خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: سخنان شهرام ناظری درباره مولوی در ترکیه، موجی از واکنشها را در میان اهالی فرهنگ به دنبال داشت. در همین رابطه با محبوبه مباشری به گفتگو نشستیم. محبوبه مباشری پژوهشگر و استاد زبان و ادبیات فارسی و از چهرههای فعال دانشگاهی در این حوزه است که سالها در دانشگاه الزهرا به تدریس و مدیریت علمی پرداخته و سمتهایی چون معاون آموزشی، ریاست دانشکده ادبیات و نیز ریاست دانشگاه الزهرا را برعهده داشته است. زمینههای اصلی پژوهشی او شامل، جامعهشناسی ادبیات، مطالعات فرهنگی، ادبیات عرفانی ادبیات تطبیقی و تحلیل متون کلاسیک و معاصر است. از آثار شاخص او میتوان به کتاب «فرهنگ اجتماعی عصر مولانا» اشاره کرد که با رویکردی جامعهشناختی به بررسی بازتاب شرایط اجتماعی و فرهنگی روزگار مولانا در دیوان شمس میپردازد. او همچنین مقالات متعددی در حوزههایی چون نمادپردازی در شعر دفاع مقدس، تأثیر قالبهای شعر فارسی بر شعر دیگر ملل، و نقد ادبیات عامهپسند منتشر کرده و نقش مؤثری در گسترش پژوهشهای علمی ادبی و تعاملات دانشگاهی داشته است. دریافت دو دکترای افتخاری از دانشگاه دولتی تاجیکستان و دانشگاه مسکو و نیز دریافت جایزه نخستین دوره جشنواره فارابی در کارنامه علمی اوست.
بخش دوم این گفتگو را در ادامه میخوانید:
برخی متعصبین در دوره معاصر، مثنوی را حتی «نجس» میدانند و کتابهایش را با بیاحترامی ورق میزنند. به نظر من، بخش عمده این نگرش ناشی از تعصب و عدم فهم درست مثنوی استبرای فهم درست مولانا، چه ملاحظاتی ضروری است؟
باید مولانا را در بستر تاریخی خودش دید. باید دانست در چه دورهای میزیسته، چه خرافات، سنتها و باورهایی در جامعهاش رواج داشته، وارث کدام سنتهای ادبی و فرهنگی بوده و این مواد را چگونه بازسازی کرده و به مخاطبانش عرضه کرده است. همچنین باید توجه داشت مخاطبان او چه کسانی بودهاند و سطح فهم آنان تا چه اندازه بوده که مولانا ناگزیر بوده با این زبان و این شیوه سخن بگوید.
دیدگاه مولانا نسبت به حضرت علی(ع) شگفتانگیز و کمنظیر است. به گمان من، حتی بسیاری از شاعران شیعه نیز نتوانستهاند حضرت علی را با چنین عمق و بلاغتی توصیف کنند.
آنجا که میگوید:
ای علی که جمله عقل و دیدهای
شمهای واگو از آنچه دیدهای
او حضرت علی(ع) را نه یک موجود مادی، بلکه تجلی عقل و ادراک میداند؛ اموری که اساساً جسمانی نیستند. مولانا پا را فراتر میگذارد و میگوید:
تو ترازوی احد خو بودهای
و سپس حتی از این تعبیر هم عبور میکند:
بل زبانه آن ترازو بودهای
در اینجا، حضرت علی(ع) نه صرفاً ابزار سنجش، بلکه معیار و میزان حق معرفی میشود؛ همان مفهومی که در باور دینی، به «میزان اعمال» در قیامت تعبیر میشود. این سطح از نگاه، نشاندهنده عمق معرفت مولاناست. ببینید، مولانا، اگرچه از نظر فقهی اهل سنت و اشعری است، اما در ساحت حقیقت و معنا، به مرزهای فرقهای محدود نمیشود. او حقیقتمحور است، نه تعصبمحور. باور او به حقیقت، باعث میشود که در ستایش حضرت علی(ع) به جایگاهی برسد که فراتر از تقسیمبندیهای رایج مذهبی قرار میگیرد.
