۱۲ مهر ۱۴۰۵، ۹:۲۲

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

اسفراین- هفته نیروی انتظامی امسال برای خانواده چهارنفره شهید سروان «سعید کورانی» که در کودتای دی ماه آسمانی شد، بسیار سخت و جانکاه می‌گذرد.

خبرگزاری مهر_گروه استان‌ها، محدثه جوان دلویی؛ سرزمینمان ایران روزهای غریب و پر از دلتنگی را پشت سر می‌گذارد. سال ۱۴۰۴ عجیب و پر از پیچ‌های تاریخی بود. آه از آنانی که تکیه‌گاه یک خانه که نه، یک شهر و یک امت بودند و به ناگاه به سوی آسمان پرکشیدند. هرچه از ۱۴۰۴ بگوییم و بنویسیم کم است؛ هی داغ روی داغ دیدیم و کشیدیم! اصلاً زمانه آنقدر سریع دوید که نگذاشت پدری دست دخترکانش را بگیرد و خودش آن‌ها را راهی مدرسه کند! تنهایی، غم سهمگینی است که آوار شده بر دل‌ها!

نازنین فاطمه، یگانه و یسنا، مأمن و پناهشان این روزها مزار پدرشان است؛ ۲۵۰ شب است که صورت بابا را از قاب عکسش بوسه می‌زنند. حالا بتول رفیعی هم مادر است و هم پدر! مثل تمام زنان غیوری که مردانشان را برای ماندن وطن به دستان پرمهر خدا سپردند. سخت است به خدا، داغ بزرگی است؛ هرچه می‌گذرد جگرسوزتر می‌شود. شاید مصاحبه ما ۸ ماهی طول کشید؛ هر بار که با او صحبت کردم بغض بود و وقتی دخترها نبودند تبدیل می‌شد به هق‌هق‌های دلتنگی و امان از بی‌قراری دخترها!

این بار روایتی می‌خوانید از بتول رفیعی، همسر شهید سروان سعید کورانی از شهدای مظلوم نیروی انتظامی واقعه هولناک شبه‌کودتای هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ اسفراین.

معنای واقعی آرامش

سعید، تکیه‌گاهم بود؛ معنای واقعی آرامش و واژه «مهربانی». او متولد سال ۱۳۷۰ بود؛ مهربانی‌اش حد نداشت و فداکاری‌اش بی‌صدا بود؛ از آن آدم‌هایی که دردشان را در دلشان نگه می‌دارند و لبخندشان را نثار دیگران می‌کنند.

او در دامان مادری صبور و مهربان بزرگ شد و همیشه احترام خانواده برایش خط قرمز بود. کنار یک برادر قد کشید، اما در ۲۲ سالگی، داغ بزرگی بر دلش نشست و پدرش را از دست داد. این غم زودهنگام، او را زودتر از سنش مرد کرد؛ مسئولیت‌پذیرتر شد و محکم‌تر ایستاد، بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد.

سال‌های تحصیلش را در اسفراین گذراند؛ ساده، بی‌ادعا و پرتلاش. اولین بار او را در امام‌زاده احمدرضای روستای کوران، همان‌جا که پر از عطر بهشتی خداست، دیدم! ما برای ادای نذری آمده بودیم و همان شد سرآغاز آشنایی‌مان. ۶ ماه بعد، سال ۱۳۸۹، خدا مسیر زندگی‌مان را مشخص کرد.

مرزهای وطن، آرامش تو بود

سعید جان! می‌خواهم برایت از سفر ۱۵ ساله زندگی‌مان بگویم.

تازه زندگی‌مان را شروع کرده بودیم و اوایل زندگی مشترک‌مان، راهی مرز سراوان شدی. انگار دلت در مرز آرام می‌شد، اما ایمانت محکم‌تر از فاصله‌ها بین ما بود. بعد از آن، ده سال در مرزهای خراسان شمالی لباس خدمت بر تن پوشاندی؛ سال‌هایی پر از مشقت و تعهد و غیرت و من را هم با خودت به گیفان بردی.

