خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: دهه فجر، فقط موسم یادآوری سقوط یک حکومت نیست؛ فرصتی است برای بازخوانی ساختاری که سقوط را اجتنابناپذیر کرد. یکی از مهمترین اضلاع این ساختار، سازمان اطلاعات و امنیت کشور، موسوم به ساواک بود؛ نهادی که نه برای «امنیت»، بلکه برای مهار جامعه از مسیر ترس، شکنجه و حذف فیزیکی و روانی مخالفان طراحی شده بود. بررسی روایتهای بازمانده از زندانهای ساواک نشان میدهد که خشونت، نه رفتاری موردی، بلکه رویهای سیستماتیک در این دستگاه امنیتی بوده است.
ساواک در دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی، عملاً بالاتر از هر نهاد نظارتی عمل میکرد. بازداشت بدون حکم، نگهداری طولانیمدت بدون محاکمه، بازجوییهای بیوقفه و شکنجههای شدید، بخشی از روال عادی این سازمان بود. زندانها و بازداشتگاههای وابسته به ساواک، از مشهد تا تهران، به فضاهایی تبدیل شده بودند که در آن اعتراف، هدف نبود؛ بلکه ابزار شکستن اراده انسان محسوب میشد.
معماری ترس
«بازجوهای اداره ساواک به دو گروه تقسیم میشدند: گروهی مخصوص روحانیها و بازاریها و گروه دیگر هم ویژه بازجویی از دانشگاهیان و دانشآموزان بودند. مسئولان بخش دانشگاهیان هم سه نفر بودند. آقای ناهیدی مسئول ارشد بود که خودش یک پا شمر به تمام معنا بود. برزگری و صبهایی هم با او بودند. بازجویی دو گروه متهمها با توجه به گرایششان، به دست همین شش نفر بود. آنها شکنجهگر هم بودند و مشهور بود که همگی در اسرائیل دوره دیدهاند. از طرفی، این شش نفر همکاری تنگاتنگی با هم داشتند. وقتی از متهمی بازجویی میکردند، هر پنج بازجوی ساواک مشهد میآمدند و به هم کمک میکرد.»
بررسی ساختار بازداشتگاههای ساواک نشان میدهد که این فضاها بهصورت هدفمند طراحی شده بودند. ساختمانهایی مجزا، محصور با دیوارهای بلند و سیمهای خاردار، با بخشبندی دقیق: اداری، زندان و اتاقهای شکنجه. حتی نیروهای ارتش، جز در نقش نگهبان، حق ورود و دخالت نداشتند. این جداسازی، نشان میدهد که شکنجه نه اقدامی خودسرانه، بلکه بخشی تعریفشده از فرآیند امنیتی بوده است.
در روایتهای باقیمانده از زندانیان سیاسی، از جمله خاطرات محمدرضا شرکت توتونچی، بازجوهای ساواک به گروههای تخصصی تقسیم میشدند؛ هر گروه مسئول قشر خاصی از جامعه: روحانیون، بازاریان، دانشگاهیان و دانشآموزان. این تقسیمبندی، از یکسو بیانگر شناخت دقیق ساواک از بدنه اجتماعی مخالفان بود و از سوی دیگر نشان میداد که سرکوب، هدفمند و برنامهریزیشده پیش میرفت. بازجوها تنها پرسشگر نبودند؛ همان افراد، مجری شکنجه نیز بودند. همکاری چند بازجو در یک اتاق، برای درهم شکستن متهم، امری رایج تلقی میشد. خشونت، فردی نبود؛ جمعی و هماهنگ بود.
شکنجه، ابزار اصلی تولید سکوت
تعلیق از دستها، آویزان کردن صلیبی، ضربات ناگهانی ناشی از رها کردن بدن، بستن دست و پا به میلهها و ایجاد فشار شدید بر مفاصل، از روشهایی بود که در زندانهای ساواک تکرار میشد. هدف از این اعمال، الزاماً گرفتن اطلاعات فوری نبود. بسیاری از زندانیان تأکید کردهاند که بازجوها حتی زمانی که متهم حرفی برای گفتن نداشت، شکنجه را ادامه میدادند. این نشان میدهد که ترساندن جامعه از طریق بدن زندانی، یکی از اهداف اصلی ساواک بوده است.
وقتی بدن به سند جنایت تبدیل میشود
در میانه این تصویر کلان از سرکوب، خاطرات محمدرضا شرکت توتونچی، بهعنوان یکی از دهها شاهد، اهمیت مییابد. نه بهدلیل جایگاه فردی او، بلکه بهعنوان نمونهای از تجربه مشترک زندانیان سیاسی.
