روایتی از قلب بویراحمد تا کمپ ۱۷ تکریت/ ماجرای پناهندگی اسرا

یاسوج- راستین آزاده ای است از روستای پراشکفت بویراحمدکه چهارسال را در زندانهای بعثی گذراند و سرگذشتش را از روستایشان در شهرستان بویراحمد تا کمپ۱۷ تکریت روایت کرده است.

خبرگزاری مهر، گروه استانها- سید مهدی راستین  آزاده دوران دفاع مقدس در سیزده دی ماه سال ۴۱در ده بزرگ پراشکفت از توابع بویر احمد بدنیا آمده است.

او در این باره می گوید: اولین باری که تصمیم گرفتم به جبهه بروم سال دوم دبیرستان بودم، دو روز بعد از نام نویسی در بسیج مقاومت ناحیه یاسوج، به استادیوم تختی رفتیم و از آنجا ما را به شیراز و از شیراز به اهواز بردند، تعداد داوطلبین حضور آنقدر زیاد بود که ما برای نشستن تا اهواز مجبور بودیم نوبتی سر پا بایستیم، دوستان هم روستایی ام شهید جاوید اثر "ظفر رام" ، شهید "رحمت الله نیک اصل"، "بشیر رامیان"، سید "محسن توسلی نیا" و "حسین خوش سخن" در آن اعزام همسفر من بودند و من و ظفر در اولین عملیاتی که شرکت داشتیم بیسیم چی بودیم  که ظفر در همان عملیات مفقود الاثر شد.

۱۶ماه در جبهه بودم  و در عملیات فتح المبین، طریق القدس و الی بیت المقدس و والفجر مقدماتی حضور داشتم.

بعد از اینکه به عضویت نیروی دریایی سپاه درآمدم، ۱۵اردیبهشت ۶۵به عضویت نیروی دریایی سپاه در آمدم و در تاریخ یک آذرماه سال۶۵وقتی که با دو قایق برای منهدم کردن ناوچه های دشمن به اسکله ی الامیه رفته بودیم، دشمن متوجه حضور ما شد و در آن شب که باران می بارید موتور قایق ما از کار افتاد.

عراقی ها پشت سر هم شلیک می کردند، چند ساعت مقاومت کردیم، مهماتمان تمام شده بود، تیرها به هیچ کدام از ما اصابت نکرد، وقتی دیدیم قایق پر از آب شده به درون آب پریدیم، عراقی ها ما را از آب گرفتند و به اسکله بردند و شکنجه شروع شد.

به مدت چهار سال در اسارت بودم و مثل بقیه ی دوستان هر روز شکنجه می شدیم.

چهار سال گذشت، چند روزی از اشغال کویت نگذشته بود که رادیو تلویزیون عراق ملت عراق را به گوش دادن پیامی مهم فرا می خواند که متنش حاکی از نامه صدام به مقام معظم رهبری و آقای هاشمی رفسنجانی بود که در آن خواستار تبادل اسرا شده بود.

ولوله ای در آسایشگاه ها بوجود آمد، چه ایرانی ها و چه عراقیهای سرباز خوشحال از این خبر شادی می کردند.

بچه ها همه شکرگزاری می کردند و هر کدام شماره تلفن و آدرس همدیگر را گرفتیم، فضای شوخی آسایشگاه را پر کرده بود و بچه ها به شوخی می آمدند دست بوس من.

چند روزی گذشت و صلیب سرخی ها به اردوگاه آمدند و در هر آسایشگاه دو نفر ثبت نام می کردند و کارت آزادی می دادند و یک نفر جلوی در برای پناهندگی بقیه ی کشورها اسم می نوشت  و در آن روز حتی یک نفر هم به سمتش نرفت تا پناهندگی بگیرد.

با اینکه بعضی از بچه ها خانواده هایشان به خارج از کشور رفته بودند و ایران زندگی نمی کردند اما آنها هم نرفتند.

ظهر شد و اتوبوس ها آمدند، ما سوار شدیم و به سمت مرز خسروی حرکت کردیم، اشک شوق توی چشم بچه ها بود شب حدود ساعت یک به مرز خسروی رسیدیم هنوز هم فکر می کردیم خوابیم.

خیلی معطل شده بودیم تا تبادل شروع شد وقتی سوار اتوبوس های خودی شدیم به راننده که خیلی دیر آمد گفتیم: چرا دیر کردی گفت: قرار نبود دیگر تبادلی داشته باشیم، برای استراحت به باختران رفتیم که خبر دادند تعدادی اسیر آورده اند، ما هم آمدیم.

از همان روزهای اول که به کمپ ۱۷تکریت تبعید شدیم روسای منافقین از صدام خواسته بودند حفاظت از این اردوگاه را به آنها بسپارد می گفتند اینها هر کدام برای ما یک آخوند هستند و بقیه را تحریک می کنند.

یاد روزی افتادم که چند نفر از بچه های کمپ ۱۷تکریت را به جرم برگزاری کلاس قران و نهج البلاغه چند روز از صبح تا شب در چاله هایی که با دست خودشان می کندند تا گردن خاک می کردند آنهم توی گرمای تیرماه بدون آب و غذا.

میخواستند بچه ها این کارها را ترک کنند در آن گرما شکنجه می شدند، اما توی آسایشگاه ها عده ی دیگری مشغول آموزش قران و نهج البلاغه به بچه ها بودند.

چهارم شهریور ۶۹بود، تمام روزهای اسارت همینکه روی صندلی اتوبوس نشستم جلوی چشمانم آمد، باید خوشحال بودم اما نبودم، انگار تمام احساسم را از من گرفته بودند.

تنها بغضی بود که، نبودِ امام خمینی به آن دامن می زد.

بچه ها خاک وطن را می بوسیدند و سجده ی شکر به جا می آوردند، دیدن جمله ی امام روی پلاکاردی در اردوگاه اسلام آباد غرب غمم را بیشتر کرد، نوشته بود:اگر روزی اسرا برگشتند که من نبودم سلام مرا به آنها برسانید و بگویید خمینی به فکرتان بود، در اسارت بودم و هر دو پدرم را از دست داده بودم، نامه ای که در اردوگاه تکریت بعد از آتش بس به دستم رسیده بود و هر کس از دلتنگی هایش برایم گفته بود، که هر کدام آرزوی دیدارم را داشتند.

اما نامی از پدرم نبود، نامه داشت به من می گفت که پدر رفته است و دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید. وقتی به یاسوج قدم گذاشتم عمویم به همراه عده ای از افراد فامیل مرا به آبشار یاسوج بردند و بعد از مدتی مرگ پدرم را به من اطلاع دادند. چیزی که خودم می دانستم اما دلم نمی خواست باور کنم. آرزوی دیدن دوباره اش را داشتم.

به گزارش خبرنگار مهر، ۲۶ مردادماه یادآور حماسه آنهایی است که عاشقانه رفتند تا ذره ای از خاک میهن به دست بیگانه ای نیفتد، تا سروها همچنان ایستاده بمانند و خاک همچنان عاشقانه ای باشد که خونها برایش ریخته و جانها فشانده شد.

کد خبر 4695037

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 3 + 9 =