خبرگزاری مهر - گروه استانها: اینجا محلهای است که حالا با نام «هادی» شناخته میشود، غم بزرگی در سراسر محله جریان دارد؛ غمبار، مقاوم و سرشار از اندوهی آمیخته با خشم.
هنوز مبهوت است
همسر شهید «هادی زمانی»، زنی است که میان خشم و غم و مقاومت حالا با افتخار همسری یک شهید، راهی تازه برای ادامه زندگی و کنارآمدن با این اندوه عمیق یافته است؛ هنوز مبهوت است؛ اما این بهت را زیر اشکهایش قائم میکند، هنوز با غمی که آوار شده کنار نیامده است.

بریدهبریده روایت شب حادثه را میگوید، حادثهای که وسط حوادث ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ قلب همه را پردرد کرده است، شبی که انگار شیاطین جمع شده بودند تا به لشکر جوانان وطن شبیخون بزنند.
عطر همیشگی حرم امام حسین (ع)...
همسر شهید شب حادثه جلوی چشمش مرور میشود، میگوید «لباسهایش را پوشید، عطر همیشگی حرم امام حسین (ع) را هم لباسهایش زد و گفت میخواهم به مسجد بروم.»
«آن شب در مسجد مراسم داشتند»؛ این را میگوید و اشک سُر میخورد روی گونههایش؛ لرزش صدایش بیشتر میشوند حنجرهاش یاری نمیکند؛ انگار که این روزها بارها نام «هادی» را فریاد زده است.
همه کارهای مسجد امام سجاد (ع) محله با او بود، اگر تاسیساتی خراب میشد هادی کار تعمیر را انجام میداد
کمی مکث میکند و دوباره روایت را از سر میگیرد: «همه کارهای مسجد امام سجاد (ع) محله با او بود، اگر تأسیساتی خراب میشد هادی کار تعمیر را انجام میداد…»
زن جوان دیگر نمیتواند بغضش را قورت دهد؛ حرفهایش را میخورد و این بار «هقهق» جای همه حرفها را میگیرد.
آن شب آشوبگران در مسجد ریخته بودند
برادر هادی پی حرفهایش را میگیرد تا روایت آن شب شوم را تکمیل کند. برادر شهید «هادی زمانی» میگوید: «آن شب آشوبگران در مسجد ریخته بودند، شیشههای مسجد را شکسته بودند و مسجد را به آتش کشیده بودند.»

پازل تصاویر در ذهنمان تکمیل میشود و کمکم برایمان تصویر شب حادثه واضحتر میشود، برادر داغدار حالا چشمهایش گُر میگیرد، قرمزی که حکایت از روزهای سوگواری دارد حالا دوباره اشکی میشود؛ حرفهایش اینگونه ادامه میدهد: «برادرم که این شرایط را میبینید مقابل آشوبگران میایستد و میگوید اینجا مسجد است، اینجا خانه خداست، این کارها را نکنید…»
چاقو از قلبش بیرون میآید
حرف که به اینجا میرسد غمی عجیب و غریبانه در صدای برادر شهید مینشیند… «عدهای از آشوب گران میگویند او را از پشت بزنید، عدهای دیگر روی سرش میریزند و یک نفر هم از پشت با چاقو به او میزند و چاقو از قلبش بیرون میآید…»
حالا که روایت تکمیل میشود؛ برادر شهید «هادی زمانی» هم دیگر تابوتوان از دست میدهد؛ دستهایش را روی صورت مردانهاش میگیرد تا صورت خیس اشکش دیده نشود؛ شاید حسرت عمیقی را به دوش میکشد، حسرتی شبیه به اینکه کاش آنجا بود و...
روضه «هادی»!
مادر شهید اندوه بزرگتری را به دوش میکشد؛ خط و خطوط چهرهاش در همین چند روز عمیقتر و موهایش سفیدتر شده؛ هنوز باورش نشده که دیگر پسرش را نمیبیند؛ این غم بزرگتر از آن است که بتواند بهراحتی با آن کنار بیاید.

مادر شهید «زمانی» به سبک همه مادرها از پسرش میگوید؛ «پسرم هم باتقوا بود و هم اهل نماز…»؛ «پسرم خادم مسجد امام سجاد (ع) بروجرد بود»؛ «پسرم عاشق امام حسین (ع) و اهلبیت بود…» اینها را شبیه روضه میگوید؛ روضه «هادی»!
طوری با مویه جملات را ردیف میکند که قلب همه مچاله میشود…
شهر ایستاده است
حال و احوال خانواده «زمانی» مصیبت مسلم این روزهای محله است…همه میخواهند همدردی کنند؛ هر کسی به سهمی شریک میشود؛ ولی این اندوه و غم بزرگتر آن است که بتوان حتی بخشی از آن را به دوش کشید.

بروجرد در ۱۸ دیماه شب سختی را از سر گذرانده است؛ شبی که پر از روایتهایی ازایندست است؛ روایتهایی که هر کدامشان خشم و اندوه را مهمان قلب هر شنوندهای میکند.
تروریستها داعشی وار به لشکر غیرت جوانان وطن تاختند؛ داغ بزرگی بر دل شهر مانده؛ اما همچنان سربلند روی پا ایستاده است؛ این شهر، دیار فرزانگان، دیار بروجردیها مقاومتر از آن است که مقابل این اندوه و غم خم به ابرو بیاورد؛ شهر ایستاده است؛ مردم همچنان ایستادهاند؛ سوگوار؛ غمگین، داغدار اما خشمگین و مقاوم.


نظر شما