خبرگزاری مهر-گروه هنر؛ کتاب «مادر برام قصه بگو» از جمله آثار مکتوب مرتبط با تاریخ شفاهی فعالیت های فرهنگی هنری انقلاب اسلامی ایران است که محتوای اصلی آن حول محور «تاریخ شفاهی گروه سرود آباده شیراز» از مجموعه های مشهور دهه های ۶۰ و ۷۰ در حوزه تولید سرود و آهنگ های انقلابی می گردد که به واسطه ارائه محتوایی متفاوت و کیفیت اجرای گروه از جمله سرودهای «مادر» یا «قصه بابا»، «آلاله»، «دلیران تنگستان»، «یل شیردل» که به صورت مستمر از رسانه ملی پیش روی مخاطبان قرار گرفت، توانست با اقبال زیادی از سوی شنوندگان چنین آثاری مواجه شود.
در این کتاب محمدمهدی رحیمی محقق و مصاحبهگر به همراه بهنام باقری به عنوان تدوینگر و نگارنده اثر کوشیدهاند در قالب روایتی که نویسنده در متن آن قرار ندارد، همه مطالب را با حفظ استناد، از زبان «راوی ها» بیان کنند تا بیان وقایع و اتفاقات در مصاحبه ها به مثابه یک مستند تصویری از زبان تک تک آنها به تصویر کشیده شود.
احمد توکلی مربی گروه سرود آباده شیراز، ابراهیم پاسیار معلم آموزش و پرورش و همکار احمد توکلی در امور گروه سرود، علیرضا معماری عضو گروه سرود آباده شیراز، غلامرضا سازگار عضو گروه سرود آباده شیراز، علی اکبر نعمت اللهی راوی کتاب، احمد حجاری عضو گروه سرود آباده شیراز، محمد اسماعیل حسنی عضو گروه سرود آباده شیراز، منصور کریمی عضو گروه سرود آباده شیراز، علی وزیری عضو گروه سرود آباده شیراز، ایمان جعفری عضور گروه سرود آباده شیراز، داریوش هاشمی فر عضو گروه سرود آباده شیراز، مهدی نظری خواننده و عضو گروه سرود آباده شیراز در بخش های انتهایی کتاب که در برگیرنده ماه های پایانی فعالیت این مجموعه قبل از انحلال به حساب می آید، ضمن اشاره به جزئیات دیگری از حضور گروه سرود آباده در حسینیه جماران و اجرای ۲ قطعه موسیقایی که در کتاب به صورت مفصل به آن پرداخته شده، به حال و هوای نحوه اجرای این آثار که در شرایط ویژه ای پیش روی حاضران در حسینیه قرار گرفته بود، پرداختند.
در توضیح این افراد از شیوه اجرایشان آمده است:
مهدی نظری: خود آقای توکلی که جلوی ما ایستاده بود قشنگ یادم هست که وقتی می خواست «یک دو سه» بدهد برای اجرا، دست هایش می لرزید. استرس و اضطراب در کل وجودش جریان داشت و من که آن جلو ایستاده بودم قشنگ می دیدم که حالش خوب نیست.
علی وزیری: گفتند «یک دو سه» که شروع کنیم، اما همه همین جور مانده بودیم. عجیب بود! هیچ کس شروع نکرد. بچه ها همه جذب حضرت امام شده بودند. حواسشان نبود. یک سری از بچه ها زیر بالکن ایستاده بودند و امام را نمی دیدند. ولی من این طرف ایستاده بودم و قشنگ می توانستم حضرت امام را ببینم. امام را که دیدم همین جور خشکم زده بود. یک نگاهی به آقا کاوه انداختم، دیدم همین جور دارد عرق می ریزد. اصلا وارد جماران که می شوی، خودش یک حال دیگری به آدم می دهد. موقعی که حضرت امام آمدند بدتر هم شد. آن قدر جا تنگ بود که کنار همدیگر ایستاده بودیم دست هایمان به هم چسبیده بود و از شدت استرس، بیشتر دست هم را می گرفتیم. من و وحید کدیور و آقای هاشمی فر و آقای معماری در یک ردیف بودیم. یادم هست موقعی که امام آمدند این قدر دست های همدیگر را فشار داده بودیم که متوجه درد و فشارش نشده بودیم. بعدا که آرام شدیم متوجه شدیم چه کرده ایم؛ اصلا حواسمان به خودمان و سرود نبود. دوباره آقای توکلی با اشاره دست گفتند: «یک دو سه» این دفعه شروع کردیم به خواندن. یعنی این استرس و عدم توجه باعث شد که با دستور دوم آقای توکلی سرود را شروع کنیم.
