خبرگزاری مهر، یاداشت- زهرا ژرفی مهر: هوا سرد بود؛ از آن سرماهایی که فقط تن را نمیلرزاند، بلکه آرام و پیوسته تا استخوان پیش میرود. خیابانها خشک بودند و باد، صورتها را سرخ کرده بود. مردم شالها را محکمتر بسته بودند و بیشتر از همیشه، زودتر راه خانه را پیدا میکردند. تبریز آرام بود؛ آرامشی شبیه مکث، شبیه شهری که منتظر است چیزی بگذرد.
اول صدا آمد. فریادهایی کوتاه و نامنظم؛ بعد چند جوان در خیابان دیده شدند؛ پرتحرک، شتابزده، با چشمهایی که بیشتر دنبال دیدهشدن بود تا رسیدن؛ سطلی واژگون شد، شیشهای ترک برداشت، هیجان بالا رفت و زودتر از انتظار فروکش کرد. موجی کوچک که به دیواره شهر خورد و برگشت. تبریز، شهر موجهای بلند نیست.
کنار نانوایی، چراغ هنوز روشن بود. بوی نان تازه در هوای سرد پخش میشد.
چند قدم جلوتر، پیرمردی کرکره مغازهاش را پایین نکشیده بود. ایستاده بود و خیابان را نگاه میکرد؛ آرام، بیهراس؛ وقتی از کنارش رد شدم، گفت: تبریز بلده از این شبها رد بشه.
کمکم صداها خوابید. جمعیت پراکنده شد. خیابان دوباره مال قدمهای عادی شد؛ مال سلامهای کوتاه، مال چراغهایی که خاموش میشدند و خانههایی که گرم میماندند.
آن شب، تبریز قهرمان نداشت؛ اما پر بود از آدمهایی که بلد بودند شهر را تنها نگذارند.
زخم زمستان
زخم زمستان همیشه فریاد نیست؛ گاهی فقط سردیست که اگر با هم تحملش کنیم، میگذرد.آن شب، در هوای استخوانسوز، این آدمها بودند که تبریز را گرم نگه داشتند.
این روایت، نخستین بخش از مجموعه «زخم زمستان» است. روایتی از تبریز در یکی از شبهای سرد دیماه؛ در این روایت قصد نداشتیم خشونت یا آشوب را انکار کنیم؛ بلکه خواستیم بر حضور خاموش و گرم انسانهایی تأکید کنیم که در پس هر هیاهو، شهر را با نفسهای خود زنده نگه میدارند. تبریز شهری است که در سکوتهایش حرفهای بسیاری برای گفتن دارد و این روایت، تنها گوشهای از آن سکوتهای پر معناست.


نظر شما