خبرگزاری مهر - مجله مهر: جنگ؛ بیش از آنکه شبیه به صفتهایی که خدمت کنندگان به شر به دروغ به آن نسبت داده بودند باشد؛ حالا خودش را با آنچه که در واقعیت است- با ویرانی و گرفتن عزیزان این خاک- نشان می دهد و نگارنده این گزارش، به دنبال روایتهایی است که از دل تخریبها و آسیبهای همین جنگ ناخوانده و شوم میخواهد بنویسد.
دقیقا مانند روایت همان مردی که از گذر زمانه مویی سفید کرده و هربار که صدای پدافندها شهر را در برمیگیرد، کمی گردن خود را به پایین خم میکند و همزمان مشغول جمع کردن نانهای داغ میشود و با نزدیکتر شدن صداهای حملات، زیرلب لااللهالااللهی میگوید و سرش را با عصبانیت تکان میدهد و بیآنکه کسی از او خواسته باشد سفره دلش را برای نانوا باز میکند:« دروغ نیست اگر بگم قبل از این جنگ، خیلیامون یا حداقل من معترض بودم.»
لحظهای از نان جمع کردن میایستد و به تنور داغ نگاه میکند و دوباره تاکید میکند: «بله معترض بودم، اما وطن فروش که نبودم و نیستم. میدونی آقا وطنفروشی دردیه که درمان نداره. این آدمایی که میگفتن اون لعنتی بیاد بزنه، اینا اگه میفهمیدن که این حرفارو نمیزدن. آخه مرد حسابی خونه مردم خراب شده، مردم عزیزانشون رو از دست دادن، بعد تو اونور آب نشستی میگی جنگ؟ آخه تو اصلا میدونی آتیش این جنگ اول دامن خود این مملکت رو میگیره؟ کی بهتون گفته جنگ همهچی خوب کنِ ماجراست؟ کدوم جنگ با خودش آبادانی آورده، که این دومیش باشه؟»
وطنفروش کشورش را به حراج میگذارد
نان داغی را در دستش میگیرد و از داغی نان، آن را رها و همانطور که دستانش را فوت میکند با عصبانیت ادامه میدهد: «ولله که باید خیلی بیغیرت باشی که از اینکه اجنبی بیاد تو خاکت برات تکلیف مشخص کنه خوشحال بشی. اگر مشکلی هست، اینجا وطن منه، خودم حلش میکنم. هنوز انقدری بی غیرت نشدم که از خراب شدن خونه زندگی مردم خوشحال بشم و کلاهمو بندازم بالاتر! خرابی خونه مردم یعنی خرابی خونه خودم.»
نانوا دوباره نان داغی را روی میز میگذارد و آرام میگوید: «مواظب باش نسوزی!» پیرمرد سری تکان میدهد و با صدای بلندتری ادامه حرفش را میگیرد: «سوختن دست من که خوب میشه ولی با سوختن دلم چیکار کنم آقاجون؟ هربار که صدای موشک رو میشنوم دلم میسوزه از اینکه لابد کلی جوونِ این مملکت شهید شدن یا فلان خونه تو فلان محله از بین رفته! باباجون اینا هموطنای من هستن، خواب به چشم من حرومه اگر هموطن من سقف نداشته باشه بالا سرش! بعد یه سریا اونور آب، که حتی نیستن تو این مملکت، از آسیب دیدن مردم خوشحالن! آخه زشت نیست من به اینا بگم ایرانی؟ ایرانی جماعت وایمیسه ویرانی ممکلتشو میبینه؟ نه دیگه اینا ایرانی نیستن که.»