این نشان میدهد حقیقت امیرالمؤمنین(ع) آنقدر بزرگ است که فقط کسانی با اندیشه عظیم میتوانند به درک بخشی از آن برسند.
قطعاً. همانطور که تجربه خودم نشان داده، حتی اندیشمندان بزرگ هم تنها میتوانند بخشهایی از این حقیقت را درک کنند. من یک تعبیر شخصی درباره شرح نهجالبلاغهای که توسط یکی از معتزلیها انجام شده داشتم: او پس از پایان شرح گفت که این کلام، «دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق» است. یعنی نه کاملاً کلام خداست، نه صرفاً کلام مخلوق. این تعبیر را میتوان به مثنوی مولوی هم نسبت داد.
واقعیت این است که مثنوی، هم عمیقترین حقایق را منتقل میکند و هم در سطح فهم انسانها سخن میگوید. بزرگان ما بارها گفتهاند که مثنوی، بهنوعی قرآن در زبان فارسی است. شیخ بهایی میگوید:
من نمیگویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب
این نکته نشان میدهد که مثنوی، حامل معنایی است که فراتر از کلام مخلوق و در عین حال دسترسپذیر برای بشر است.
این ویژگی طبعاً باعث واکنشهایی میشده است، مولانا هم در دوره خود مورد مخالفت یا حسادت قرار گرفته است؟
بله، همانطور که بسیاری از بزرگان عرفان مانند حلاج و عینالقضات تحت فشار قرار گرفتند و حتی به شهادت رسیدند، مولانا نیز در زمان خود مورد حسادت و مخالفت قرار گرفت. قونیه، جایی بود که او میتوانست آزادانه سخن بگوید، اما گروههایی از مخالفان، چه از عرفا و چه از شیوخ خانقاهها، بارها سعی کردند مجلس او را مختل کنند یا با پرسشهای نامربوط او را به چالش بکشند.
یکی از مثالها در «مناقب العارفین» آمده است. کسی در مجلس مولانا پرسید: «رنگ سگ اصحاب کهف چه بود؟» مولانا با خونسردی پاسخ داد: «زرد، مانند ما» و از این طریق، پرسش پست و بیمعنا را به سطحی ساده و قابل فهم میرساند. او نشان میدهد که پاسخگویی به این نوع سؤالها، بیش از همه ناشی از سماحت و سعه صدر اوست.
مولانا میدانست که برخی سؤالات و حملات صرفاً برای تخریب شخصیت او مطرح میشود. او با آرامش و دقت، پاسخ میداد تا هم شأن خود را حفظ کند و هم مخاطبان را به سوی فهم واقعی و عمیقتر هدایت کند. به همین دلیل است که مثنوی، حتی با داستانها و مثالهای ساده و ظاهراً پیش پا افتاده، حامل معانی عمیق و بلند است. اساساً همین ویژگی مولانا باعث شده است که آثار او همچنان در سطح جهان ماندگار باشد و پیام او، با تمام لایهها و بطونش، قابل مطالعه و تعمق باشد.
با این حال در گذشته اهالی فقه یا متعصبینی بودهاند که خواندن مثنوی و حتی لمسش را جایز نمیدانستند.
متأسفانه برخی متعصبین در دوره معاصر، مثنوی را حتی «نجس» میدانند و کتابهایش را با بیاحترامی ورق میزنند. به نظر من، بخش عمده این نگرش ناشی از تعصب و عدم فهم درست مثنوی است. بسیاری از نقدها بر اساس سوءبرداشت از چند داستان محدود در مثنوی صورت میگیرد. بهویژه آنجا که مردم در دورههای مختلف، تحت سلطه اهل تسنن زندگی میکردند و باورهای مذهبی نسلاندرنسل منتقل میشد، برداشت سطحی و نادرست از برخی ابیات مولانا رخ داده است.
