خبرگزاری مهر - مجله مهر: زن خودش هم داغدار است اما همه را آرام میکند، با یک دستش قاب عکس برادر شهیدش را گرفته با دست دیگرش، دست آنهایی که بیتاب عزیزانشان هستند را میگیرد، با حرفهایش دیگران را تسلی میدهد، ذهنش مشغول عزیز جان باختهاش است اما تمام توان و زورش را جمع میکند تا با کلماتش راهی برا آرامش آنها پیدا کند، میگوید بیایید با هم زیارت عاشورا بخوانیم تا قلبمان آرام گیرد، خودش را به هر تب و تابی میزند تا شاید این غم از دست دادن عزیز را نه تنها از خودش، بلکه از دیگران کم کند.
وقتی تکتک این پیکرها را میآورند دیگر بن بست غم فرا میرسد همه چیز سیاه میشود، فریادها از پس فریاد دیگری بالا میرود، او هم به سمت عزیزش میرود و متوجه میشم جوانی که شهید شده برادرزادهاش هست، تابوت از روی دست مردها روی زمین گذاشته میشود، دستانش را باز میکند روی زمین نیم خیز میشود، وقتی دو دستش را روی تابوت میگذارد و نزدیکتر میشود، میشنوم که میگوید «تکیه گاه من کجا رفتی؟ شجاعترین من چطور تونستی من را تنها بگذاری؟ چند سال پیش پدرت ما را تنها گذاشت تو چرا رفتی؟» دستش را روی صورت بیجان پسر که معصومیتش گویای همه چیز است میکشد و میگوید «قلبم پاره شده کاش نمیرفتی!» بعد دستی را که روی صورت پسر بوده را روی قلبش میگذارد تا شاید نقش صورت او در قلبش حک شود و ماندگار بماند!»
قاب عکسی که در دستش بود را کنارش میگذارد تا با دستش برای خود تکیهگاهی درست کند که از درد شدید از دست دادن عزیزش فرو نریزد، دست دیگر را بر موهای پر پشت و سیاه پسر میکشد و هی زمزمه میکند «ببین چقدر جوون بود یک موی سفید نداشت؛ امیر جانم [جوون] رفت!»
انگار در کوره آتش مانده و نمیتواند خودش را بیرون بکشد، نالههایش را آرامتر میکند تا بتواند قدری نفس بکشد و باز دستش را روی قلبش میگذارد، شروع به تعریف کردن از «امیر» میکند، «تو دستم را میگرفتی، انگار تو بودی که راه را نشانم میدادی و زندگی با تو قابل تحملتر بود، تو شده بودی چراغ مسیر ما، تو میتوانستی دلها را کنار هم نگه داری و ما را از گم شدن نجات بدی. اما حالا نیستی و بدون تو همه چی خالیست.» سرش را که بالا میکند و خانوادههای داغدار دیگر را میبیند حس میکند باید آرام شود و بعد میگوید «آخه چقدر باید گریه کنم تا دیگه داغ برادر نبینم، چقدر گریه کنم تا دیگه داغ جوون نبینم...»


نظر شما