۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۳:۵۵

روایت غرب از امپریالیسـم ترامپ

روایت غرب از امپریالیسـم ترامپ

نخست‌وزیر کانادا در اجلاس داووس صحبت‌هایی درباره نظم جهانی و نقش ترامپ در از بین بردن این نظم بیان کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر، وطن امروز نوشت: نخست‌وزیر کانادا در اجلاس داووس درباره نظم جهانی و نقش ترامپ در از بین بردن این نظم عنوان کرد که بازتاب‌دهنده عمق نگرانی و ناراحتی کشورهای غربی از رفتار امپریالیستی ترامپ یا به تعبیر اشپیگل «امپریالیسم ترامپی» در برابر جهانیان و اخیراً در برابر کشورهای غربی است. مارک کارنی معتقد است نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد در جهان حالا دیگر پایان یافته ‌است. او از این ماجرا با عنوان پایان یافتن یک «روایت خوشایند» و آغاز «یک واقعیت خشن» یاد کرده است.

«روایت خوشایند» البته از نظر او به ‌معنای استفاده کشورهای غربی از مزایای نظم موجود بعد از جنگ دوم جهانی است. او در این میان البته اعترافی هم می‌کند که سال‌هاست توسط کشورهای جنوب جهانی یا غیرغربی گفته ‌می‌شود اما کشورهایی نظیر کانادا آن را نشنیده و به ‌سادگی از کنار آن می‌گذشتند. او در این باره گفته ‌است: «برای دهه‌ها کشورهایی مانند کانادا در چارچوب آنچه «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» می‌نامیدیم، شکوفا شدند. ما به نهادهایش پیوستیم، اصولش را ستودیم و از پیش‌بینی‌پذیری آن بهره بردیم.

در پناه آن، توانستیم سیاست خارجی مبتنی بر ارزش‌ها را دنبال کنیم». کارنی تصریح می‌کند: «ما می‌دانستیم این روایت تا حدی نادرست است؛ می‌دانستیم قدرتمندان هر زمان که به نفع‌شان باشد، خود را مستثنا می‌کنند؛ می‌دانستیم قواعد تجارت به ‌طور نامتقارن اجرا می‌شود و می‌دانستیم حقوق بین‌الملل بسته به هویت متهم یا قربانی، با سخت‌گیری متفاوتی اعمال می‌شود». کارنی این روایت خوشایند را «یک داستان ساختگی مفید برای کشورهایی نظری کانادا دانست» و افزود: «این داستان ساختگی مفید بود، بویژه هژمونی آمریکا در تأمین کالاهای عمومی نقش داشت: امنیت مسیرهای دریایی، ثبات مالی، امنیت جمعی و حمایت از سازوکارهای حل اختلاف. پس ما هم تابلو را در ویترین گذاشتیم. در آیین‌ها شرکت کردیم و عمدتاً از اشاره به شکاف میان گفتار و واقعیت پرهیز کردیم اما این معامله دیگر کار نمی‌کند».

کارنی معتقد است قواعد مبتنی بر نظم جهانی بعد از جنگ دوم جهانی، دیگر کار نمی‌کند و «وقتی قواعد دیگر از شما حفاظت نکنند، ناچارید خودتان از خود محافظت کنید». صحبت‌ها و اعترافات کارنی ناشی از تلاش‌های اخیر ترامپ برای تحت اختیار و کنترل گرفتن گرینلند و صحبت‌های او درباره ضرورت پیوستن کانادا به ایالات متحده است. کانادا که به‌ قول نخست‌وزیر این کشور تاکنون از نظم جهانی آمریکایی استفاده می‌برد و توانسته‌ بود به اقتصاد شکوفا و همکاری‌های امنیتی و سیاسی برسد، حالا بعد از گذشت بیش از 70 سال به این نتیجه رسیده این نظم شدیداً غیرعادلانه و در نهایت به نفع قدرت‌های بزرگ است.