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

آب و گاز نداشتیم و برق هم اغلب قطع می‌شد. از شیفت که برمی‌گشتی، کپسول‌های بزرگ گاز را کشان‌کشان به سمت خانه می‌آوردی. دخترها یکی‌یکی به جمع‌مان اضافه می‌شدند و در آن غربت و تنهایی اوضاع برایم سخت بود، اما دلم به تو گرم بود که تکیه‌گاه محکمی برایمان بودی! سعید! به همتت غبطه می‌خوردم؛ از اینکه شیفت‌های طولانی و پر از خستگی داشتی اما به دنبال درس خواندن بودی. عشقت، رشته حقوق قضایی بود. می‌دیدم با خستگی‌های کار چطور جاده پرپیچ‌وخم را تحمل می‌کردی تا به کلاس درس در بجنورد برسی؟ اما یک بار هم نگفتی خسته‌ام!

قلب یگانه در آغوش تو جان گرفت

یادت هست یگانه یک‌ساله بود، تب کرد؛ ناگهان احساس کردم قلبش از حرکت ایستاده. در آن سختی‌های مرزنشینی‌مان مانده بودم، دست تنها، تا همسایه‌ای به دادم رسید و وقتی تو آمدی، انگار خدا دنیا را به من داد. یگانه را در آغوش گرفتی و دوان‌دوان به سوی ماشینی دویدی تا به شهر برسیم! اما سعید، باور کن یگانه از صدای قلب تو دوباره جان گرفت.

اصلاً آن ده سال زندگی در سرما و گرمای گیفان برای من رویا بود، چون تو را داشتیم! عاشق بچه بودی و می‌گفتی: بتول جان، دلم می‌خواهد خدا ۴ فرزند به من بدهد که هر ۴ تا دختر باشد. می‌خندیدم و می‌گفتم چرا همگی دختر؟ می‌گفتی: دختر گریه کن باباست!

آه سعید! حالا گریه همدم من و دخترها شده.

ذوق دخترها در کنار تو

تازه دو سالی می‌شد به اسفراین آمده بودیم؛ چقدر بچه‌ها ذوق داشتند که تو را هر روز در کنارشان می‌بینند. ساعت ۲ بعدازظهر که می‌شد، با دخترها به عشق آمدنت سفره ناهار را پهن می‌کردیم. نازنین فاطمه حالا می‌گوید: مامان، دلم می‌خواهد فقط یک بار دیگر این در باز شود و بابا برای ناهار بیاید! نفرین بر آن‌که تو را از ما گرفت!

یگانه قلبم را آتش می‌زند

سعید! «یگانه» بیشتر از همه قلبم را آتش می‌زند. می‌دانی همان صبح پنجشنبه جگرسوز که عزم رفتن کردی، بی‌قراری‌هایش شروع شد؛ مخصوصاً که با لباس مهمانی به سر قرار رفتی!

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

یادت هست ظهر تماس گرفتم، گفتی ناهار نمی‌آیم، از خانه بیرون نیا و مراقب دخترها باش! ساعت ۵ عصر را نشان می‌داد که زنگ زدی و گفتی: برو برای خانه و بچه‌ها خرید کن، فقط زود برگرد. و من اطاعت امر کردم و به سر کوچه رفتم، میوه و نان خریدم و برگشتم به خانه. مشغول امورات آشپزخانه بودم که همسایه‌ای در خانه را زد و گفت: خانم کورانی، ماشین‌تان را از جلوی در بردارید که خطرناک است! دلم لرزید؛ سوییچ را به خودش دادم و گفتم زحمت شما باشد و ناگهان یگانه را دیدم که عکس تو را در بغل گرفته و شعر می‌خواند و بعد دفتر نقاشی‌اش را آورد و تو را نقاشی کرد و با تو حرف می‌زد و می‌گفت: ببین بابا، درجه‌هایت را هم کشیدم. کنجکاو شدم به رفتارهایش و در دلم آشوبی به پا شد.

پتو آورد، وسط هال دراز کشید و عکس تو را کنارش گذاشت.

شب تلخ هجدهم دی

دوباره تماس گرفتم؛ احساس می‌کردم صدای بوق‌های تلفن هم کمی عجیب است. وقتی تلفن را پاسخ دادی، صداهای وحشتناکی شنیدم. گفتی: بتول جان! مراقب خودت و دخترها باش و از خانه بیرون نیا! من هم گفتم تو هم مراقب خودت باش.

قلبم طاقت دوباره بازگو کردن آنچه دیدیم و شنیدیم در نیمه‌شب هجدهم دی‌ماه و بعد آن را ندارد.

تا صبح خواب به چشمانمان نمی‌آمد. تلفنت را دیگر پاسخ نمی‌دادی. صبح با هر که تماس می‌گرفتم، فقط می‌گفت: سعید زخمی شده و به بیمارستانی در بجنورد منتقل شده. اما وقتی خانواده‌ام سراغم آمدند و ما را به خانه پدر بردند، طاقت از کف دادم.

داد می‌زدم و از مادر و خواهرهایم می‌پرسیدم سعیدم کجاست؟ و اصلاً حواسم به چهره دخترکانم نبود که انگار مانند پرنده کوچکی ناگهان بی‌سرپناه شده بودند...

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

آخرسر گفتند آماده شو، ببریمت پیش سعید!

مرا با دخترها آوردند. چقدر زیبا شده بودی، چه لبخند دلربایی... صورت سوخته‌ات یک طرف، آن لبخند شیرینت دلم را شکست!

مانده‌ام چه کسی دلش آمد تو را و رفقایت را در آتش جهلش بسوزاند!

فقط یک لنگه کفش و همان پیراهن و شلوار نو که گفتی دوست دارم امروز با این لباس‌ها بروم، از تو به یادگار ماند که در موزه مسجد جامع شهر قرار دادم.

سخت می‌گذرد بدون تو

سعید، روزهایمان سخت می‌گذرد.

صدایت در گوشم می‌پیچد که می‌گفتی «لباس تن من فقط لباس نظامه...» من به این حرفت افتخار می‌کردم...

امروز اما هر بار لباس نظامی‌ات را می‌بینم، دلم می‌گیرد؛ چون صاحب این لباس دیگر کنارم نیست...

لباسی که برای تو فقط لباس نبود، لباسِ مردانگی و شهادت بود.

رزق دیدار رهبر شهید نصیبمان شد

سال عجیب ۱۴۰۴ برایمان تند اما سهمگین گذشت. بعد رفتنت، رزق من و دختران، دیدار رهبر شهیدمان بود و آه که نمی‌دانستیم این آخرین دیدار است. بچه‌ها از ذوق دیدار آقا، غم رفتنت را فراموش کرده بودند! اما سعید جان! دوباره آوار یتیمی بعد از چهل روز از رفتنت، بر سرمان خراب شد و ما آواره خیابان‌ها شدیم! در سرما و برف و باران! دست دختران را گرفتم و آوردم به قتلگاهت! هرچند هنوز که از آنجا می‌گذرم چشمانم پر از اشک می‌شود.

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

سعید، خاک سرد نیست! این داغ‌های پی‌درپی کمرمان را خم کرد. هر گوشه این وطن، دخترکان و زنانی مثل من و دخترانت دوباره داغدار شدند.

تو می‌آیی به خانه

سعیدم! من روزها که نه، ثانیه‌به‌ثانیه نبودنت را می‌شمارم، اما خدا گواه است می‌دانم تو هر شب به خانه‌مان و دخترکانت سر می‌زنی. صدای آرام قدم‌هایت را می‌شنوم و حتی صدای کلید چرخاندن پشت در را... می‌بینم می‌آیی و بوسه‌ای بر صورت دل‌بندانت می‌زنی، نوازششان می‌کنی و گوشه‌ای می‌نشینی و می‌گویی: غصه نخور، هوایت را دارم.

اگر همه این ۸ ماه را بخواهم بشمارم و برایت از کارهای بچه‌ها بگویم، خودم از دوریت دق خواهم کرد. می‌دانی، من دستان تو را روی شانه‌هایم حس می‌کنم. همان روزی که از شیروان با بچه‌ها در حال برگشتن از مسابقات بودیم، دخترها روی صندلی عقب ماشین خوابشان برده بود. در دلم به تو گفتم سعید، نبودنت مثل آواری روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند و خسته‌ام و ناگهان گرمی دستانت را روی شانه‌هایم حس کردم.

بچه‌ها با نام تو برنده شدند

یادت هست بچه‌ها مسابقه داشتند. مانده بودم چه کنم؛ همیشه خودت دخترها را به کلاس و مسابقه‌هایشان می‌بردی، اما این بار من با بهانه‌گیری‌های یگانه مستأصل مانده بودم که خودت می‌دانم کار خودت بود. دوستی را سر راهمان قرار دادی که تماس گرفت و گفت آماده باشید، می‌آیم دنبال بچه‌ها تا ببرمشان مسابقه.

من دل رفتن به سالن را نداشتم، گفتم شاید دخترها نتوانند. بگذار نتوانستن‌شان را نبینم! وارد سالن نشدم، اشک می‌ریختم، در تنهایی‌هایم تو را صدا می‌زدم. ناگاه دوستم دوان‌دوان آمد و گفت: «بتول پاشو، بچه‌ها برنده شدند، الان می‌خواهند مدال‌شان را بدهند.» گفت: صدای بابا بابای یگانه وقتی مسابقه می‌داد و حریف را ضربه می‌زد، تمام سالن را پر کرده بود. نازنین فاطمه، یگانه و یسنا باز هم افتخار آفریدند و نام تو را بر سر زبان‌ها انداختند.

مهر غمبار از راه رسید

همه آمده بودند تا یسنا کلاس‌اولی، خانه‌مان را راهی مدرسه کنند و من به تو گفتم ببین سعید جان! من مانده‌ام با سه جفت چشم که هنوز دنبال پدرشان می‌گردد. موهایشان را مرتب می‌کنم، به جای دستان پرمهر تو کیف‌هایشان را روی دوششان می‌گذارم و راهی مدرسه‌شان می‌کنم.

جای خالی یک پدر؛ روایت خانواده شهید فراجا در هفته نیروی انتظامی

سعید جان! من هر روز بچه‌هایت را با دلی پر از دلتنگی راهی می‌کنم، و به خودم می‌گویم: باید هم مادرشان باشم، هم تکیه‌گاهشان... تا روزی که بفهمند پدرشان رفت، اما عشقش را برای همیشه برایشان به جا گذاشت.

مهر دلتنگی

سعید جان! مهر امسال عجیب تلخ است؛ رفتن بچه‌ها به مدرسه بدون تو و بعد هم روزی به نام نیروی انتظامی!

پارسال با دخترها غافلگیرت کردیم و جشن کوچکی برایت گرفتیم، اما امسال پر از بی‌قراری یگانه است!

سعید رفت...

من منتظرم.

هنوز هر بار صدای در می‌آید، دلم می‌گوید شاید خودش باشد...

همان مردی که آخرین حرفش، حتی در رفتن، نگرانیِ من و بچه‌ها بود.

همسرم رفت، اما مهربانی‌اش در این خانه مانده. هنوز صدایش، دعایش و نگاهش با ماست. او جانش را داد تا ما با عزت زندگی کنیم.

من به مردی که سختی‌ها را بی‌صدا تحمل کرد، با عشق خدمت کرد و در نهایت، با جانش جاودانه شد و خدا چه زیبا آرزوی دلش را به حقیقت رساند.

کد مطلب 6966982

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha