۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۶:۰۲

آخرین صبح در کنار سُنار؛ روایت یک مادر پس از حادثه مدرسه میناب

آخرین صبح در کنار سُنار؛ روایت یک مادر پس از حادثه مدرسه میناب

رشت- برای مادر سُنار، صبح حادثه با یک گفتگوی ساده درباره مهمانی آغاز شد و با صدای انفجار، دویدن به سمت مدرسه و ساعت‌ها جستجو برای یافتن دخترش ادامه یافت.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها- هما اکبری: آغاز سال تحصیلی برای بسیاری از خانواده‌ها با خرید کیف و دفتر، شوق رفتن به مدرسه و چشم انتظاری برای بازگشت فرزندان همراه است، اما برای خانواده شهدای مدرسه میناب، سال تحصیلی جدید با خاطراتی تلخ از روزی آغاز شده که کودکانشان میان کلاس و نیمکت مدرسه جان باختند.

خانواده‌های که امروز در گیلان حضور دارند، روایت آن روز را از زاویه‌ای متفاوت بازگو می‌کنند؛ از آخرین تماس مدرسه، صدای انفجار، دویدن مادران به سمت مدرسه، جست‌وجو میان آوار و لحظاتی که شناسایی فرزندانشان گاه از روی تکه‌ای لباس یا رنگ جوراب انجام می‌شد.

در میان این روایت‌ها، مادر شهیده سُنار سالاری، همسر شهید حمید سالاری، از دختری می‌گوید که حافظ قرآن بود، در مسابقات قرآنی شرکت می‌کرد و آخرین بار با شوق آماده شدن برای یک مهمانی، از درست کردن دسر برای مادرش گفت.

سورنا و آخرین جمله‌ای که در خانه ماند

مادر شهیده سُنار سالاری با معرفی خود اظهار کرد: من مادر شهیده سُنار و همسر شهید حمید سالاری هستم. مدرسه میناب، مدرسه‌ای قرآنی بود و بیشتر معلمان آن حافظ قرآن بودند. دخترم هم حافظ قرآن بود و در مسابقات قرآن شرکت می‌کرد.

وی افزود: سُنار هر روز با سرویس به مدرسه می‌رفت. شب قبل از حادثه درباره مهمانی فردا صحبت کردیم و دخترم خیلی ذوق داشت و گفت: «مامان، وقتی برگشتم، دسر مهمانی را خودم درست می‌کنم.

مادر شهیده سُنار ادامه داد: صبح سرگرم کارهای خانه بودم که از مدرسه تماس گرفتند و گفتند برای بردن فرزندتان بیایید. با پدرش تماس گرفتم تا برای آوردن سُنار برود. یکی از دوستانمان نیز که در همان مسیر بود، قرار شد دخترم را برگرداند تا در آن هوای گرم، رفت‌وآمد برای همسرم سخت نباشد.

یک تماس، یک انفجار و دویدن به سمت مدرسه

وی گفت: در حال صحبت با دوستم بودم که ناگهان صدای انفجار آمد و خانه لرزید. ابتدا گفتم شاید صدای ساختمان‌سازی باشد، اما دوستم گفت «نه، صدای انفجار است.

مادر سُنار افزود: بعد از آن صدای فریاد و آشفتگی بلند شد. نمی‌دانم چطور چادر سر کردم. دختر چهار ساله‌ام را در آغوش گرفتم و به سمت مدرسه راه افتادم.

وی با بیان اینکه مدرسه فاصله زیادی با خانه نداشت، گفت: هرچه می‌رفتم، احساس می‌کردم به مدرسه نمی‌رسم. در راه سوار یک خودرو شدم، اما باز هم انگار مسیر تمام نمی‌شد.

آخرین صبح در کنار سُنار؛ روایتی از یک مادر پس از حادثه مدرسه میناب

جوراب دخترت چه رنگی بود؟

مادر شهیده سُنار سالاری ادامه داد: وقتی به مدرسه رسیدم، یک طرف مدرسه ویران شده بود و از طرف دیگر آتش زبانه می‌کشید. مات و مبهوت مانده بودم و نمی‌دانستم کجا باید دنبال دخترم بگردم. همه‌جا پر از آوار و سنگ بود.

وی افزود: از من می‌پرسیدند «جوراب دخترت چه رنگی بود؟» این یکی از سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام بود. دختر چهار ساله ام را در آغوش گرفته بودم و فقط دنبال سورنا می‌گشتم.

مادر سُنار گفت: هنوز امید داشتیم. شاید بچه‌ها به جایی رفته باشند و ما پیدایشان نکنیم، اما هرچه زمان می‌گذشت، همان سؤال تکرار می‌شد؟ جوراب دخترت چه رنگی بود؟

وی ادامه داد: آنجا بود که فهمیدیم دیگر چیزی از بعضی بچه‌ها باقی نمانده است. فقط می‌گفتم «تو را خدا، بگویید بابایش بیاید و خودش او را پیدا کند.» هنوز نمی‌دانستم که بابایش هم زیر آوار است.

از مدرسه تا بیمارستان؛ جست‌وجوی سورنا

مادر شهیده سُنار سالاری با اشاره به ادامه جست‌وجو ها گفت: می‌گفتند سُنار را پیدا کرده‌ایم. به بیمارستان رفتیم و همه قسمت‌ها را گشتم. می‌گفتند بیمارستان را تخلیه کنیم، اما نمی‌توانستم بروم؛ می‌خواستم دخترم را پیدا کنم.

