خبرگزاری مهر- گروه استانها: در روزگاری که جنگ، نهتنها مرزها را جابهجا میکند بلکه معناهای ساده زندگی را نیز دگرگون میسازد؛ مدرسه دیگر تنها یک ساختمان نبود؛ گاه به صفحهای کوچک در گوشیها محدود میشد و گاه، برای برخی، بهطور کامل از دسترس خارج میشود.
در این میان، کودکانی بودند که نهتنها با جنگ، بلکه با محدودیتهایی دیگر نیز دستوپنجه نرم میکردند؛ محدودیتهایی که سکوت را عمیقتر و مسیر یادگیری را دشوارتر میساخت.
این گزارش، روایت یکی از همانهاست؛ داستان دختربچهای به نام «فاطمه» و معلمی که نخواست سکوت و جنگ، آینده او را خاموش کند: «فریبا قنبری».
مواجههای که سرنوشت را تغییر داد
همهچیز از یک بازدید معمولی آغاز شد؛ بازدیدی که قرار بود همچون دهها بازدید دیگر، تنها به بررسی وضعیت کلاسها محدود شود. اما گاهی، یک نگاه، کافی است تا مسیر یک روایت را تغییر دهد.
فریبا قنبری، آن روز را چنین به خاطر میآورد: وقتی وارد کلاس شدم، نگاهش متفاوت بود؛ انگار میخواست چیزی بگوید، اما نمیتوانست.
آن نگاه، متعلق به فاطمه بود؛ دختربچهای در پایه پنجم دبستان، با چشمانی پر از سوال و سکوتی که فراتر از سنش سنگینی میکرد.
پرونده فاطمه پیش از آن روز بررسی شده بود. کمشنوایی، جهان او را به فضایی محدود تبدیل کرده بود؛ جایی که صداها کمرنگ و ارتباطها دشوار بودند.

با وجود اینکه در پایه پنجم تحصیل میکرد، سطح یادگیری او بسیار پایینتر از حد انتظار بود. مفاهیمی که برای دیگر دانشآموزان بدیهی به نظر میرسید، برای فاطمه همچنان ناشناخته بود.
اما دردناکتر از این، باور درونی او بود.
فریبا قنبری میگوید: فاطمه فکر میکرد مشکل از خودش است. این، سختترین بخش ماجرا بود.
این احساس گناه، سالها در وجود او ریشه دوانده بود؛ احساسی که نهتنها یادگیری، بلکه اعتمادبهنفس او را نیز تحت تاثیر قرار داده بود.
تصمیمی برای ساختن یک مسیر تازه
پس از بررسی وضعیت، تصمیمی مهم گرفته شد. قرار شد فاطمه به مدرسهای منتقل شود که شرایط بهتری برای آموزش فردی داشته باشد؛ مدرسه حضرت ایوب (ع).
این انتقال، تنها تغییر یک مکان نبود؛ آغاز مسیری تازه بود.
قنبری در اینباره میگوید: میخواستیم فرصتی را که از او گرفته شده بود، دوباره به او برگردانیم.
روزهای نخست، با تردید و سکوت همراه بود. فاطمه هنوز به محیط جدید عادت نکرده بود و اعتماد کردن برایش آسان نبود.
یکی از معلمان مدرسه به یاد میآورد: او خیلی آرام بود، کمتر حرف میزد و بیشتر نگاه میکرد.
اما این وضعیت، بهتدریج تغییر کرد. با گذشت زمان و با ایجاد فضایی امن و صمیمی، ارتباطی عمیق میان معلم و دانشآموز شکل گرفت.
قنبری میگوید: ما از پایه اول شروع کردیم؛ قدمبهقدم، بدون عجله...
آموزش، به شکلی کاملاً فردی و متناسب با نیازهای فاطمه طراحی شد. هر مفهوم، با صبر و تکرار، در ذهن او جای میگرفت.
جشنهای کوچک، امیدهای بزرگ
در این مسیر، هر پیشرفت-حتی کوچک-اهمیت داشت. خواندن یک کلمه، نوشتن یک جمله یا حل یک مسئله ساده، بهانهای برای شادی بود.
معلمش میگوید: برای هر موفقیتش جشن میگرفتیم؛ حتی اگر خیلی کوچک بود.

این تشویقها، نقش مهمی در افزایش اعتمادبهنفس فاطمه داشت. او کمکم باور کرد که میتواند یاد بگیرد، پیشرفت کند و از پس چالشها برآید.
اما درست زمانی که همهچیز در مسیر درست قرار گرفته بود، جنگ دوباره سایه خود را گسترد. مدارس تعطیل شدند و آموزش به فضای مجازی منتقل شد.
برای بسیاری از دانشآموزان، این تنها یک تغییر در روش یادگیری بود. اما برای فاطمه، به معنای قطع کامل ارتباط با آموزش بود.
قنبری میگوید: آموزش مجازی برای او یعنی هیچ آموزشی.
کمشنوایی، استفاده از ابزارهای آنلاین را برای او تقریباً غیرممکن میکرد. تمام تلاشهایی که برای ایجاد ارتباط و پیشرفت او صورت گرفته بود، در معرض نابودی قرار گرفت.
تصمیمی برای ادامه راه
در این شرایط، قنبری تصمیمی گرفت که شاید برای بسیاری دشوار یا حتی غیرممکن به نظر برسد.
او میگوید: نمیتوانستم بگذارم همه چیز از بین برود. با خانواده فاطمه صحبت کرد و راهحلی متفاوت ارائه داد؛ برگزاری کلاسهای حضوری، اما در شرایطی متفاوت.
از آن پس، هر روز، در ساعتی مشخص، قنبری به مقابل خانه فاطمه میرفت. فاطمه سوار ماشین میشد و کلاس درس، در همان فضای کوچک شکل میگرفت.
یکی از همسایگان میگوید: گاهی میدیدیم که داخل ماشین، دفتر و کتاب باز است و معلم با حوصله درس میدهد.
این کلاسها، اگرچه ساده و بیامکانات بودند، اما سرشار از انگیزه و تلاش بودند.
در روزهای نخست، فاطمه هنوز با تردید در کلاس حاضر میشد. اما بهتدریج، این تردید جای خود را به اعتماد داد.
قنبری میگوید: کمکم دیدم که خودش مشتاقتر میآید، سوال میپرسد و حتی میخندد. این تغییر، نشانهای از بازگشت امید بود.
آموزش، فراتر از کتاب
آنچه در این کلاسها اتفاق میافتاد، تنها آموزش درسی نبود. این جلسات، فرصتی برای بازسازی روحیه و ایجاد انگیزه بودند. این تغییر، نشان میدهد که آموزش، زمانی که با عشق همراه باشد، میتواند تاثیراتی عمیقتر از یادگیری صرف داشته باشد.
بدون تردید، این مسیر با چالشهای فراوانی همراه بود. شرایط جنگی، محدودیتهای رفتوآمد و خطرات احتمالی، همگی موانعی بودند که میتوانستند این روند را متوقف کنند.
اما اراده قنبری، این موانع را کمرنگ کرد.
او میگوید: اگر قرار بود به سختیها فکر کنم، هیچوقت شروع نمیکردم.
معنای واقعی تعهد
این روایت، نمونهای از تعهد واقعی در حرفه معلمی است. تعهدی که فراتر از وظایف رسمی است و ریشه در باور به اهمیت آموزش دارد.
یکی از همکاران قنبری میگوید: او نشان داد که معلم بودن، فقط حضور در کلاس نیست.
اگرچه این داستان بر محور فاطمه شکل گرفته، اما تاثیر آن فراتر از یک فرد است. این اقدام، الهامبخش دیگران نیز بوده است.
یکی از معلمان میگوید: این کار به ما یادآوری کرد که هنوز میتوان کارهای متفاوت انجام داد.
برای فاطمه، این تلاشها به معنای بازگشت به مسیر یادگیری بود. او توانست بخشی از عقبماندگیهای خود را جبران کند و با اعتماد بیشتری به آینده نگاه کند.
قنبری میگوید: مهم این بود که او دوباره باور کرد میتواند.
این داستان، در نهایت، روایت مهر است؛ مهری که در دل سختترین شرایط نیز زنده میماند. در جهانی که گاه خشونت و بیتفاوتی بر آن سایه میاندازد، چنین روایتهایی یادآور این حقیقت هستند که هنوز انسانیت، زنده و تاثیرگذار است.
صدایی در دل سکوت
شاید فاطمه هنوز هم جهان را با سکوتی نسبی تجربه کند، اما حالا در دل این سکوت، صدایی وجود دارد؛ صدای امید، یادگیری و باور به آینده.
و این صدا، نتیجه تلاش معلمی است که نخواست جنگ، آخرین حرف را بزند.
داستان فریبا قنبری و فاطمه، فراتر از یک روایت فردی است. این داستان، نمادی از قدرت آموزش، تاثیر تعهد و اهمیت توجه به دانشآموزان در شرایط خاص است.
در نهایت، شاید بتوان این روایت را با جملهای کوتاه از خود قنبری به پایان رساند: هر کودک، حق دارد یاد بگیرد؛ در هر شرایطی.
این جمله، نهتنها خلاصه این داستان، بلکه بیانیهای برای تمام کسانی است که به آینده کودکان این سرزمین میاندیشند. در میان آوار، در دل سکوت، و در سایه جنگ، گاهی یک کلاس کوچک، میتواند بزرگترین تغییر را رقم بزند...


نظر شما