خبرگزاری مهر، گروه استان ها:صبح جمعه قرار بود مثل همه جمعهها بگذرد؛ ساده، تکراری و بیدغدغه. مرد، پسرش را از روستا سوار کرد تا برساندش به شهر، طبرسی ۱۰، تمرین ورزشگاه یاس نبی. پسر کنار دستش نشسته بود، ساک ورزشی روی پاهایش، چشمهایی نیمهخواب اما پر از ذوق. مسیر آنقدر آشنا بود که راننده دیگر به تابلوها نگاه نمیکرد؛ گاز، ترمز و پیچها را از حفظ میرفت.
اما از همان ابتدا، چیزی سر جایش نبود.
به بلوار ۲۲ بهمن که رسیدند، هوا سنگین شد؛ نه شلوغ، نه ساکت. انگار شهر نفسش را نگه داشته باشد. پل عابر پیاده، نردههایش را جا انداخته بود؛ بدنه زخمی، تکهتکه و خاموش. کنارش بیلبوردی سوخته ایستاده بود؛ سیاهنه زخمی، تکهتکه و خاموش. کنارش بیلبوردی سوخته ایستاده بود؛ سیاه، لال، مثل شاهدی که دیده اما قرار نیست حرف بزند. حس غالب، بهت بود؛ تعجب از اینکه چطور مسیر هر هفته، یکباره ناآشنا شده است.
ماشین را کنار زد، توقف کرد و همانجا بود که بهت فرو ریخت. غم آمد؛ خالص، سنگین، پیدرپی. مسجد را دید؛ همان مسجدی که همیشه با مناسبتهای مذهبیاش بلوار را قفل میکرد، همانجا که پیر و جوان و کودک شربت و شیرینی پخش میکردند و خیابان را شبیه جشن میساختند. حالا طاقهاش سیاه بود؛ انگار خاطرهها حالا طاقهاش سیاه را آتش زده باشند.
جلوتر رفت. میدان امام حسین عادیتر به نظر میرسید و دلش میخواست باور کند همهچیز تمام شده است. اما پل فجر، پایان این امید کوتاه بود. از فروشگاه مواد غذایی محلی فقط اسکلت مانده بود؛ جایی که همیشه چراغش روشن بود، حالا خالی و سوخته ایستاده بود. باغچهها پر از برنج سوخته بودند؛ دانههایی که نمیدانستی قرار بود سر کدام سفره بنشینند، حالا لگدمال و سیاه. نردهها وسط بلوار بود؛ انگار خاطرهها را آتش زده باشند.
ماشین آرام حرکت میکرد، اما چیزی در دل مرد برای همیشه ایستاد. آن جمعه فقط تمرین لغو نشد؛ بخشی از خاطره شهر هم، همانجا بسته ماند.


نظر شما