خبرگزاری مهر- گروه استانها، محدثه جوان دلویی؛ زینب جان یادت باشد باید روی پای خودت بمانی! از این به بعد تنهایی و بدون من باید روز گار بگذرانی.
علی تو راچه شده؟ که این حرفها را می گویی؟
وقتی چهرهات را برای آخرین بار دیدم، آن قدر راحت خوابیده بودی گفتم: نوش جانت این خواب زیبا! اما تو بگو زینب با کولهبار تنهایی. اش چه کند؟ یادت است آخرین دیدارمان را که بر پشتت زدم و گفتم تو مرد بزرگی هستی…! روسفیدم کردی علی جان! آنقدر که یک شهر برایت اشک ریخت و به احترامت به پاخواست.
خوب غافلگیرمان کردی!
تازه در ذهنم به دنبال برنامهای بودم که برای سالگرد بیست و هفت سالگی یکی شدنمان؛ چطوری شگفتزدهات کنم، که تو زودتر دست به کار شدی و با آسمانی شدنت غافلگیرم کردی.
اگر گفتند هر روز عاشور است و هر زمین کربلاست، من به چشم خویشتن دیدم که جانم غریبانه با دشنه حرملهها و عمرسعدها و شمرهای زمانه می رود. آه علی دیگر رمقی در پای بابا نیست. تو را در دل خاک امانت سپردیم بابا گفت: حالا کمرم شکست!

علی جان پیکرت فقط روضه مجسم در و دیوار و دشنه و آتش بود.
حالا دستان چه کسی دخترکانت را در آغوش میکشد؟ مهدیس برای آخرین بار که پیکرت را دید گفت بابا کدام نامردی دستانت که بالشت سرم بود را اینگونه سوزانده!؟ نمیدانم با چه اما آن دستان مردانهات را سوزانده بودند.
از زخم پهلویت هیچ! از قلبت هیچ نمی گویم! فقط میدانم دربهشت خانهات آباد است!
اگر در زمین دنبال نام و نشان نبودی در بهشت نامدارشدی. قلمها و بیانها برای نوشتن و گفتن از کربلای ۱۸ دی ماه ایران زمین قاصر است.
اما شیرمردان وطنمان در سومین پنج شنبه ماه رجب در خاک سرزمینمان به دست شقیترین انسانها اربا اربا شدند، تا آب در دل احدی تکان نخورد.

شهید سرتیپ علی اصغر حسن زاده جوشقان جانشین فرماندهی انتظامی اسفراین برای مردمانش جان داد و جان بخشید و آسمانی شد.
او در هیاهوی شب پنجشنبه برای آرامش شهر تا پای جان ایستاد و همراه همرزمان و دادستان شهر مورد حمله تروریستهای داعش صفت قرار گرفت. پیکر نیمه جانش را به بیمارستان منتقل میکنند و بعد به بجنورد. تشخیص پزشکان مرگ مغزی است و… اوبار دیگر جان دوبارهای ۶ بیمار بخشید.
زینبها صبورند
با زینب حقانی جوشقان همسر شهید سرتیپ حسن زاده تماس گرفتم و در دل دعا میکنم شرایط صحبت را داشته باشد، که او با تواضع از همسرش برایمان می گوید. زینبها صبورند آن قدر که وقتی رسیدیم به لحظه شهادتش اشک امانم را بریده بود و او دلداریم میداد!
سرتیپ را در منزل علی صدا می زدند. از آن مردانی بود که همسرش می گفت: به حالش غبطه میخوردم نه اهل غیبت بود نه حسادت! همیشه میگفتم کاش ما زنها هم کمی اخلاقمان شبیه تو بود!

دلش برای دخترانش حسابی غنج می رفت. مریم دانشجوی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی است که حسابی برایش ذوق داشت و مهدیس دختر کوچکش کلاس دهم و دل بسته پدر!
دنبال نام ونشان نبود
خانم حقانی میگوید: آقای حسن زاده به دنبال نام و نشان نبود و اصلاً برایش عناوین مهم نبود، اگر در مراسمی دعوت میشدیم و او را نمیدیدم بعد که به منزل بر میگشتیم گلایه میکردم چرا در مراسم اسمت را می گویند، خودت نیستی که پاسخ میداد این عناوین برایم مهم نیست.
یک اتفاق غیر منتظره علی آقا را میشکند و آن هم فوت ناگهانی خواهرش است. او بعد شهادت بردارش در سال ۱۳۷۵ پسر بزرگ خانواده اش میشود و هوای همه را دارد.
خواهر که سال قبل آسمانی میشود دل او هم بیقرار. برای پدر و مادر سنگ تمام میگذارد اگر در ماموریت بود به زینب خانم سپرده بود حتماً به مادر وپدرش سری بزند و اموراتشان را سروسامان دهد.
خانم حقانی میگوید: آقای حسنزاده هر زمان که به دیدار پدر و مادرش میرفت. روی آنها را میبوسید و موقع خداحافظی هم صورتشان را میبوسید.
آخرین جشن روز پدر
از آخرین روز پدر میپرسم، میگوید: دخترها برای بابایشان تدارک یک جشن را داده بودند تا بابا را غافلگیر کنند. علیآقا از سرکار آمد. بچهها هر کار کردند فشفشههایشان روشن نشد. بابا کلی خندید و خودش برایشان فشفشهها را روشن کرد. آن روز کلی با بچهها بازی کرد و به همه ما خوش گذشت.