ایمان جعفری: یک جو روحانی عجیب و غریب و خیلی جالبی داشت. ما خیلی جاها اجرا کرده بودیم، چه با ارگ، چه بدون ارگ و بقیه دم و دستگاه های سرود؛ اما هیچ وقت دستپاچه نشده بودیم، منتها اینجا جوش خیلی عجیب بود، همه دستپاچه شده بودیم.
داریوش هاشمیفر: در اجراهایی که قبلا می رفتیم اعتماد به نفسمان خیلی بالا بود؛ خب یک گروه تاپ و پرمدعی بودیم تو ایران، همه جا سرودهایمان را پسندیده بودند و با یک حالت غرور سرمان را می گرفتیم بالا، می رفتیم روی سن، راحت سرودمان را می خواندیم و می آمدیم پایین. ولی خدایی اش آن جا یک خرده هیجان و استرس داشتیم. تنها جایی که من یک خرده پاهایم لرزید و اجرا برایم سخت شده بود، همین جماران بود. یادشان بخیر، سید احمد آقا هم نگاه نافذی داشتند. هنوز نگاهشان در ذهنم هست. با یک نگاه پرمعنایی به گروه نگاه می کرد و من همه اش فکر می کردم دارد به من نگاه می کند. وقتی نگاهم به نگاهش می افتاد، دلم هُری می ریخت و استرس می گرفتم. تا آمدم خودم را پیدا کنم یک مقدار طول کشید. بقیه اعضای گروه هم مثل من استرس داشتند؛ حال بعضیها را از روی قیافه هایشان میشد فهمید، بعضی ها را از روی لرزش صدایشان.
علی اکبر نعمت اللهی: مهدی نظری که شروع کرد به خواندن صدایش می لرزید و قشنگ معلوم بود که دارد با لرزش و ترس میخواند.
منصور کریمی: ما که این قدر راحت و مثل آب خوردن می خواندیم، اینجا گیر کرده بودیم. حتی اولش داشتیم سرود را خراب می کردیم که دیگر آقای توکلی شروع کرد به دل گرمی دادن؛ هی می گفت: «خوبه خوبه. همین جوری بخونین. فقط به من نگاه کنین». خودش هم با ما هم خوانی می کرد که شیرازه کار از دست ما در نرود.
علیرضا معماری: جالب اینجاست که صدای ایشان قشنگ روی صدای بچه ها سوار شده بود. تو اکثر سرودها ایشان همراه ما لب خوانی می کردند یا با صدای پایین تر می خواندند. ولی اینجا قشنگ مثل ما می خواندند.
مهدی نظری: نگه داشتن ریتم در سرود خیلی مهم است. ما در تمام اجراهایی که داشتیم چون با ارگ می خواندیم بیشتر حواسمان متمرکز این بود که سرود را از ریتم نیندازیم. اگر ارگ نباشد و شما سرود را از ریتم بیندازی، هیچ اتفاقی نمی افتد؛ ریتم سرود یک مقدار کند یا تند می شود که آن هم هیچ مشکلی ندارد. ولی ارگ به خاطر اینکه با برق کار می کند، تندی و کندی و یک صدم ثانیه توی آن نیست، تو باید خیلی دقیق بخوانی که از ریتم نیندازی، یک ذره اگر این ور و آن ور بکنی، ارگ می رود جلو و تو عقب می افتی. اصلا کار خراب می شود.
احمد توکلی: برای همین من خودم هم بلند بلند همراه بچه ها می خواندم که استرس نداشته باشند و راحت بخوانند که کار خراب نشود. چون صدای بچه ها زیر بود و صدای من بم بود. صدای من سوار شده بود.
علیرضا معماری: در این فضا که همه استرس داشتیم و هر لحظه امکان خراب شدن کار وجود داشت، از شانس ما یک دفعه اشکالی تو سیستم صوتی یا ارگ پیش آمد و صدای آقای نظری که داشت تک خوانی می کرد اکویی شد. تنظیم صدای بچه ها با صدای ساز خیلی کار تخصصی و سختی بود و مراقبت خیلی شدیدی می خواست. چون هر لحظه امکان داشت به هم بریزد و کار را خراب کند. اما بچه ها از نظر حجم صدا خیلی عالی کار کردند و صدا خیلی یک دست شد و خراب نشد. آن تست صدایی که آقای توکلی موقع ورود به گروه از بچه ها گرفته بود اینجا ارزش خود را نشان داد.
ادامه دارد ...


نظر شما