به گزارش خبرنگار مهر، او نه شعار داشت و نه مامور بود، نه حتی خبر داشت که شهر به التهاب افتاده است. پیرمردی اهوازی بود؛ عابرِ ساده یک عصر معمولی. فامیلش رضائیان است؛ مردی با موی سفید، قامتی خمیده از سالها زندگی و دلی که تنها میخواست از بلوار عبور کند و به خانه برسد. اما شهر، آن روز، خانه نبود.
اغتشاشگران از راه رسیدند؛ بیچهره، بیرحم، بیشرم. نه به سن او نگاه کردند، نه به لرزش دستهایش و نه موی سفیدش، در گوشهای از بلوار، پیرمرد را زمین زدند. مشت و لگد بارید، بیآنکه بداند چرا باید کتک بخورد؛ او که نه معترض بود نه مدافع، نه حتی تماشاگرِ ماجرا. فقط رهگذر بود؛ قربانیِ زمان و مکان.
چشمهایش هنوز از درد میسوخت که شعلهها بالا رفتند. خودروی او را، همان دارایی ساده یک شهروند بازنشسته، جلوی چشمانش آتش زدند. پیرمرد نگاه میکرد و آتش، خاطراتش را میبلعید؛ سالهایی که برای همان خودرو کار کرده بود، صبر کرده بود، قناعت کرده بود. دود که بالا رفت، درد هم بالا گرفت؛ هم در تنش، هم در دلش.
او را با بدنی مجروح و استخوانهایی شکسته به بیمارستان رساندند. تخت سفید بیمارستان، ادامه همان بلوار شد؛ جایی میان درد و ناباوری. پزشکان از شدت جراحات گفتند و او هنوز میپرسید: «من چه کرده بودم؟»
اما اینبار، خیابان شاهد داشت. دوربینها، قساوت را ثبت کردند. دنیا دید که اغتشاشگران چگونه به پیرمردی بیدفاع رحم نکردند؛ چگونه موی سفید هم نتوانست سدی باشد میان خشونت و انسانیت. هرچند آنان که خود را به خواب زدهاند، هنوز هم دوست ندارند این تصاویر را ببینند؛ همانها که واقعیت را انکار میکنند، اگر چشم باز کنند، مشتهایی را خواهند دید که بر صورت یک پیرمرد فرود آمد.
رضائیان، امروز نام یک فرد نیست؛ نام یک درد است. نام مردی که تنها رهگذر بود اما سهمش از بلوار، کتک و آتش شد. این روایت، شهادت خیابان است؛ خیابانی که هنوز از شرم، سرش را پایین گرفته است.


نظر شما