خبرگزاری مهر - مجله مهر: ما آن شب برای یک دورهمی آخر هفته کنار هم جمع شده بودیم؛ درست مثل خیلی از جوانهای معمولی این شهر. نشسته بودیم به غر زدن از گرانی و اقتصاد، دودوتا چهارتا میکردیم که با هر کالابرگ چند شانه تخممرغ میشود خرید؟ قیمت ماشین و برنج تا کجا بالا رفته؟ با پوشک و شیر خشک بچهها چه باید کرد؟ صاحبخانه امسال چقدر دیگر روی پول پیش میکشد؟ و هزار سؤال و دغدغهی دیگر. چون خوب میدانستیم آدمهای معمولی هم آدماند؛ از گرانی خسته میشوند، اعتراض میکنند، از مسئولان بالادستی شاکیاند و ته دلشان میخواهد سر به تن آدمهای بیکفایت نباشد. ما آن شب، با همه معمولی بودنمان، کنار هم بودیم… اما ناگهان یک اتفاق غیرمعمولی، همهچیز را عوض کرد. خندهها به ترس تبدیل شد و بحثهای سیاسیمان جایش را به سکوت داد.
درست روبهروی ساختمان، آن هم در فاصله چند متری ما، جمعیتی پنجاهشصت نفره جمع شده بودند؛ با سردستههایی که آدمهای معمولی نبودند. افرادی سراپا سیاهپوش که به جان دیوارهای حوزه بسیج افتاده بودند. آدمهای ترسناکی که با تجهیزات آمده بودند. هرچه بودند، معمولی نبودند. آدمهای معمولی اهل عربدهکشی و ترساندن زن و بچهها نیستند. آدمهای معمولی، با همه تفاوتها، اختلافنظرها و خشمهایشان، آخرش آنقدر مهرباناند که دلشان به سوختن و کشتن آدمها راضی نمیشود. آنها هرچه بودند، معمولی نبودند. آنها آشوبگر بودند.
چند دقیقه بعد، در را از جا کندند و وارد شدند. شعله کوچکی که روی ایرانیتهای حیاط افتاده بود، رفتهرفته بزرگ و بزرگتر شد و آتش زدن موتور سیکلتهای داخل ساختمان، حریقی ترسناک ساخت؛ حریقی که دلهره را به چشمهای ما و همسایههای دیواربهدیوار حوزه میریخت. اگر اسلحهخانه را بگیرند چه؟ اگر صدای تیراندازی بچهها را بترساند چه؟ اگر همهچیز برود روی هوا چه؟
از میان آن جمع شصتهفتاد نفره، چند نفری پیش از بالا گرفتن آتش، به خیال غنیمت و تسخیر، راهی ساختمان شدند؛ همان چند نفری که آدم معمولی نبودند و شاید خودشان بعدها بگویند در این جریان فریب خوردند چون آنهایی که صحنه را کارگردانی کرده بودند (اغتشاشگران و آشوبگران) بعد از به پا کردن این بلا، آرام و بیصدا کنار کشیدند و فرار کردند. جایی که آتش جان گرفت، بقیه آن جمع شصتهفتاد نفره هم ماندن را بیخیال شدند و رفتن را انتخاب کردند؛ حتی منتظر برگشت دوستانشان که دل به آتش زده بودند نماندند. حدود بیست دقیقه بعد، زبانههای آتش به طبقات سوم رسید.

بچههای بسیجی داخل حوزه خودشان را به پشتبام رسانده بودند، به امید اینکه کمکی از راه برسد. آن چند معترض غیرمعمولی یا همان آشوبگران فریبخورده ـ هرچقدر از پنجره کمک خواستند و به دوستان آشوبگرشان گفتند «ما به خاطر شما اومدیم بالا»، در نهایت محبوس شدن را پذیرفتند. از یک جایی به بعد، دیگر خبری از آنها نبود؛ تا اینکه ناگهان صحنه عجیبی رقم خورد. حالا بچههای بسیج و بچههای آشوبگر، کنار هم روی پشتبام ایستاده بودند و به آتشی نگاه میکردند که در حال زبانه کشیدن بود. نه راه پیش بود، نه راه پس. گاهی پشتبامهای کناری را برانداز میکردند، گاهی آستین کاپشنهایشان را گره میزدند تا شاید راهی برای نجات پیدا کنند. نیروهای امدادی بهخاطر حجم بالای اتفاقات هنوز نرسیده بودند و آتش لحظهبهلحظه بالا میرفت. از یک جایی به بعد، همان مردم معمولی و همسایهها دستبهکار شدند؛ پلیس و بچههای بسیج از جاهای دیگر هم رسیدند.
یکی شلنگ آب آورد، یکی کپسول. خانم همسایهای که اتفاقاً حجاب و پوششش چندان شبیه حجاب قانونی و مرسوم سرزمینمان نبود، در خانهاش را به روی نیروهای بسیج باز کرد و هرچه بالش و تشک داشت، به پشتبام آورد؛ مبادا موقع پریدن، دست و پای کسی آسیب ببیند. دست آخر، آن شب غیرمعمولی با کمک مردم معمولی ختم به خیر شد و آتشی که به پا شده بود خاموش.
آتشی که دیگران ساخته بودند؛ آتشی که اگر بالاتر میرفت، همه میسوختند. آتشی که کاری نداشت آن شب روی پشتبام، کدام بچه کارت بسیج در جیبش دارد و کدامیک قرار است بعدتر با عنوان «آشوبگر فریبخورده» روبهروی دوربین بنشیند. چون از یک جایی به بعد، مهلکه همه را میبلعد. هر بنایی که آوار شود و هر ساختمانی که بریزد، موافق و مخالف با هم خانهخراب میشوند. آتشی که دشمنهای غیرمعمولی میسازند و آخرش این مردم معمولیاند که با همه سادگی و تفاوتهایشان، مجبورند کنار هم بایستند، بسوزند و آن را خاموش کنند.
پینوشت: عکس داخل متن توسط راوی گرفته شده است.


نظر شما