بیداری دیرهنگام اروپا؟

سخنان نخست‌وزیر کانادا بیش از آنکه حامل کشفی تازه درباره ماهیت نظم جهانی باشد، بیانگر یک بیداری دیرهنگام در غرب است؛ بیداری‌ای که نه از سر تأمل نظری، بلکه در نتیجه تجربه مستقیم هزینه‌ها شکل گرفته است. آنچه کارنی امروز «واقعیت تلخ» می‌خواند، برای بخش بزرگی از جهان، واقعیتی کهنه و زیسته بوده است. تحریم‌های فراسرزمینی، فشارهای مالی، کنترل زنجیره‌های تأمین و سیاست‌های تجاری تنبیهی، دهه‌هاست ابزارهای ثابت سیاست خارجی ایالات متحده‌اند.

تفاوت امروز نه در ماهیت این ابزارها، بلکه در دامنه قربانیان آنهاست. تا زمانی که این سازوکارها عمدتاً علیه رقبای ژئوپلیتیک یا کشورهای خارج از دایره غرب به کار گرفته می‌شدند، در گفتمان رسمی غرب ذیل مفاهیمی چون «اجرای قواعد»، «حفظ ثبات» یا «دفاع از نظم لیبرال» توجیه می‌شدند. اکنون که همان منطق فشار، منافع اقتصادی و امنیتی اروپا و قدرت‌های متوسط غربی را نیز هدف گرفته است، زبان تغییر کرده و واقع‌گرایی جایگزین اخلاق‌گرایی شده است.

این تغییر لحن نشان می‌دهد مساله اصلی، نقض قواعد یا بی‌ثباتی نظم جهانی نیست؛ مساله آن است که هزینه‌های این بی‌ثباتی دیگر به ‌طور نامتقارن بر دوش «دیگران» قرار نمی‌گیرد و امپریالیسم ترامپی حالا این بار گلوی اروپا را گرفته است نه کشورهای جنوب جهانی را. از این منظر، نگرانی امروز غرب درباره فروپاشی نظم جهانی، نه نشانه بازاندیشی بنیادین، بلکه نشانه جابه‌جایی موقعیت درون همان نظم است. نظمی که زمانی برای اروپا و متحدان آمریکا منبع امنیت و رفاه بود، اکنون به منبع نااطمینانی تبدیل شده و همین دگرگونی تجربه زیسته، زمینه‌ساز این بیداری دیرهنگام شده است.

هنوز هم نمی‌فهمند!

در عین حال نقدی که در سخنان کارنی به نظم موجود وارد می‌شود، واجد ویژگی مهمی است: این نقد از درون نظم لیبرال و از موضع یک ذی‌نفع ناراضی شکل می‌گیرد، نه از موضع یک منتقد اصولی یا بیرونی. نخست‌وزیر کانادا نه مشروعیت تاریخی هژمونی آمریکا را به چالش می‌کشد و نه به‌ طور صریح از ماهیت امپریالیستی آن سخن می‌گوید، بلکه می‌کوشد پیامدهای عملی این هژمونی را برای «قدرت‌های متوسط» مدیریت‌ناپذیر توصیف کند.

در این چارچوب، مشکل اصلی آن نیست که نظم جهانی ناعادلانه است، بلکه این است که دیگر قابل پیش‌بینی و قابل اتکا نیست. نظم لیبرالی که زمانی امکان برنامه‌ریزی بلندمدت، دسترسی پایدار به بازارها و امنیت راهبردی را برای اروپا و کانادا فراهم می‌کرد، اکنون به نظمی تبدیل شده که در آن تصمیم‌های یکجانبه هژمون می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان، بنیان‌های اقتصادی متحدان را نیز متزلزل کند. اینجاست که نقد آغاز می‌شود اما این نقد متوجه «روش اعمال قدرت» است، نه «حق اعمال قدرت».

به بیان دیگر، سخنان کارنی را می‌توان تلاشی برای بازتعریف موقعیت قدرت‌های متوسط درون نظم آمریکامحور دانست، نه تلاشی برای عبور از آن. ایده ائتلاف‌سازی، چندجانبه‌گرایی مساله‌محور و کاهش وابستگی‌ها بیش از آنکه پروژه‌ای برای دموکراتیزه‌ کردن نظم جهانی باشد، راهبردی برای چانه‌زنی بهتر در برابر هژمونی است. این همان نقطه‌ای است که نقد غربی از نظم موجود، از نقدهای رادیکال‌تر جهانی متمایز می‌شود: مساله، پایان امپریالیسم نیست؛ مساله، مهار پیامدهای آن برای خود غرب غیرآمریکایی است.

