خبرگزاری مهر - مجله مهر: این گزارش روایت یک شاهد عینی است، از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰. سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم... دلش را نداشتم ببینم. همیشه از تصاویر دلخراش فراری بودم. کلیپی را دیدم که زیرش نوشته: «تکهتکه کردن حافظ امنیت باتبر، توسط وحوش داعشی. تصویر دلخراش است». تکهتکه کردن یعنی پارهپاره کردن. یعنی به قطعات کوچک تقسیم کردن. یعنی مُثله کردن، بریدن عضوی از اعضای کسی، یعنی... این کلمات ذهنم را داشت منفجر میکرد!
تکهتکه کردن با تبر!!!
باید فیلم را میدیدم. انگشت اشارهام داشت میلرزید. یکی از چشمهایم خودبهخود بسته شد و گردنم به پشت سرم فراری. آنیکی چشمم میخواست که نبیند. خودش را جمع میکرد. مانیتور چشمم، انگار که صفحهاش سوخته باشد، از دوطرف جمع شده بود و فقط باریکهی کوچکی از نور واردش میشد.
انگشت لرزانم بهسختی بهصفحهی گوشی رسید. ضربه زد. کلیپ باز شد. همهی قدرتم را باید جمع میکردم که ببینم. باید میدیدیم. هوا تاریک است، اطرافش موجوداتی میبینم که شبیه آدماند.
او تنهاست. دراز کشیده. یعنی انداختنش روی زمین. معلوم است حسابی کتکش زدهاند. توانی ندارد. پوتینهایش مشخص است و لباسی که تنش است، لباس سربازیِ اوست. سربازِ وطن است. سایههایی که شبیه آدماند، دورهاش کردهاند. پشتشان به من است و رو به سربازی که افتاده، گوشی بهدست ایستادهاند و فیلم میگیرند.
و تبر... دستانِ آن موجودِ شبیهِ آدم، با قدرت، تبر را بالا میبرد و هی ضربه میزند. سایهی سیاه، انگار که شاخهی درختی را بشکند، بهراحتی ضربه میزند. بهپاهایش...بهدستهایش... باهر ضربهی تبر، از جا میپرم. انگار که بر مغزِ سرِ من فرود بیاید. آنیکی چشمم که نیمهباز میدید، میخواست بسته شود. داشت التماس میکرد که نبیند. تحملش را نداشت. اما من باید میدیدم. تبر هی بالا و پایین میشد. سرباز میان سایههای سیاهِ درندهی بیرحم، افتاده بود و دیگر تکانی نمیخورد. سایهها هنوز فیلم میگرفتند! نمیفهممشان!
تاریکیِ آنجا از شب نبود. از سیاهیِ سایههایی بود که دیگر آدم نبودند. سایههای انساننما را نمیفهمم! آنها چه موجوداتی هستند؟ بیشک، خدا آفرینندهی آنها نیست. خدا آفرینندهی نور و زیباییست. سایههای سیاه آفریدهی ابلیساند. ابلیسهایی از جنس آدم!
درختِ تنومندِ سربازِ ایران، تکهتکه بهپای وطن افتاده. بهپای پاسداریاش. برای مراقبتِ از قداستش. فرقی نمیکند که بسیجی باشد یا از بچههای نیروی انتظامی. او یک سرباز است.
تبر شاید قدِ تنومند و سبزِ سربازِ ایران را تکهتکه کند؛ اما ریشههایش را نه... ریشهها محکم سرجایشان باقی میمانند. ریشهها، باز سبز میشوند، جوانهمیزنند و قدشان میرسد بهآسمان. آسمان، جایگاهِ شاخههای سبزِ پراز شکوفه است.
شکوفهها همیشه معطرند. عطرشان میپیچد و همه را معطر میکند.
عطرها ماندگارند...
سرباز در معنا، کسی است که برای آرمانش از جانش گذشته و از باختنِ سرش اِبایی ندارد...
او نگهبانِ مراقبی است که باشجاعت میایستد و غریبانه محاصره میشود و مظلومانه بهشهادت میرسد.
او سربازِ ایران است.
پاسدارِ وطن...
دیماه ۱۴۰۴
۱۴:۵۴ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۵


نظر شما