محمدرضا شرکت توتونچی معروف به رضا توکلی که او را «عزتشاهی» مشهد هم مینامند، متولد ۱۳۲۴، در خانوادهای مذهبی بزرگ میشود. حضور مستمر در جلسات دینی، هیئتها و محافل مذهبی، نخستین لایه هویت فکری او را شکل میدهد. اما این مسیر، محدود به دینداری فردی باقی نمیماند. فضای سیاسی دهه ۴۰ و ۵۰، خواهناخواه پای جوانان مذهبی را به میدانهای پرسش و اعتراض باز میکند.
راوی در بخشی از خاطراتش به حضور خود و برادرش در جلسات انجمن حجتیه اشاره میکند؛ حضوری که خیلی زود با تردید و نقد همراه میشود. توتونچی از تشریفات، انفعال سیاسی و حتی کارشکنی برخی اعضای انجمن در برابر فعالیتهای انقلابی سخن میگوید؛ جایی که بهصراحت نقل میکند برخی مسئولان انجمن، توزیعکنندگان اعلامیه را تهدید به تحویل دادن به ساواک میکردند. این روایت، تنها یک اختلاف درونگروهی نیست؛ نشانهای از فضایی است که در آن، ساواک به مرجع نهایی حذف و سرکوب تبدیل شده بود؛ نهادی که سایهاش حتی بر محافل مذهبی نیز سنگینی میکرد.
او در روایت خود از شش ماه آسیب شدید دستها پس از تعلیق میگوید؛ زمانی که حتی توان گرفتن خودکار را نداشته و دستها بهدلیل اختلال گردش خون، سیاه شده بودند. این روایت، صرفاً شرح درد شخصی نیست؛ نشانهای از شدت و تداوم شکنجههایی است که به آسیبهای بلندمدت جسمی منجر میشد.

تهدیدِ حسابشده؛ مرگ، اما نه به هر شکل
در برخی بازجوییها، بازجوها آشکارا از مرگ سخن میگفتند، اما حتی این مرگ نیز مدیریتشده بود. تهدیدهایی از جنس «نمیکشیمت که قهرمان بشی»، نشان میدهد که ساواک به پیامدهای اجتماعی رفتار خود نیز میاندیشید. این سطح از محاسبه، ثابت میکند که خشونت، واکنشی عصبی نبود؛ جزئی از استراتژی بقای رژیم محسوب میشد.
محمدرضا توکلی از این لحظات شکنجه این گونه یاد میکند: «ناهیدی به من گفت: نه اونجوری نمیکشمت که تو رو امامزاده کنن. حالا میبینی چه طوری میکشمت.» مرا کشاند و با مشت و لگد برد توی اداره. وقتی وارد اتاق شکنجه شدیم، دیدم هر پنج بازجو هم هستند. فکر میکردم طبق معمول اول کار لختم کنند، اما قبل از آن ناهیدی از حرصش یکدفعه دستش را دور کمرم حلقه کرد، مرا بلند کرد و زیربغلش گرفت؛ طوری که بالاتنهام بالای دست حلقه شدهاش و پایین تنهام هم پایین حلقه دستش بود. مرا که تکان میداد، دل و وردههایم از هم میپاشید و بالا میآوردم و داشتم بالا میآوردم. اصلاً حالت خاصی به من دست داد که قادر به توصیفش نیستم، ولی این هنوز اول کار بود. شاید میخواست برای شکنجههای دیگر آماده شوم.
من پیش از رفتن به ساواک نام سرهنگ شیخان را شنیده بودم، ولی قبل از دستگیری اصلاً اسم ناهیدی هم به گوشم نخورده بود و او و قساوتش را نمیشناختم. ناهیدی بازجوی ارشد ساواک مشهد و خیلی با هیبت، رشید و ورزیده بود و قدرت زیادی داشت. من ناهیدی را برای دوستانم با این مثال توصیف میکردم؛ همه پرندهها وقتی روی زمیناند، در حال پرواز نیستند، طبیعتاً راه میروند؛ ولی گنجشک روی زمین میجهد، چون گنجشک قوی و چست و چابک است. از نظر من ناهیدی میجهید راه نمیرفت. این آدم آنقدر آدم ورزیده و قوی و پرتوانی بود.