در نتیجه، آنچه امروز به ‌عنوان «صداقت درباره جهان واقعی» مطرح می‌شود، در واقع صداقت درباره تغییر موازنه هزینه/ فایده درون نظم لیبرال است. غرب زمانی به نقد نظم موجود رسیده که دیگر نمی‌تواند مطمئن باشد این نظم، حتی در شکل ناعادلانه‌اش، همچنان به نفع او عمل خواهد کرد.

تلاش برای بازتولید هژمونی در لباسی جدید

در جمع‌بندی سخنان نخست‌وزیر کانادا، «قدرت‌های میانی» به ‌عنوان کنشگران کلیدی دوره گذار معرفی می‌شوند؛ کشورهایی که نه توان تحمیل اراده خود مانند هژمون‌ها را دارند و نه می‌توانند هزینه‌های نظمِ مبتنی بر رقابت افسارگسیخته قدرت‌های بزرگ را بدون واکنش بپذیرند. کارنی این وضعیت را نه به ‌مثابه یک بحران، بلکه به ‌عنوان یک «وظیفه تاریخی» ترسیم می‌کند: ساختن نظمی کارآمدتر، انعطاف‌پذیرتر و به‌زعم او عادلانه‌تر. با این حال، پرسش محوری آن است که این پروژه تا چه حد واجد ظرفیت اصلاح واقعی نظم جهانی است و تا چه حد صرفاً به بازتولید همان ساختار نابرابر اما با توزیع متفاوت هزینه‌ها می‌انجامد.

راهبرد پیشنهادی کانادا یعنی ائتلاف‌های مساله‌محور، کاهش وابستگی‌های متمرکز و تکیه بر قدرت اقتصادی و فناورانه داخلی، بیش از آنکه نشانه گذار از منطق هژمونیک باشد، تلاشی برای تطبیق با آن است. این رویکرد می‌کوشد بدون به چالش کشیدن بنیان‌های اصلی نظم آمریکامحور، حاشیه مانور بیشتری برای قدرت‌های متوسط ایجاد کند. به بیان دیگر، مساله نه تغییر قواعد بازی، بلکه کاستن از آسیب‌پذیری در برابر بازیگری است که همچنان قواعد را تعیین می‌کند.

از این منظر، ادعای ساختن «چیزی بهتر و عادلانه‌تر» با یک تناقض درونی روبه‌رو است. تا زمانی که نقد امپریالیسم آمریکایی به سطح «رفتارهای نادرست» یا «یکجانبه‌گرایی افراطی» محدود بماند و به نقد ساختاری توزیع قدرت در نظام بین‌الملل نرسد، نتیجه محتمل نه اصلاح بنیادین نظم، بلکه مدیریت بحران‌های آن خواهد بود. قدرت‌های میانی در چنین سناریویی، نقش ضربه‌گیر را ایفا می‌کنند: کاهش تنش‌ها، افزایش قابلیت پیش‌بینی و مهار افراط‌های هژمون، بدون آنکه نابرابری‌های اصلی نظم جهانی دگرگون شود.

شاید از همین منظر باشد که نشریه‌ای چون اشپیگل، در جلد خود، رهبران اروپایی را به تصویر می‌کشد که هر کدام با پوشیدن لباس‌های وایکینگی در حال آماده شدن برای دفاع از خود با چوب و شمشیر هستند! در نهایت، وظیفه‌ای که کارنی برای قدرت‌های میانی ترسیم می‌کند، بیش از آنکه پروژه‌ای تحول‌خواهانه باشد، پروژه‌ای محافظه‌کارانه با زبان نو است.

این کشورها می‌کوشند نظمی را که دیگر برای‌شان به ‌صرفه نیست، بازطراحی کنند تا دوباره قابل‌ تحمل شود، نه آنکه آن را از اساس دگرگون کنند. بنابراین آینده این «مسیر سوم» به یک متغیر کلیدی وابسته است: آیا قدرت‌های میانی حاضرند از نقد پیامدهای هژمونی عبور کرده و خود هژمونی را به پرسش بکشند یا ترجیح می‌دهند در نظمی نابرابر اما مدیریت‌پذیرتر، جایگاه امن‌تری برای خود دست ‌و پا کنند؟

کد خبر 6729825

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha