خبرگزاری مهر- گروه استان ها: ساعت ۱۰ شب پنجشنبه ۱۸ دی ماه، رامهرمز آرام نگرفته بود که صدای قدمهایی ناآشنا در تاریکی گم شد. پنج نفر… ۱۰ نفر… بیشتر. جوانانی میان ۲۰ تا ۴۰ سال، فقط حامل خشم بودند، به ظاهر مست بودند آنقدر که صدای خنده و فریادشان با صدای کوبیدهشدن بر در حوزه علمیه رامهرمز در هم میآمیخت.
از پشت پنجره، تابلوی حوزه زیر نور مهتاب، لرزان دیده میشد. تعدادی تیرچه بلوک در دست داشتند، شمارش کردند، ضرب گرفتند و کوبیدند تا در فرو بریزد. هنوز هوای حیاط، بوی علم میداد اما فضای حوزه، لحظهبهلحظه میان سایه و هراس تاب میخورد.

همه چیز بوی تهدید میداد. صدای بلند کسی که هوار میزد: «طلبهها رو پیدا کنید! از گردن بزنید!» قمههای بلند به دست، قدمها محکم روی سنگفرش حیاط و برق نگاههایی که هیچ نشانی از آدمیت نداشت. مستی در رگهایشان میدوید و جنون در چشمهایشان شعله میکشید.
هر چه دیدند، به آتش کشیدند. کوکتل مولوتوفهای دستی، خاموشی حوزه را بلعیدند. کتابها در شعله سوختند، وسایل ساده و معصومانه بچهطلبهها مثل گوشی، لپتاپ، دفترچه امید و عبادت سرقت شد. دوربینها را از جا کندند، ابزارهایی که انگار برای همین شب ساخته شده بودند؛ کارشان حسابشده و تمرینشده بود، انگار ماموریت داشتند شرارت را در هر زاویه ثبتنشدهای جاری کنند.
پیش از آنکه در شکسته شود، مردم همسایه و چند طلبه هوشیار با همکاری هم، طلاب را از مسیر پشتبام خارج کردند؛ اگر آن لحظه دیرتر میجنبیدند، خدا میداند چند جنازه باید از زیر آوار شعله و نفرت بیرون کشیده میشد.
اما این پایان قصه نبود. آنها با دستهای لرزان از نفرت، گاز لولهکشی را هم باز کردند. میخواستند همه چیز را در یک انفجار تمام کنند. صدای نجوا به ترس بدل شد. یکی روی شیشه ضربه زد، شکست و خدا خواست که گاز، آن طور که میخواستند، حبس نشود. تنها بوی تلخش در هوا ماند و دلهایی که تا صبح با کابوس شعله و انفجار تپیدند.
چشمهای حوزه دیگر آن حوزه آرامِ دیروز نیست. هر گوشهاش، رد کفش ها و شعلههاست. دیوارها، درد را به زبان نمیآورند اما جای سموم و وحشیگری را تا همیشه در خاطر خود نگه خواهند داشت.
آن شب نه تنها در حوزه شکست؛ بلکه حرمت، ایمان و حتی رویاهای کوچک یک نسل زیر لگدهای نفرت خرد شد. اینجا، دل یک شهر به آتش کشیده شد اما خاکستر ایمانمان هنوز گرم است.


نظر شما