۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۷:۴۸

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/۳۱

گرگان در آتش اغتشاش؛ وقتی اعتراض تبدیل به آشوبی هدفمند شد

گرگان در آتش اغتشاش؛ وقتی اعتراض تبدیل به آشوبی هدفمند شد

گرگان-۱۸دی‌، آنچه آغازش تجمع اعتراضی بود با ورود عناصر سازمان‌یافته به خیابان‌های گرگان به صحنه‌ای ازخشونت تبدیل شد و نشان داد این دیگراعتراض نیست بلکه حمله‌ای هدفمند به امنیت و مقدسات است.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها: شب هجدهم دی‌ماه، گرگان شبی را تجربه کرد که هنوز هم مرورش آسان نیست. خیابان‌ها پر از جمعیتی بود که در آغاز، خود را معترض می‌دانستند؛ مردمی که آمده بودند حرف بزنند، دیده شوند و شنیده شوند. اما با گذشت زمان، فضا تغییر کرد. آرام‌آرام چهره‌ها عوض شدند و رفتارها دیگر نشانی از اعتراض نداشت.

اولین صدا، صدای شکستن شیشه بود؛ شیشه‌های بانک اطراف میدان شهرداری. بعد شعله‌ها بالا رفتند. خودروهای شخصی که دور میدان پارک شده بودند، یکی پس از دیگری به آتش کشیده شدند. فریادها، شعارها و دویدن‌ها در کوچه‌پس‌کوچه‌ها، نشان می‌داد آنچه در حال وقوع است، فاصله‌ای جدی با اعتراض دارد. اینجا دیگر کسی مطالبه‌ای نداشت؛ هدف، تخریب بود.

مبهوت صحنه‌ها ایستاده بودم. با خودم می‌گفتم: اینجا واقعاً گرگان است؟ چه بر سر شهر من آمده؟ این‌ها چه کسانی‌اند؟ پاسخ اما جلوی چشمانم شکل گرفت. در میان این آشوب، صحنه‌ای دیدم که همه‌چیز را روشن کرد. مردی از نرده‌های بانکی بالا می‌رفت؛ مثل کسی که مأموریت دارد. تمام تمرکزش روی دوربین مداربسته‌ای بود که خیابان خمینی را رصد می‌کرد. وقتی دوربین را از جا کند، آن را بالا گرفت؛ مثل مدال افتخار. تشویق شد. کف زدند. این تصویر، آخرین تردید را از بین برد. این اعتراض نبود؛ این نمایش دشمنی بود.

دل‌گرفته و نگران، راه خانه را در پیش گرفتم که ناگهان همهمه‌ای دیگر رسید: «مسجد امیر را آتش زدند». اول باور نکردم. گفتم شایعه است. اما دلم آرام نشد. تصمیم گرفتم بروم. از کوچه شورای شهر، پشت پارک شهر، دویدم. در میانه راه، زنی با خودروی سفید جلویم ترمز کرد. با صدای بلند گفت: کجا می‌روی؟ نمی‌بینی چه خبره؟ گفتم: باید برم مسجد امیر. گفت: از جانت سیر شدی؟ باز هم دویدم. دوباره جلوی پام ایستاد: سوار شو، تا پاساژ می‌رسونمت. پذیرفتم.

از آنجا خواستم خودم را به مسجد برسانم؛ کمی جلو تر رفتم و دیگر نشد. جمعیت زیاد بود. از دور، شعله‌های آتش دیده می‌شد. نفس در سینه‌ام حبس شد. مگر می‌شود اعتراض داشت و به مقدسات حمله کرد؟

تلفن همراهم زنگ خورد. برادرم بود. دیر شده بود و باید برمی‌گشتم. تمام مسیر بازگشت، صحنه‌ها در ذهنم مرور می‌شد. به یک نتیجه بیشتر نمی‌رسیدم؛ این کار دشمن بود. دشمنی که همیشه منتظر فرصتی است تا زخمی تازه بر پیکر ایران من بزند.

چند روز بعد، گرگان صحنه‌ای دیگر دید. پیکر شهید سید حسن حسینی وارد شهر شد. خواهرش، محکم و بی‌لرزش، روایت ایستادگی می‌کرد. مردم، پیکر شهید امنیت و جهاد تبیین را از حسینیه عاشقان ثارالله تا مسجد امیر بر دستانشان گرفتند. همان مسجدی که هنوز بوی سوختگی می‌داد. اما این‌بار، آتش نبود؛ پاسخ بود.

شهید را به مسجد آوردند. جمعیت موج می‌زد. پیام روشن بود: تخریب می‌گذرد، اما ریشه می‌ماند. دشمن آتش زد، مردم ایستادند.

کد خبر 6728956

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha