می خواستیم یک دوربین به کار اضافه کنیم و به شوخی به بچه ها می گفتیم اگر نشد فیلم را اکران کنیم بلیت می فروشیم و مردم بنشینند در دایره های ما و بازیگران مثل پرفورمنس عمل کنند. بنابراین من از همان ابتدا مطمئن بودم که در انتخاب بازیگران باید به سراغ کسانی بروم که سابقه کار 90 دقیقه ای بدون کات را دارند به خاطر همین سراغ بازیگران تئاتر رفتم.

نکته ای دیگر هم درباره بازیگران سینما وجود دارد و آن اینکه شاید فقط اصغر فرهادی این توانایی را داشته باشد که بازیگر را وادار به تمرین کند. بازیگر سینما به صحنه می آید کارش را فیلمبرداری می کند و می رود و اینکه من بخواهم به بازیگر بگویم یک ماه در لوکیشن تمرین می کنیم و یک ماه هم در تهران این برای بازیگری است که تمرین کردن را بلد است. یعنی بازیگری که باید هر روز بیاید لباس را عوض کند، نرمش کند، تمرین کند و نقش خود را بخواند. به نظر من این فقط در بازیگران تئاتر وجود دارد.

ادامه دارد ...

کد خبر 2408940

برچسب‌ها