۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۳:۳۶

شبی که قزوین سوخت؛ شهادت انسان‌هایی که روایتشان قلب‌ها را می‌سوزاند

شبی که قزوین سوخت؛ شهادت انسان‌هایی که روایتشان قلب‌ها را می‌سوزاند

قزوین- در شبی آکنده از آتش، خشونت و هراس، پمپ بنزینی در قزوین به صحنه محاصره، شهادت و سوختن انسان‌هایی بدل شد که روایتشان هنوز قلب‌ها را می‌سوزاند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها - مطهره میرزایی: بین فشردگی‌های جمعیت خودم را به تابوت نزدیک‌تر کردم، موج جمعیت در نزدیکی تابوت شبیه همان موج‌های فشرده حوالی حرم معصومین(ع) بود، بین جمعیت به چهره‌ها بهتر نگاه می‌کنیم، چهره‌هایی از اشک، درد، غم، گاهی هم کمی به ظاهر متفاوت با عقاید و هزار چهره دیگر اما در هیچکدامشان اثری از قتل نبود یعنی آن شب هم همین مردم بودند؟ بخدا که بعید است، هرچند که رسانه خارجی از آنها قاتلانی ساخته و هزار و یک توطئه چیده تا بازار خبرهای خود را داغ‌تر کند، هرچند که دشمن نیروهای خود را با لباسی از مردم به میدان آورد تا چهره مردم را به حاشیه ببرد اما این توطئه‌ها به این چهره‌های شریف نمی‌چسبد.

ترسی که از آن شب در جان ماند

ضربه‌ای ناگاه تنم را می‌لرزند و بی‌اختیار می‌ترسم خانمی که پهنای صورتش را اشک پوشانده با صدای بریده بریده عذرخواهی می‌کند و می گوید: این ترس‌ها و لرزها از همان شب برایم بجا مانده و حالا کوچیکترین صدا و تکانی لرزه به تنم می‌اندازد، بی آنکه همدیگر را بشناسیم به هم خیره می‌شویم اشکی که بنظر شمایلی از همدردی دارد ناخودآگاه تر از قبل از چشمان هردویمان جاری می‌شود، باز هم بریده بریده می‌گوید که قلبش از این مظلومیت تیر کشیده و... .

صدای جمعیت یک آن در ذهنم خالی می‌شود تصاویر تاریک از شهری که پیش‌تر آن را به تاریخ، به تمدن، به اصالت می شناختمش آن شب در یک لحظه پیش چشمانم سوخت و انگار این قلب من بود که سوخت.

حتی نمی‌توانستم نزدیک‌تر شود اما از دور هم وحشتناک بود؛ صدای انفجار، هل هله، رقص و شادی توام با شعارهای مبهم بین یک شلوغی که مشابهش را وقتی کم‌سن تر بودم در روزهای منتهی به عاشورا و شاید عاشورایی در گرو عاشورا دیده بودم، فکر اینکه مبادا مخازن بنزین در پی این آتش سوزی‌ها زبانه آتش را چند برابر کند خوره‌ای بود که جانم را رها نمی‌کرد.

پمپ بنزین در محاصره؛ بیم انفجاری بزرگ

چند متر جلوتر درگیری پشت درگیری. هرکسی را که تنها کمی چهره انقلابی داشت زیر بار مشت و لگد دست و پا می‌زدند، تلفن و تاکید همکارم مرا به خانه برگرداند اما در خانه هم صداهای جمعیت بین اذکار و دعاهای پر اشک مادرم گم شده بود توان شرح آنچه دیده را نداشتم اما صداها خود شرح ماجرا بودند.

باز هم تلفن همکارم و صداهای بریده بریده؛ می‌گفت که فلانی گفته در آخرین تلفن‌های یک بسیجی شنیده که دیگر توان مقابله ندارند، نیروها اغلب زخمی و برخی هم، توانش را بار دیگر جمع کرد تا با صدای رساتری بگوید برخی هم شهید شدند.

