خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب ، طاهره طهرانی: در شاهنامه فردوسی و در جنگهای کین خواهی سیاوش، داستان کاموس کشانی اهمیت خاصی دارد. در این داستان قسمت جالبی را میخوانیم که رستم پس از شکستهای پیاپی سپاه ایران در برابر توران، برای یاری به فرمان کیخسرو به سپاه ایران میپیوندد. وقتی که آنها در آستانه شکست قطعی بودند رستم که راه سه روزه را یک روزه طی کرده و رخش نعل انداخته و اسب را نعل جدید میزند و یک روز سوارش نمیشود، و این طور می شود که پیاده به جنگ اشکبوس میرود و پهلوان نامآور تورانی را بها یک تیر و با تمسخر و تحقیر شکست سختی میدهد.
در این جنگ تمام نیروهای آن زمان به یاری سپاه توران آمدهاند از هند و چین و سقاب و وَهر و سقلاب و... و همه شهرها و کشورهای آن زمان.
بعد از رزم با اشک اشکبوس رستم با کاموس میجنگد، پهلوان دیگری از توران که او را هم به سختی شکست میدهد و دستبسته پیش سپاه ایران میآورد تا هر کدام با زدن زخمی او را از میان بردارند، بعد از آن چنگش با رستم به جنگ میآید، و بعد سپاه خاقان چین که به سختی ترسیده است شاهد رزم رستم با شَنگُل هند هستند، بعد ساوه به دست رستم کشته میشود، و بعد گَهار گَهانی...
در اینجا خاقان چین که شاهد شکستهای پیاپی است، ترسیده به نزد رستم پیغام میفرستد و از او می خواهد که جنگ را همین جا متوقف کند. با این توضیح که ما با تو کین نداریم و به دعوت افراسیاب به میدان نبرد آمدهایم.
فردوسی میگوید:
نگه کرد خاقان از آن پشت پیل
زمین دید لرزان چو دریای نیل
یکی پیل بر پشت کوهی بلند
به چنگ اندر از چرم شیران کمند
همی کرکس آورد از ابر سیاه
نظاره ستاره بر آن جنگ و ماه
یکی نامداری ز لشکر بجست
که گفتار ایران بداند درست
بدو گفت رو پیش این شیرمرد
بگویش که تندی مکن در نبرد!
چغانی و شگنی و چینی و وهر
از این کینه هرگز ندارند بهر
یکی شاه ختلان یکی شاه چین
ز بیگانه مردم تو را نیست کین
یکی شهریار است افراسیاب
که آتش همی بد شناسد از آب
جهانی بر این گونه کرد انجمن
بد آورد از این رزم بر خویشتن
کسی نیست بی آز و بی نام و ننگ
همان آشتی بهتر آید ز جنگ
فرستاده خاقان چین خود را به رستم میرساند:
فرستاده آمد بر پیلتن
زبان پر ز گفتار و دل پرشکن
بدو گفت: کای مهتر رزم جوی
چو رزمت سر آمد کنون بزم جوی
نداری همانا ز خاقان چین
ز کار گذشته به دل هیچ کین
چون او بازگردد تو زو بازگرد
که اکنون سپه را سرآمد نبرد
که کاموس بر دست تو کشته شد
سر رزم جویان همه گشته شد
اینجاست که رستم چنین پاسخ می دهد:
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج
به نزدیک ما باید و تخت عاج
به تاراج ایران نهاده است روی،
چه باید کنون لابه و گفت و گوی؟
چه داند که لشکر به چنگ من است
شتاب سپاه از درنگ من است
ببخشم سرش، گنج و تاجش مراست
همان پیل با تخت عاجش مراست...
رستم صریح و کوبنده پاسخ میدهد آنکس که به قصد تاراج ایران آمده است، جایی برای گفتگو باقی نگذاشته، و تنها میتوانم سرش را به او ببخشم ولی گنج و تخت و سپاه او غنایم ماست!
فرستاده خاقان، حرف رستم را باور نمیکند و مغرور به تعداد زیاد سپاه تورانیان به او طعنه میزند که:
فرستاده گفت ای خداوند رخش
به دشت آهوی ناگرفته مبخش!
همه دشت مرد است و پیل و سپاه
چو خاقان که با تاج و گنج است و گاه
که داند که خود چون بود روزگار؟
که پیروز برگردد از کارزار؟
چو بشنید رستم برانگیخت رخش
منم گفت شیراوژن تاج بخش!
تنی زورمند و به بازو کمند
چه روز فسوس است و هنگام پند؟
چه خاقان چینی کمند مرا،
چه شیر ژیان دستبند مرا
بعد جنگ آغاز میشود و رستم کمند تاب داده خود را پرتاب میکند و خاقان چین را از روی پیل سپیدش به کمند اسیر میکند و به بند میکشد:
بیانداخت آن تاب داد کمند
میان سواران همی کرد بند
بیامد به نزدیک پیل سپید
شد آن شاه چین از روان ناامید
چو از دست رستم رها شد کمند،
سر نامدار اندرآمد به بند
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین
ببستند بازوی خاقان چین
پیاده همی راند تا کوه شهد
نه پیل و نه تخت و نه تاج و نه مهد
به این ترتیب، لشکری که افراسیاب از سراسر جهان مسکون آن دوران گردآورده بود تا ایران را شکست دهد، به صورتی شرمآور شکست میخورد و پهلوانان بزرگشان کشته و گریخته، و پادشاهانشان اسیر میشوند و سپاه ایران با پیروزی و غنائم بسیار آنها را پیاده و دست بسته به دربار کیخسرو، فرهمندترین شاه شاهنامه میآورد. در پایان داستان باز هم صدای فردوسی حکیم را میشنویم که:
چنین است رسم سرای فریب
گهی بر فراز و گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر
گهی جنگ و کین و گهی شهد و مهر



نظر شما