مولانا، در زمانهای زندگی میکرد که بسیاری از شاعران ما اهلسنت بودند، او حرمت حضرت علی علیهالسلام و خاندان پیامبر را بسیار بالا برد. او فراتر از بسیاری از شاعران شیعی درباره حضرت علی(ع) سخن گفته است. نمونههایی که قبلاً اشاره شد، همین را نشان میدهد. حتی حافظ نیز وارد مباحث حساس مذهبی نمیشود، یا در موضوعات شراب، زاهد، صوفی و عارف نقدهایی دارد، ولی هرگز شأن اهل بیت را خدشهدار نمیکند و میگوید:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
برخی افراد به دلیل عدم فهم درست داستانها و تعابیر مثنوی، برداشتهای نادرست میکنند. مثلاً درباره داستانی که در مثنوی درباره روز عاشورا و نحوه عزاداری را به گونهای تفسیر میکنند که با قصد مولانا همخوانی ندارد. او در مثنوی میگوید:
پس عزا بر خود کنید ای مردگان
زانکه بد مرگی است این خواب گران
اگر مسئولان ما بدانند که متولی چه کشوری هستند، کشوری که مولوی دارد، شاهنامه و فردوسی دارد، حافظ و کمالالدین بهزاد و... دارد، نگاهشان متفاوت خواهد شد. دیگر هر کشوری نمیآید یکی از این بزرگان را برای خودش مصادره کند
اما این را برای عزاداری نکردن سیدالشهدا علیهالسلام نمیگوید، تعبیر مولانا برای عزاداری امام حسین این است که: «ماتم جانی که از قرنی بهست» یعنی غصه و ماتم یک امت، هدف مولانا از داستانها و مثالها، رساندن معناست، نه تصویر کردن رفتارهای ظاهری یا خرافی.
مولانا بارها تأکید میکند که هر داستان همچون یک «پیمانه» است و معنی اصلی در دانه نهفته است، نه در قالب و ظاهر داستان:
ای برادر، قصه چون پیمانهای است،
معنی اندر وی به سان دانهای است
یعنی مهم ظرف داستان نیست، بلکه مظروف و معناست که باید فهمیده شود. مولانا در بستر تاریخی و فرهنگی خاصی زندگی میکرد. فرامتن تاریخی شامل شرایط اجتماعی، باورهای مردم، سنتهای مذهبی و فرهنگی است. بدون توجه به این بافت، نمیتوان فهم درست و کامل از مثنوی، دیوان شمس یا دیگر آثار او داشت. حتی داستانهایی که به نظر ساده یا عجیب میآیند، همچون ماجرای ابلیس و معاویه، پیامهای عمیقی دارند که تنها با درک کامل شرایط تاریخی و ذهنی مولانا قابل فهم است.
جمعبندی شما درباره سوءبرداشتها چیست؟
تمام سوءبرداشتها ناشی از عدم درک عمیق و تعصب است. برای فهم واقعی مولانا، باید فرامتن تاریخی و اجتماعی او را در نظر گرفت؛ داستانها و ابیات را با توجه به معنا و پیام آنها تحلیل کرد، نه صرفاً ظاهر داستان؛ و کل نظام اندیشگانی و دایره تفکر مولانا را مدنظر قرار داد، نه یک بخش محدود.
به این ترتیب، میتوان دریافت که مثنوی و آثار مولانا، نه صرفاً متون ادبی، بلکه حامل اندیشه، عرفان و حکمت عمیق هستند که فراتر از زمان و مکان قابل فهماند.
آیا قرائتهای متفاوت مثنوی میتواند باعث سوءبرداشت یا تعصب شود؟
قطعاً. ما باید توجه کنیم که قرائتها متنوع هستند و نمیتوان با تعصب وارد شد. نکتهسنجی لازم است، اما باید با رعایت معنای اصلی و بدون تحمیل عقاید شخصی انجام گیرد. دنیای مولانا دنیای توسل و معنویت است؛ نه دنیاگرایی صرف. مشرب عرفانی او به گونهای است که حتی یک کافر یا یک حیوان، مانند یک سگ، در نظر او ارزشمند است. مولانا نسبت به شیعه و سنی تعصب ندارد؛ همه را بندگان خدا میداند.
