خبرگزاری مهر، گروه استانها: «رفته بودیم خرید؛ ساده، بیهیچ فکر و دلنگرانی، فاز سه اندیشه آنروز عجیب آرام بود، انگار شهر نفسش را حبس کرده باشد. نه خبری از ازدحام بود، نه هیاهویی که دل را بلرزاند. آدمها پراکنده راه میرفتند؛ هرکسی در دنیای خودش، بیخبر از آنچه قرار بود چند دقیقه بعد اتفاق بیفتد.
از ماشین که پیاده شدیم، هنوز قدمهایمان گرم نشده بود که ناگهان فضا عوض شد، نه هشدار، نه فریاد، نه حتی چهرهای آشنا. فقط یکدفعه، مثل رگبار، همهچیز به هم ریخت. نفهمیدم از کجا آمد، نفهمیدم به چه خورد. نه پلیسی دیدم، نه مأموری، نه حتی جهت صدا را تشخیص دادم. فقط دیدم او افتاد.
تیر به کتفش خورده بود. همانجا، وسط خیابان، بیحرکت. قلبم ایستاد. لحظهای فکر کردم مرده است. زمان کش آمد، صداها دور شد، دنیا ایستاد روی همان تصویر؛ پیکری افتاده و منی که نمیدانستم فریاد بزنم یا بدوم.» اینها را مادر دختری می گوید، که عصر پنجشنبه ۱۸ دی ماه با یکدیگر برای خرید بیرون رفتند.
روایت دیگر، اما از جایی شروع میشود که زندگی عادیتر از همیشه بود، یک معلم که مورد حمله اغتشاشگران قرار گرفته بود، ماجرا را این چنین شرح داد: « من معلمم. شغلم آموزش است، تخته و گچ، صداهایی که قرار است آینده باشند، اما برای گذران زندگی، شغل دوم هم دارم؛ باتریسازی. آن روز، درست رأس ساعت هفت، محل کارمان ناگهان شلوغ شد. شلوغیای که بوی خطر میداد.
برای احتیاط، درِ مغازه را بستیم. مدتی گذشت، فضا آرام شد، آنقدر که دلمان را خوش کرد. در را باز کردیم تا فرار کنیم، تا از معرکه دور شویم. اما همان یک لحظه کافی بود.
ضربه آمد. بعد ضربهای دیگر. چاقو. به سرم.
دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی چشم باز کردم، سقف سفید بیمارستان بالای سرم بود. نور سردی که مستقیم میریخت توی چشمهایم، نمیدانستم کجا هستم، فقط درد بود و سنگینی. بعد کمکم فهمیدم چه چیزهایی را دیگر ندارم، گوشیام نبود. ایرپادم، مدارکم، پاوربانکم، همه رفته بودند. حتی به کتانیهایم هم رحم نکرده بودند. کفشهایی که هر روز با آنها میدویدم دنبال زندگی، حالا دیگر نبودند.»
اما آن روز، اغتشاشگران سعی داشتند، چیزی بیشتر از وسایل مردم بدزدند، امنیت، خیال راحت، باور به عادیبودن لحظهها… می خواستند، همه همانجا، میان خیابان و مغازه و بیمارستان، جا بماند، اما مدافعان امنیت این اجازه را ندادند و مردم نیز با حضور پرشور در ۲۲ دی ماه، طومار آنها را در هم پیچیدند.


نظر شما