ناهیدی رهایم کرد و همکاران دیگرش بیآنکه سوالی کنند، لباسهایم را درآوردند. حرف بازجوها یکی بود: «فقط باید تو رو بکشیم». بعد شروع به شکنجه کردند. یکی از کارها این بود که دستبندی به دستهایم زدند و حلقههای دیگر دستبند را به میلههای پنجره اتاق که ارتفاع زیادی داشت بستند و مرا صلیبی آویزان کردند. البته گاهی با یک دست هم آویزانم میکردند. این حالت تعلیق و فشار ناشی از آن به قدری درد داشت که انسان از بیان و توصیف میزان درد آن عاجز است. برای تقریب به ذهن مثالی میزنم: خانم میتواند بگوید وضع حمل چقدر درد دارد؟ نمیتواند. نه او نمیتواند بگوید نه ما میتوانیم بفهمیم. حال من در آن شرایط تقریباً مشابه این مثال بود.
بازجوها به این میزان درد کشیدن من قانع نبودند. برای اینکه دردم بیشتر شود، مرا از پا میگرفتند و بالاتر میبردند، یک دفعه مرا رها میکردند. در این حالت، فشار ناشی از وزنم با ضربه روی مچ دستهایم فرود میآمد که در خیلی بیشتری داشت. من شش ماه تمام دستهایم مثل چنبره حلقه شده بود و دیگر اصلاً بازویم بسته نمیشد. حتی وقتی میخواستم چیزی بنویسم، خودکار را با کف دو دستم میگرفتم و به سختی مینوشتم. آن شب وقتی بالاخره این شکنجه تمام شد و مرا پایین آوردند، نگاهی به دستهایم کردم و دیدم که هر دو دستم سیاه سیاه شده و اصلاً مشخص نیست دست انسان است. انگار دستکش سیاه دستم کرده بودند. چون به اصطلاح خون توی دستهایم مرده بود.
کار شکنجهها تمام نشد و در گام بعدی شکنجهها، دستبندها را از دستهایم باز کردند و به پاهایم بستند. بعد مرا از پاها آویزان کردند. البته این حالت را خیلی طولانی نمیکردند. چون به مغز فشار زیادی میآمد و ممکن بود منجر به خونریزی مغزی و مرگ شود. تنها در حدی شکنجه میکردند که مقداری فشار بیاورند و بترسانند. من در برابر همه این شکنجهها فقط داد میزدم.»
حلقه گسترش سرکوب
در ساختار ساواک، اعتراف گرفتن از یک متهم، اغلب به دستگیری دهها نفر دیگر منجر میشد. به همین دلیل، فشار برای اعتراف، بیوقفه ادامه داشت. بسیاری از زندانیان ترجیح میدادند شکنجه را تحمل کنند اما نامی نبرند؛ چرا که اعتراف، به معنای گسترش زنجیره بازداشتها و فروپاشی شبکههای مقاومت بود. این وضعیت، فشار روانی سنگینی بر زندانیان تحمیل میکرد؛ فشاری که گاه به فروپاشی روانی یا همکاری اجباری منجر میشد.
ساواک تنها در زندانها عمل نمیکرد. سایه آن بر محافل مذهبی، جلسات فرهنگی و حتی فعالیتهای روزمره مردم افتاده بود. تهدید به تحویل دادن به ساواک، خود به ابزاری برای حذف مخالفان در سطح جامعه تبدیل شده بود. این وضعیت، فضایی ایجاد کرده بود که در آن خودسانسوری، ترس و انفعال به بخشهایی از زندگی روزمره مردم بدل شده بود.
چرا این جنایات به انقلاب انجامید؟
بازخوانی این تجربهها نشان میدهد که انقلاب اسلامی، واکنشی احساسی یا ناگهانی نبود. انقلابی بود علیه ساختاری که گفتوگو را حذف کرده و شکنجه را جایگزین آن کرده بود. ساواک، بهعنوان نماد این ساختار، نقش تعیینکنندهای در شکلگیری خشم انباشته اجتماعی داشت. پرداختن به جنایات ساواک در دهه فجر، نه برای انتقامگیری تاریخی، بلکه برای حفظ حافظه جمعی ضروری است. روایتهایی مانند آنچه از محمدرضا شرکت توتونچی باقی مانده، یادآور این واقعیتاند که پشت هر عدد، هر پرونده و هر آمار، بدنی بوده که شکنجه شده و انسانی که تحقیر شده است. انقلابی که در بهمن ۵۷ به پیروزی رسید، پاسخی بود به همین وضعیت؛ پاسخی به سیستمی که امنیت را نه از مسیر عدالت، بلکه از مسیر شکستن انسان تعریف کرده بود.
منبع:
«پرده دوم»/ نوید ظریف کریمی/ انتشارات راه یار




نظر شما