به گزارش خبرنگار مهر، روز رفتن شاه ۲۶ دی۱۳۵۷ در تاریخ معاصر ما روز خاصی است. برای نسل امروز با فاصله نزدیک نیم قرن از این واقعه، دیدن آنچه در میان امواج مردم و انقلابیون در خیابانهای شهر میگذشته، شعارهاو حرفهاو عملکرد و... از میان کلمات و سطرها و صفحات «لحظههای انقلاب» امکانپذیر است.
«مادر رضاییها توی دانشکده حرف میزد مردم با او از تهران آمده بودند. تانکهای توی میدان، حالا زیر دست و پای جمعیت بودند. تانکها معلوم نبودند. زمان گم شده بود. ناگهان چو افتاد: «شاه رفت» و در یک آن، شعار شد شاه در رفت. یک باره ولوله شد. خروشی به پاشد. مردم ریختند روی تانکهاو کامیونها و تانکهاو کامیونهای پر از سرباز راه افتادند مردم میرقصیدند و سربازها لخت شده بودند. تفنگها در دست مردم بود و پشت کامیونها بچهها نشسته بودند و بوق میزدند من مثل کفتر غریبی از جمعیت جدا شدم و پریدم توی ماشین. پشت سر من پسر شانزده هفده سالهای هم آمد تو. ماشین حرکت کرد به طرف تهران دلم میخواست ماشین پر درآورد و مرا هر چه زودتر به تهران و شمیران برساند. در خیال میدیدم که بچهها دستهجمعی دارند به طرف کاخ میروند. ماشین میرفت، به سرعت میرفت. تمام عرض اتوبان ماشین بود. معلوم نبود این ماشینها کجا بودند؟ از کجا بنزین آورده بودند؟ مینیبوسها و وانتها و کامیونها و اتوبوسها و حتی دوچرخه و موتورها هم حالا از جاده اتوبان به طرف تهران میرفتند. به سرعت میرفتند. بوق میزدند و میرفتند. چراغ میزدند. مردم سرشان را بیرون میآوردند و داد میزدند: «شاه فرار کرد.»

نبودن شاه هزار معنی داشت، او با آن همه مقام و لقب و آن همه تفرعن و تبختر حالا نبود. این چیزی نبود که بشود به راحتی هضمش کرد:
«باورکردنی نیست. شاه رفت. شاه رفته. شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتش داران، کسی که کشورهای صغیر و کبیر، چپی و راستی، فقیر و غنی، بی نیاز و نیازمند بر آستانه حرمش سجده میکردند و نماز میگزاردند و چپ و راست دانشگاههای خلقی و مردمی و ضدمردمی و سوسیالیستی و سرمایه داری و کشورهای متعهد و غیر متعهد که با سلام و صلوات و عزت و احترام دکترای افتخاری در رشته های گوناگون تقدیمش میکردند و تمام تکنولوژی مترقی و پیچیده جهان متمدن غربی و شرقی در اختیارش گذاشته شده بود و رهبران غربی همگی و شرقی کوچک و بزرگ از برژنف و هواکوفنگ تا بقیه، تک تک به خدمتش آمده بودند و در جشنهای دوهزار و پانصد ساله تمام رهبران دنیا و رؤسای احزاب سیاسی جهان پشت سرش ایستاده بودند، حالا با دمهای دهانهای یک مشت گداگشنه به قول خودش فقیر و بدبخت و عقب مانده و سروصدای یک عده بچههای دبستانی و دبیرستانی، و اعلامیههای به قول این جوجه هاغیر علمیِ یک پیرمرد هفتاد و هشت ساله نعلین به پای عمامهای،گذاشته در رفته. وای، تازه کجا رفته؟ رفته پیش انور سادات پیش یک احمق بیشخصیت نوکر صفت ترسو.»
در راه تا تهران پسرکی عکس امام و عکسی از برادر شهیدش را به همراه دارد، و داستان شهادتش را میگوید؛ که شبی روی لبه بام تیر میخورد و خونش از ناودان به حیاط میرسد و مادر و پدر و بقیه خانوادهاینطور میفهمند پسرشان تیر خورده... حالا عکس را آورده که وقتی دیگر سایه سلطنت آن شاه بالای سر کشور نیست با برادرش شادی کند. داستان پسرک همه را در ماشین به سکوت واداشته، تا میرسند به تهران:
«افتادم توی سیل ماشین، تمام عرض خیابان و پیاده رو ماشین بود ،مردم مثل پروانه بال بال میزدند؛ هوار میکشیدند؛ میرقصیدند؛ جست و خیز میکردند؛ یکدیگر را ماچ میکردند و دست میدادند؛ تبریک میگفتند؛ هلهله میکردند و میدویدند و میچرخیدند و بپر بپر میکردند. کامیونهای بزرگ، تریلیها، خاکبردارها، لودرها، آمبولانسها، هر چهار چرخهای که راه میرفت حالا راه افتاده بود توی خیابان و مثل حیوان عجیب غریبی، کف آسفالت میخزید. بدنه چهار چرخه معلوم نبود. آدم زن و مرد و بچه چادری و بی چادر، عمامهای پیرمرد پیرزن بچه به بغل، بزرگ و کوچک، بهاین رونده های خزنده چسبیده بودند و هوار میکشیدند و قیل وقال میکردند. در دست اکثر مردم پول بود، دو تومانی، پنج تومانی و حتی هزار تومانی، و پولها سوراخ بود. عکس شاه را کنده بودند و بالا گرفته بودند و میخندیدند و به هم نشان میدادند. بعضیها به جای عکس شاه عکس خمینی را روی پول چسبانده بودند حرفها، شعارها، گفتهها اما مشخص نبود درهم و برهم بود؛ تکه تکه بود؛ بریده بریده بود. یکی میگفت: «در رفت.» این وری میگفت مرد آن وری داد میزد: «سقط شد.» آن طرفی هوار میکشید: «فرار کرد» این طرف فریاد میزد: «سقوط کرد، افتاد، سقط شد، سوخت» هرکی چیزی میگفت، دستههای ده بیست تایی دم گرفتند: «ممد در به در شد.» و دسته پشت سری جواب میدادند: «ساواک بی پدر شد.»

چیزی که گلابدرهای توصیف میکند ترکیب غریبی است از شادی و غم. وقتی کسی نمیداند چه باید بکند:
«زن عاقله زن بود. زن زنِ خانه بود. شرم زده نگاهی به پسر کرد و زد زیر گریه. هق هق گریه میکرد. تنها من و پسری که به زن سیگار تعارف کرده بود متوجه گریه زن شده بودیم. بقیه در حال زدن و خواندن و رقصیدن بودند. زن ناله میکرد و به خود میپیچید و نمی دانست چه بکند و چه بگوید. پشت سر هم حرف میزد، با خودش حرف میزد و میگفت: «چرا نرقصم؟ حالا نرقصم کی برقصم - چرا نخندم؟ نخندم باز بشینم گریه کنم؟ واسه چی گریه کنم؟ بسه گریه کردن، بسه اشک ریختن، بسه رفتم بهشت زهرا، بسه نعش دیدن. شیش ماهه شب گریه، روز گریه، صُب تا غروب تو این بیمارستان تو اون بیمارستان، سر قبر این شهید، سر قبر اون شهید، آخه چقدر شهید.» و بغضش ترکید و نتوانست حرف بزند، و توی شلوغی رفت کنار اتاقک تلفن کنج چهارراه، چمباتمه نشست و کز کرد و چادرش را کشید سرش.»
مردم شعار میدهند: «کاخ نیاوران را به خاک و خون میکشیم» و گلابدرهای که بچه شمیران است، حواسش به آنجاست و اینکه الان در کاخ شاه چه خبر است، راه میافتد سمت تجریش:
«پیش خودم تصور میکردم که هم اکنون بچه ها سر پل جمع شدهاند و میخواهند به کاخ حمله کنند. میدیدم که حمله کردهاند و حالا در کاخ هستند. در تمام طول این ماه هاو روزها همیشه به چنین لحظهای فکر کرده بودم. خم شده روی صندلی به جلو چشم دوخته بودم. مینی بوس به سرعت به طرف بالا میرفت، ناگهان دم پسیان ایستاد. صدای تیر بلند شد. راننده مینیبوس چنگ زد و عکس خمینی را از شیشه کند. سربازی با قنداق تفنگ محکم کوبید به بدنه مینی بوس. کسی حرفی نمیزد. ماشینی از بالا نمیآمد. وسط خیابان کامیونهای سرباز ایستاده بود. مینی بوس آهسته حرکت کرد. تا خود سرپل نه ماشینی دیدم و نه آدمی پرنده توی خیابانها پر نمیزد. انگار به کره دیگری قدم گذاشته بودیم. همه جا سرباز بود. سربازها حرکت نمی کردند. هیچکس توی خیابان نبود همه جا سوت و کور بود. جرئت نمیکردم به پشت سر نگاه کنم. آهسته از مینی بوس پیاده شدم، دلم میخواست باز برگردم شهر.»
وضعیت مردم از خوشحالی به نگرانی تبدیل میشود:
«همه نگرانند. همه دلواپساند. همه سراپا پرسشاند. همه پریشانند. همه پرپر میزنند. همه از هم میپرسند چه خواهد شد؟ آقا اگر بیاید؟ آقا باید بیاید. آقا اگر نیاید؟ آقا اگر کشته بشود. آقا برای چه میخواهد در چنین وضعی بیاید؟ آقا باید بیاید. آقا اگر حالا نیاید، پس کی بیاید؟ آقا باید جمعه بیاید. آقا میبایست جمعه گذشته میآمد. آقا باید حالا این جا باشد ولی اگر ارتشیها بریزند و آقا را و همه آقایان را بگیرند و بکشند چه خواهد شد؟»
هیچ کس چیزی نمیداند. نبودن شاه در کشور هزار معنی داشت، یکی اینکه ارتش را بدون فرمانده رهاکرده بود و کسی نمیدانست ۲۶ روز بعد وقتی این ارتش اعلام بیطرفی بکند انقلاب پیروز خواهد شد.



نظر شما