وی افزود: از مدرسه به بیمارستان می‌رفتیم و از بیمارستان دوباره به مدرسه برمی‌گشتیم. میان آوار جستجو می‌کردیم و می‌گفتند باید بچه‌ها را از روی نشانه‌هایی مانند انگشت‌ها و جوراب‌هایشان شناسایی کنیم.

مادر سُنار ادامه داد: تا ساعت ۱۰ شب جست‌وجو ادامه داشت. با عکس‌هایی که گرفته بودند، دخترم شناسایی شد، اما باز هم امید داشتم. فکر می‌کردم بابایش خودش می‌آید و مرا می‌برد. هنوز نمی‌دانستم که پدرش هم شهید شده است.

وی بیان کرد: نزدیک اذان صبح، پدر سُنار را پیدا کردند؛ در حالی که دو کودک در آغوشش بود و هر سه به شهادت رسیده بودند.

چرا مدرسه آتش گرفت؟

مادر شهیده سُنار سالاری گفت: هنوز هم دختر چهار ساله ام مدام سؤال می‌پرسد؛ می‌گوید چرا مدرسه آتش گرفت؟ چرا بابا دیگر نیست؟ می‌گوید من دوست دارم بابایم خودش دستم را بگیرد و خودش به من غذا بدهد.

وی افزود: این سؤال‌ها برای یک کودک چهار ساله خیلی سنگین است، اما هر روز تکرار می‌شود و من نمی‌دانم چگونه باید پاسخ بدهم.

مادر شهیده سُنار با محکوم کردن این حادثه اظهار کرد: بچه‌های ما نظامی نبودند؛ آن‌ها دانش‌آموز بودند. کودکانی که با کتاب، کیف و مدادرنگی به مدرسه می‌رفتند.

وی ادامه داد: اگر زیرساخت‌ها هدف قرار بگیرد، شاید بعد از مدتی بتوان آن‌ها را دوباره ساخت و تعمیر کرد، اما شهادت فرزندان ما چیزی نیست که جبران شود. ساختمان را می‌شود دوباره ساخت، اما فرزند از دست‌رفته دیگر به خانه برنمی‌گردد.

آخرین صبح در کنار سُنار؛ روایتی از یک مادر پس از حادثه مدرسه میناب

کیف مدرسه‌ای که دیگر فقط یک کیف نیست

مادر سُنار گفت: حالا هر شنبه که می‌شود، حسرت بزرگی به دلم می‌افتد. وقتی جلوی لوازم‌التحریرفروشی می‌روم، ناخودآگاه یاد سورنا می‌افتم؛ یاد کیف و وسایل مدرسه‌اش.

وی افزود: حالا از وسایل سُنار، همین کیف برایم مانده است؛ کیفی که برای من فقط محل نگهداری کتاب و دفتر نیست، بلکه یادگار دخترم است.

مادر شهیده سُنار ادامه داد: دختر چهار ساله‌ام هنوز دوست دارد با خواهرش بازی کند و با بابایی بازی کند، اما دیگر بابایی نیست که دستش را بگیرد و برایش غذا بیاورد.

وی با اشاره به جای خالی پدر در زندگی دختر چهار ساله‌اش گفت: از همسرم برایم یک دختر چهار ساله باقی مانده است؛ کودکی که هر روز جای خالی پدرش را می‌بیند و با سؤال‌های ساده اما سنگینش، قلبم را به درد می‌آورد.

آخرین صبح در کنار سُنار؛ روایتی از یک مادر پس از حادثه مدرسه میناب

قدر صدای بچه‌ها و برگشتنشان از مدرسه را بدانید

مادر شهیده سُنار سالاری در پایان، بزرگ‌ترین حسرت خود را از دست دادن لحظه‌های ساده زندگی عنوان کرد و گفت: قدر خانواده‌تان را بدانید؛ قدر صدای بچه‌ها، خنده‌هایشان و برگشتنشان از مدرسه را.

وی افزود: شاید آخرین جمله‌ای که از عزیزتان می‌شنوید، ساده‌ترین جمله دنیا باشد، اما بعد، تمام زندگی‌تان را با همان جمله ادامه دهید.

مادر سُنار گفت: من هنوز صدای سُنار را می‌شنوم که می‌گفت: مامان، وقتی برگشتم، دسر مهمانی را خودم درست می‌کنم.

جمله‌ای که قرار بود مقدمه یک عصر معمولی و یک مهمانی خانوادگی باشد، اما حالا برای مادر سُنار، آخرین یادگار صدای دخترش است؛ دختری که صبح با شوق مدرسه رفت و قرار بود عصر، کنار خانواده باشد.

کد مطلب 6957723

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • IR ۱۶:۵۲ - ۱۴۰۵/۰۷/۰۶
      1 0
      خیلی غمین انگیزبیچاره مادروپدراشون تامغزاستخوانشون ازاین همه دردمیسوزه درک این دردخیلی سنگینه فقط بایدفکرش را کنیم تا عمقش رابفهمیمم بچه بودن بی دفاع بی گناه باهزارتا آرزو حالا زیرخاکن😔😭