محتوایی مشابه آن بسیم‌چی در کانال کمیل که در لحظه بسیم به دست خبر شهادت همانند چند نفری را که در محاصره بودند می‌رساند و با صدای شلیکی اوهم... .

شبی که قزوین سوخت؛ شهادت انسان‌هایی که روایتشان قلب‌ها را می‌سوزاند

در پس تمام دلهره و درست زمانی قبل‌تر از قطعی اینترنت کلیپی برایم ارسال شد اما ای کاش هیچوقت چشمانم چنین چیزی را نمی‌دید کلیپی شبیه کلیپ‌هایی از نوار غزه، یا اصابت یک موشک به قلب شهر، چه کسی باورش می‌شود اینجا پنجشنبه تاریک قزوین است.

تعدادی از جمعیت بین زبانه‌های آتش و چند جنازه نیمه برهنه سوخته که چهره ندارند و شبی که با آتش سحر شد.

در اولین زمان اتصال تماس و اسامی شهدا و باز هم تمثیلی از آن صوت بیستم چی کانال کمیل.

چهره‌ها له شده بود، قاسم را از پاهای لاغرش شناختم

پدر قاسم کردلو در وصف آن شب سیاه تاریخ و روایتی از یک پمپ بنزین سوخته بین سیلی از اشک همین را گفت، گفت که چهره‌ها سوخته و له‌شده بود قاسم را از پاهای لاغرش شناختم.

روایت پدر قاسم، روضه مصوری برای آن کلیپ کوتاه اما جانسوز بود، او می‌گفت: آن شب خانه قاسم شام دعوت بودیم وقتی رسیدیم همسرش گفت که از بسیج تماس گرفتند و قاسم برای مأموریت رفته حدود ساعت هشت و نیم تماس قاسم من را هم از خانه بیرون کشاند، پای تلفن گفت که در پمپ بنزین محاصره شدند و حدود صد نفری بیرون ایستاده‌اند و از ما خواست تا برایشان دعا کنیم.

وی افزود: به سوی پمپ بنزین خیابان شهید بابایی حرکت کردم اما پیش از من برادرم رسیده بود، می‌گفت که وقتی وارد پمپ بنزین شده بین کیوسک حامل بنزین و ماشین چشمش به جنازه نیمه جان افتاده و تا خواسته نجاتش دهد جمعیت سوی او هجوم بردند و او را هم زدند.

وی ادامه داد: وقتی وارد پمپ بنزین شدم در یک لحظه حس کردم وارد صحرای محشر شدم جنازه‌ها روی زمین بین آتش و دود رها شده بودند و هرکس می‌رسید فریاد می‌زد بزنید اینها بسیجی‌اند، برای شناسایی قاسم به تک تک شهدا سر زدم اما نمی‌دانستم همان اولین جنازه قاسم است دوباره به سمت اولین جنازه آمدم چهره‌اش له شده بود، قاسم را از پاهای لاغرش شناختم.

وی درحالی که اشک امانش را بریده بود ابراز کرد: به دامادمان گفتم قاسم را روی کولم بیانداز، بدن مانند مشک عباس ابن علی(ع) سوراخ بود و از او خون می‌چکید، همچون حسینی (ع) که تکه‌هایی از بدن علی اکبر(ع) خود را از زمین جمع کرد، بدن را برداشتم و بیرون آوردم.

کردلو ادامه داد: راننده خودروی پژو کمک کرد تا بدن در خون غلتیده را داخل خود را بگذاریم که چشمم به ماشین آمبولانس افتاد برادرم صدایش کرد و ما بدن را از خودرو به آمبولانس منتقل کردیم؛ دستم زیر سر قاسم بود و خون از بدنش چکه می‌کرد و از آن سو هر چند دقیقه یکبار چیزی مانند پرتاب سنگ به آمبولانس اصابت می‌کرد.

گریه بلند آقای کردلو قلبم را چنگ می‌زد او ادامه داد: بدن را به بیمارستان رساندیم، قلبم از آن شب هنوز سرجایش قرار نگرفته باخود می‌گویم چه کشیده بود حضرت زینب(س)، زمانی که اسب‌ها بر پیکر مبارک برادر تازید اما آنجا اسب بود که می‌تازید اینجا پسرم زیر پای انسان‌ها له شده بود.

وی گفت: اما چیزی که بیشتر قلبم را به آتش کشید هلهله و رقص تعدادی از خانم‌ها در مجاورت پیکر شهدا بود، اینکه پسرم برای دفاع از وطن و ناموس اکنون در پیشگاه خداست.

ضربه تبر پدرم را آسمانی کرد

فرزند شهید حق‌شناس اما روایت دیگری داشت، او می‌گفت پس از شنیدن خبر شهادت پدر هزار و یک روایت از شهادت او شنیدم که هرکدام به شکلی قلبم را می‌شکافت، پدرم قد بلندی داشت و چون نتوانسته بودند حریف او شوند ابتدا سنگی به سوی صورت و گردن او پرتاب کردند و زمانی که به زمین افتاده با تبر به سر او ضربه زدند و زیر مشت و لگد مانده بود.

وی در پایان صحبت هایش گفت: پدرم می‌توانست از خود دفاع کند اما چون نمی‌توانست مردم را از تروریست‌ها تشخیص دهد ترسید که مبادا به اشتباه به مردم حمله کند، پس اسلحه را دور انداخت و با دست خالی و با زبان دلسوزانه خواست تا با جمعیت صحبت کند که در نهایت بدنش زیر دست و پا ماند.

با هجوم گروه‌های تروریستی به پمپ بنزین شهید افشین حق شناس و جمعی از کارکنان پمپ بنزین در شرایطی که دیدند از هر سو سنگ به اتاقک پمپ بنزین پرتاب می‌شود و بدون سلاح دست‌های یکدیگر را گرفتند تا دیوار حائلی در ورودی پمپ بنزین ایجاد کنند و با مردم گفتمانی داشته باشند و بتوانند آنها را به منطقه دیگری هدایت کنند چراکه پمپ بنزین در روز گذشته ۶۰ هزار لیتر بنزین ذخیره کرده بود و حریق می‌توانست اسباب انفجار و خطر جان هزار نفر از ساکنین محله و جمعیت شود اما در همان حین تبری از پشت گردن شهید را شکافت و شهید حق شناس و جمعی از کارکنان و بسیجیان حاضر در پمپ بنزین در بهشت برین مهمان سید الشهدا شدند.

و جمعه صبح یک پمپ بنزین ماند و خودروها و اموال سوخته شده و پیکرهایی که هر یک داغی بزرگ بر دلمان گذاشته است.

وداع مردم؛ پاسخ روشن به تحریف‌ها

این کار رسانه خارجی است که فردا همین وداع مردم با شهدا را نبیند، که روایت بصیرت مردم را کتمان کند و روایت خود را با همان شمایلی که هزار و یک سرمایه پای آن گذاشته شده در شبکه‌های یهودی خود به نمایش بگذارد و خوراک چندین ساله رسانه خود را از نیروهای داعشی که با لباس مردم سعی داشتند ورق را برگردانند نشان دهد اما صدای حق حتی به زعم کمبودها بلند است و صدای خانواده شهدا قلب تپنده هر انسانی را که بویی از انسانیت برده به لرزه خواهد درآورد و این عظمت مردم مسلمانی است که به تاسی از سیدالشهدا خود باشرافت، با عظمت و پرشکوه و تا پای جان بر سر عقاید، میهن و ناموس خود ایستاده‌اند.

کد خبر 6729707

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • ۱۷:۵۹ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۴
      0 0
      لعنت بر وطن فروش