۳ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۴۴

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/ ۱۶

باران آتش بر شانه‌های غیرت؛ شبی که علی‌اکبر و طاها در مسجد ماندند

باران آتش بر شانه‌های غیرت؛ شبی که علی‌اکبر و طاها در مسجد ماندند

پاکدشت- آن شب، مسجد فقط یک بنا نبود؛ آخرین سنگر بود، جایی که درهایش زیر هجوم شکست، سقفش آتش گرفت و زمینش شاهد ایستادگی جوانانی شد که می‌توانستند بروند، اما ماندند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها: همه‌چیز از یک هجوم ناگهانی شروع شد؛ از شبی که مسجد سیدالشهدای پاکدشت دیگر فقط مسجد نبود، میدان آتش و غیرت شده بود، کسی فکرش را نمی‌کرد در جایی که باید پناه باشد، جایی که نام خدا و آیات قرآن در آن نفس می‌کشند، ناگهان درها با خشونت بلرزند و سنگ و آجر از آسمان فرو بریزد.

یک شاهد عینی گفت: اغتشاشگران یک‌دفعه حمله کردند. بچه‌های مسجد پشت در ایستاده بودند و با تمام توان در را نگه داشته بودند، اما جمعیت زیاد بود… زورمان نرسید.

علی‌اکبر زارعی آن‌جا بود. طاها عزیزی هم. شانه‌به‌شانه هم، پشت همان دری که زیر ضربه‌ها می‌نالید. دوستشان تعریف می‌کند: سنگ و آجر روی سرمان می‌ریخت. گاز اشک‌آور زده بودند. نفس نمی‌آمد. در را از جا کندند.

یکی دیگر از بچه‌ها می‌گوید: وقتی ضربه به سرم خورد، همه‌چیز تاریک شد. بعد فهمیدم دو نفر از بچه‌ها من را بغل کردند، بردند بالای پشت‌بام و پرت کردند آن بالا که زنده بمانم.

اما ماجرا فقط دفاع از یک در نبود. پایین مسجد، سه زن گرفتار شده بودند، سینا می‌گوید: من، طاها، علی‌اکبر و یکی دیگر از بچه‌ها به خاطر آن خانم‌ها رفتیم پایین، قلوه‌سنگ و آجر به سر و سینه‌مان خورد، اما ایستادم.

او مکث می‌کند، انگار هنوز صحنه‌ها جلوی چشمش زنده‌اند: وارد مسجد شدند. قرآن‌ها را آتش زدند. بنزین ریختند. صدایشان را می‌شنیدیم که می‌گفتند فندک بزن، همان لحظه که مسجد شعله‌ور می‌شد، کل می‌کشیدند، می‌رقصیدند، شادی می‌کردند.

سقف مسجد یونولیت بود. آتش که بالا گرفت، سقف شروع کرد به ذوب شدن.

بارانی از آتش، تکه‌تکه، روی سر و صورت بچه‌ها می‌ریخت. سینا می‌گوید: خدا رحم کرد که سقف راه‌پله آجری بود. همان‌جا افتادم. یونولیت‌ها روی ما نریخت. اما دود… از خفگی بیهوش شدم. حدود یک ساعت در میان آتش ماندم تا نیروهای امنیتی رسیدند و نجاتم دادند.

یکی از خانم‌هایی که داخل مسجد بود، با چشمانی اشک‌آلود گفت: برای آماده‌کردن صبحانه دعای ندبه آمده بودیم. ناگهان گفتند حمله شده و این پسرهای غیرتمند برای دفاع از ما آمدند.

صدایش می‌شکند: می‌توانستند مثل بقیه پراکنده شوند، اما غیرت کردند، جانشان را برای ما گذاشتند.

و روایت این‌جا به تلخ‌ترین نقطه می‌رسد، گاز اشک‌آور، نفس علی‌اکبر و طاها را گرفت. بعد آتش.

بارانِ آتش از سقف فرو ریخت و آن دو، همان‌جا، در دل مسجد، به شهادت رسیدند.

طاها آن‌قدر نحیف بود که رد زیادی از او باقی نماند؛ نیمی از پیکرش در آتش از بین رفت.

خانم‌ها از راه‌پله خارج شدند و سینا، فقط به‌خاطر افتادن زیر سقف آجری، زنده ماند…

کد خبر 6728813

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • میم ۱۶:۵۳ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۳
      1 1
      عاملان این اتفاقات فقط باید اعدام بشن