بسیاری از عرفای ما، حتی حضرت امام خمینی که در دوره معاصر بالاترین جایگاه عرفانی را داشت، بارها به مثنوی استناد کردهاند. ایشان در سخنرانیهای خود، از مثنوی بهعنوان یک منبع بزرگ عرفانی یاد کرده و هیچگاه نقد منفی یا تعصبآلود نسبت به آن نشان ندادهاند. برای مثال، درباره شهید بهشتی یادم هست که اشاره کردهاند او یک ملت بود، که رفتار و اخلاق او در راستای آموزههای مثنوی بوده است، مثل این ابیات:
آنک مردن پیش چشمش تهلُکهست
امر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح باب
سارعوا آید مر او را در خطاب
ایران نهتنها از نظر تاریخی، بلکه از منظر تمدنی، یکی از کهنترین کشورهای جهان است. تمدنی که علم، فرهنگ و اندیشه از آن صادر شده و طبیعی است که هیچ ایرانی با چنین پشتوانهای نپذیرد که این فرهنگ غنی تضعیف شود. مسئله، نابودی یک فرد، یک نظام یا حتی یک کشور نیست؛ مسئله، نابودی یک فرهنگ است.
تاریخ ما گواه روشنی است. هر بار که خواستهاند این فرهنگ را نابود کنند، چه در حمله مغول، چه در جنگهای جهانی و چه در بحرانهای دیگر، ایران مانند ققنوس، دوباره از خاکستر خود برخاسته است. این نشان میدهد که این فرهنگ ریشهدار، عظیم و زنده است.
در عصر فناوری اطلاعات، دشمنیها شکل پیچیدهتری پیدا کردهاند. امروز هدف، فرهنگ و نشانههای هویتی است تا از درون، جامعه-بهویژه جوانان-را تهی کنند. این دشمنی همیشگی است.
مولانا نیز در زمان خود مورد حسادت و مخالفت قرار گرفت. قونیه، جایی بود که او میتوانست آزادانه سخن بگوید، اما گروههایی از مخالفان، چه از عرفا و چه از شیوخ خانقاهها، بارها سعی کردند مجلس او را مختل کنند یا با پرسشهای نامربوط او را به چالش بکشند
اما اگر ما از درون قوی باشیم، آسیبی نخواهیم دید. این تعبیر در مثنوی آمده است: جامی که پر باشد، دیگر چیزی در آن جای نمیگیرد و نفوذ نمیکند. اگر ما به داشتههای خود آگاه باشیم، خلأیی برای نفوذ باقی نمیماند. ترکیه از مزار مولوی درآمد بسیاری کسب میکند، ولی آیا ما شمس تبریزی را در ایران نداریم که مولانا را به این جایگاه رساند؟ شمس که مزارش در خوی است، پس چرا ما از مزار شمس و این ظرفیت عظیم فرهنگی بهره نمیبریم؟
این پرسش کاملاً بهجا و درست است. شمس همان کسی است که مولانا را «مولانا» کرد. اما مسئله مهمتر این است که این مطالبه باید از سوی ما، مردم و اهل فرهنگ، پیگیری شود. ما باید پرسشگری کنیم، خواستههایمان را شفاف مطرح کنیم و این مطالبات را از دولت و نظام فرهنگی کشور بخواهیم. ما آنقدر در روزمرگی گرفتار شدهایم که از فرهنگ غافل ماندهایم. تازه وقتی صدایی بلند میشود، میپرسیم چرا تا حالا کاری نشده است. در حالی که ما باید متولیان فرهنگی را به چالش بکشیم: چرا مزار شمس تبریزی اینقدر مهجور مانده؟ چرا مزار عطار، ابنسینا و دیگر بزرگان ما به جایگاه شایسته خود نرسیدهاند که بتوانند قطب گردشگری فرهنگی شوند؟
این امر با دیپلماسی فرهنگی چه ارتباطی دارد؟
ارتباطی کاملاً مستقیم. این بزرگان، ظرفیتهای عظیم گردشگری فرهنگی هستند. اگر خطوط قرمز غیرضروری را کمرنگتر کنیم و فضا را برای معرفی درست این چهرهها باز بگذاریم، میتوانیم هم هویت فرهنگی خود را معرفی کنیم و هم درآمد فرهنگی ایجاد کنیم. امروز در عصر فناوری اطلاعات هستیم و این فرصت بینظیری است.
نقش وزارت امور خارجه بسیار مهم است، در کنار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان میراث فرهنگی، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی و... این نهادها نباید صرفاً به برگزاری همایشها و کنگرهها بسنده کنند. هم جامعه داخلی باید با این میراث آشنا شود و هم این جاذبههای فرهنگی باید بهدرستی به جهان معرفی شوند.
اندیشه مزار ساختن که در فرهنگ ایران ریشه دارد، موید این است که هر مزار پایگاه و بنیادی برای اندیشه صاحب آن مزار است. همان چیزی که وهابیت با آن مخالف است.
این اندیشه که ساخت مزار برای بزرگان اندیشه بیمعناست، نادرست است. در تاریخ، مزارها همیشه پایگاههایی برای تجمع، گفتوگو و انتقال اندیشه بودهاند. در جهان قدیم، سفر بسیار دشوار بود و مردم معمولاً برای دو هدف سفر میکردند: یا زیارت، یا تجارت. زیارت فقط اماکن مقدس نبود؛ زیارت بزرگان اندیشه هم بود. همین رفتوآمدها باعث انتقال فرهنگ میشد. توسط دانشمندان و جویندگان علم و بازرگانان.
مسئولیت ما و البته حاکمیت و مسئولان فرهنگی چیست؟
از منظر مسئولیت فرهنگی عرض میکنم: اگر مسئولان ما بدانند که متولی چه کشوری هستند، کشوری که مولوی دارد، شاهنامه و فردوسی دارد، حافظ و کمالالدین بهزاد و... دارد، نگاهشان متفاوت خواهد شد. دیگر هر کشوری نمیآید یکی از این بزرگان را برای خودش مصادره کند. دشمن در بحرانهای اقتصادی و امنیتی، دقیقاً نقاط فرهنگی را هدف میگیرد؛ زیرا میداند ضربه به فرهنگ، ضربهای ماندگار است.
من و شما نیز مسئولیم. منِ ایرانی که ریشه در خاک، تمدن و فرهنگ این سرزمین دارم، اگر ببینم به این مسائل توجهی نمیشود، باید از خود بپرسم وظیفه من چیست؟ ایرانی بودن یعنی چه؟ مسلمان بودن یعنی چه؟ حتی اگر از این عناوین عبور کنیم، انسان مسئول بودن یعنی چه؟
در طول تاریخ، پادشاهان ناتوان، کمسواد یا کودک کم نداشتهایم؛ از دوره ناصرالدینشاه تا احمدشاه. اما در همین دورهها، چهرههایی مانند امیرکبیر، قائممقام فراهانی و فروغی ظهور کردند. فروغی، حتی در زمانی که مغضوب رضا شاه بود، نشست، کلیات سعدی را تصحیح کرد و نوشت و بوستان و گلستان را زنده کرد. این یعنی مسئولیت فردی در برابر تاریخ و فرهنگ. پس ما هم باید کاری کنیم.
به قول مولانا «تو چراغ خود برافروز».