رسیدیم به روزهای پرالتهاب و دل نگرانی. دلواپسیها امان زینب خانم را ربوده بود. بچهها مدرسه و دانشگاه میرفتند. چهار پایه را وسط هال میگذاشت و خودش را مشغول کاری میکرد، تا کمتر نگرانی سراغش بیاید. علیآقا یک روز خسته و پریشان به خانه آمد. زینب خانم گفت: بیا کمک کنیم قسمتی از خانه را با هم تمیز کنیم، که پاسخ میدهد زینبجان از این به بعد باید روی پای خودت بمانی و تنهایی کارهایت را انجام دهی!
مریم از دانشگاه برگشت. بابا گفت: مریم جان مردن بد نیست تو هم یادت باشد اگر نماز قضایی داشتم برایم بجا بیاوری!
مریم اخمهایش را درهم میکند و میگوید: بابا چرا این حرف ها را می گویی!
شاید علیآقا به خاطر دخترها کمی مراعات می کرد، اما روز چهارشنبه هفدهم دی ماه آنقدر نگران همکارانش در شهرهای دیگر بود نمیتوانست لحظهای پلک روی هم بگذارد.
بخواب علیآقا!
به خانه که آمد. زینب خانم تاب دیدن خستگی و بیقراریش را نداشت و بیسیم را از دستش میگیرد و میگوید: چند دقیقهای بخواب اگر از مرکز صدایت کردند، بیدارت می کنم!
خانم حقانی ادامه می دهد: غصه تک تک همکارانش را در بجنورد می خورد وقتی خبر آرامش در بجنورد را دادند بیدارش کردم گفتم: پاشو بسلامتی تمام شد.
پنج شنبه خونین
اما پنجشنبه خونین اسفراین و هجدهم دیماه از راه میرسد. آقای حسنزاده آفتاب نزده راهی میشود و اما دلشوره به جان زینبخانم میافتد. ظهر که برمیگردد زینب خانم میگوید: این چشمها چرا اینقدر خسته است؟
هنوز به خانه نرسیده دوباره عزم رفتن می کند. عقربههای ساعت ۱۴:۳۰ را نشان می دهد، که از دخترها و زینب خانم خداحافظی میکند که دستی به پشتش میزند و میگوید: تو مرد قوی هستی…
یک ساعتی میگذرد که همسایهای به در منزلشان میآید و می گوید: زینب خانم! گفتند شهر شلوغ شده به آقای حسنزاده تماس بگیرید مراقب خودش باشد. شاید باور نمیکرد این آخرین صحبتشان باشد.
علی آقا گفت: حالم خوب است و اتفاقی نیفتاده...
اما سر و صداها کمی او را نگران می کند.

ساعت از ۲۰ شب گذشته که با منزل سرتیپ علی اصغر حسن زاده تماس گرفته میشود و خبر مجروحیتش به خانواده اعلام میشود.
خانم حقانی می گوید: با خواهرزادهام به بیمارستان رفتیم اجازه ملاقات ندادند. نمیدانستیم چه اتفاقی برایش افتاده و فقط در دل دعا میکردم، هرچه هست خیر باشد. به ما اعلام کردند باید به بجنورد اعزام شود باز هم اجازه ندادند تا او را ببینم.
او ادامه می دهد: با دخترها و خواهرزادهام به بجنورد آمدیم. آنجا اجازه دادند برای لحظاتی ببینمش که کاش علی جانم را این گونه نمیدیدم.
دستان سوخته و صورت کبود
لحظات سختی بر دخترها و زینب خانم میگذرد. دستان سوخته و صورت کبود و خونینش روضهها داشت.
به خانم حقانی اطلاع میدهند باید علیآقا سیتیاسکن مغز شود اما خواهر زادهاش می گوید: خاله موضوع چیز دیگری است به ما نمیگویند.
پزشک معالج آقای حسنزاده خانم حقانی را می خواهد ببینید و او در دل یقین میکند دیگر علی نیست.
به او میگویند علیآقا بر اثر ضربات متعدد به سرش مرگ مغزی شده و اجازه بدهید اعضای بدنش اهدا شود.

بدون لحظه ای درنگ با جان و دل با اهدای اعضای همسرش موافقت می کند. اما در دل نگران مادر علی آقاست و به پزشک میگوید: شاید مادرشان نپذیرد. اما کارها طور دیگری پیش میرود و مادر هم بعد شنیدن خبر مرگ مغزی شدن فرزندش با تمام وجودش میگوید: چه بهتر! و علی آقا را به بیمارستان منتصریه مشهد منتقل میکنند.
اهدای ۶ عضو بدن به بیماران نیازمند
زینب خانم از پزشکان جراح میخواهد قلبش اهدا شود. هم چنین شرطش این است اعضای بدن به بیماران شریف و نیازمند اهدا شود که به تشخیص پزشکان اهدای قلب امکان ندارد و اطمینان خاطر میدهند که گیرندگان اعضای بدن شهید سر تیپ علی اصغر حسن زاده انسانهای شریف و نیازمندی هستند.
قرنیهها، کلیهها وکبد و بخشی از پوست علی آقا در عمل جراحی چندساعته به بیماران نیازمند اهدا میشود.
آری! این رسم فرزندان روحالله و خلف صالحش سیدعلی خامنهای است که با جان در میدان میمانند.


نظر شما