من این را عرض میکنم: من، بهعنوان یک ایرانی، آیا باید تمام این میراث عظیم تمدنی و فرهنگی را فراموش کنم و بهخاطر بهایی اندک، بهخاطر تشویقها، کفزدنها یا امتیازهای زودگذر، فریفته شوم و آن را زیر پا بگذارم؟
متأسفانه باید اعتراف کرد که ما دچار نوعی خودتحقیری فرهنگی شدهایم. بله، نظامهای سیاسی در این روند بیتأثیر نبودهاند و گاه این وضعیت را تشدید کردهاند؛ اما مسئولیت نهایی از دوش منِ ایرانی برداشته نمیشود. من نباید اجازه بدهم هویتم تحلیل برود؛ نباید بگذارم از درون تهی شوم. مهم نیست کجا زندگی میکنم؛ حتی اگر در آمریکا باشم، حتی اگر از آنجا حقوق بگیرم و بهره ببرم، اگر پیوند هویتیام با فرهنگ خودم قطع شود، دچار بیهویتی میشوم. و بیهویتی، آغاز فروپاشی همهچیز است.
اگر خطوط قرمز غیرضروری را کمرنگتر کنیم و فضا را برای معرفی درست این چهرهها باز بگذاریم، میتوانیم هم هویت فرهنگی خود را معرفی کنیم و هم درآمد فرهنگی ایجاد کنیم
وقتی نیل آرمسترانگ بر سطح ماه قدم گذاشت، در بازگشت از او پرسیدند این تجربه را چگونه توصیف میکنی؟ گفت: «وقتی روی ماه بودم، یک آمریکایی نبودم که به ماه آمده؛ یک زمینی بودم. فقط میخواستم به زمین برگردم، به هرجای زمین» وطن برای ما نیز چنین است. وقتی بیرون از مرزها هستیم، مثل انسانی هستیم که بر ماه ایستاده؛ تنها آرزویمان بازگشت به زمین و موطن خودمان است.
اما خطر آنجاست که بهجای بازگشت، شروع کنیم به زیر سؤال بردن خود، فرهنگ خود و تاریخ خود ــ فقط برای جلب رضایت دیگران. مسئله فقط «منِ فردی» نیست. ما با فرهنگی روبهرو هستیم که پشتوانه چند هزار سال تمدن دارد. حال آیا درست است که من، بهعنوان یک ایرانی، در خارج از کشور، بهخاطر تشویقها، تأییدها، یا حتی منافع مادی، حاضر شوم ملت، فرهنگ و ریشههای خود را با تبرِِ دست خودم قطع کنم؟ سؤال اساسی این است: آیا ما در برابر آینده پاسخگو نخواهیم بود؟
فکر نکنیم کفزدنهای امروز، در قضاوت فردا ارزشی خواهند داشت. آیندگان خواهند گفت: «خودت را فروختی، تاریخ و فرهنگت را زیر پا گذاشتی.» من خودم را مدیون نسل آینده میدانم؛ وامدارِ کسانی که هنوز نیامدهاند. و باید پاسخگو باشم. فرقی نمیکند موسیقیدان باشم، تاریخدان، هنرمند، نظامی، استاد دانشگاه یا هر عنوان دیگری؛ هرجا که هستم، ایران با من است. فرهنگ من، هویت من، مسئولیت من است؛ و من موظفم پاسدار حرمت این میراث بزرگ باشم.
بله، امروز اگر در جایی برای مولانا بارگاه ساختهاند و از او استفاده ابزاری و اقتصادی میکنند، این فقط خطای آنها نیست؛ این نقدی است به منِ ایرانی، به منِ مسئول فرهنگی. چرا من نتوانستم از این سرمایه فرهنگی بهره ببرم؟ چرا نتوانستم این میراث را به شکلی شایسته معرفی و مدیریت کنم؟ مکانی که سالانه صدها هزار نفر را جذب میکند، میتوانست هم پایگاه اندیشه باشد و هم منبع مشروع درآمد فرهنگی. اگر دیگران این کار را کردهاند، پیش از هر چیز باید از خودمان بپرسیم: ما چرا نکردیم؟



نظر شما