به پشت سرش لحظهای نگاه میاندازد و از اینکه صدایش را بالا برده معذرت میخواهد و تکه نانی را به پشت سریاَش تعارف میکند و همانطور که آخرین نان را در کیسهاش میگذارد با صدایی مغموم میگوید: «ما هرچی ضربه خوردیم از همین آدمهای وطن فروش بوده که عقلشون به معنی حرفهایی که میزنن نمیرسه! بعد به خودشون میگن روشنفکر! ولی ما وطن فروش هرگز نبودیم که حراج بزنیم به این مملکت و دیگه اصلا چیزی نداشته باشیم که بسازیم» کیسهاَش را محکم میبندد و دوباره صدای پدافند آغاز میشود؛ به رفتنش نگاه میکنم و با خودم تکرار میکنم:« وطن بسوزد و من در جوش و خروش نباشم؟! خداکند که بمیرم و وطن فروش نباشم!»

معنای دیگری از مرگ؛ میریم پیش شهید ابراهیم هادی!
یا روایتی از همین یک ماهی که حتی معنای مرگ را برای این ملت دگرگون ساخته است که شهادت برای میهن را قدر بدانند و به آن افتخار کنند، دقیقا درست مثل همان زمانی که میدان شهدا تهران مورد اصابت قرار گرفت. آن شب محلههای اطراف میدان ساکتتر از همیشه بود؛ صدای باد که در لابه لای برگهای درختان میپیچید و رسیدن بهار را به شهر نوید میداد به خوبی شنیده میشد. با نزدیک شدن به ساعت قرار همیشگی مردم در خیابانها و میادین، با خودم فکرمیکردم بعید است که امشب کسی در میدان جمع شود. اما این خیال اشتباه بود. هنگامی که شب، پرده سیاه خود را بر روی شهر انداخت، صدای (حیدر، حیدر) مردم در کوچهپسکوچه ها میپیچید و هر خانهنشینی را به این گردهمایی در میدان دعوت میکرد.
هرخانه نشینی مثل من که با صدای لبیکها خودم را به میدان رساندم و جمعیت را نگاه میکردم؛ در این جمعیت با خانواده چهارنفری همصحبت شدم که دو پسر نه ساله و پنج ساله به نام های عباس و حسین داشت، که هر کدامشان در میانه جمعیت پرچمدار این خاک بودند. مادرخانواده برایم از لحظه اصابت موشک به میدان میگفت، زمانی که وجودش از صداهای برخورد موشک و عبور جنگندهها لرزیده بود اما به خاطر فرزندانش، شجاعت تنها چیزی بود که توانست در آن لحظه از خودش نشان دهد.
او روایت میکرد: «با صدای بلند انفجار، که دقیقا سه صدا پشت سرهم بود. کودکانم را به سمت یکی از اتاقهای پشتی خانه کشیدم، دستانم یخ کرده بود ولی برای پسرانم که نگاهشان به من بود مدام میگفتم (همین الان تموم میشه! پسرا، اگر اتفاقی افتاد یادتونه بهتون چیگفتم؟) پسر کوچکم لحظه ای خودش را از آغوشم بیرون کشید و در همان هنگام که خانه از شدت برخورد موشکها تکان میخورد گفت:« مامان تو گفتی اگر چیزی بشه، یک لحظه همه چیز سیاه میشه و بعد ما بیدار میشیم. من و تو و داداش عباس دوباره کنار همیم، فقط نباید دستامونو از دست همدیگه رها کنیم و اون موقع میتونیم بریم پیش شهید ابراهیم هادی و از نزدیک ببینیمش.»

مادر لحظه ای به پسرکوچکش که موهای بور و فری داشت نگاه میکند و دوباره ادامه میدهد: «قبل از شروع جنگ ما هیچ وقت باهم درباره مرگ صحبت نمیکردیم، حتی بچههامو کمتر به بهشتزهرا(س) میبردم و با خودم همیشه فکر میکردم کمی که بزرگتر بشن خودشون معنای مرگ رو متوجه میشن. اما حالا از شروع این جنگ، هر شب عادت کردیم که داستانهایی از شهدای دفاع مقدس رو باهم بخونیم و یاد بگیریم که مرگ اصلا ترس نداره، چون آدمهایی خیلی خوبی شهادت نصیبشون میشه و ما اگر در راه وطن شهید بشیم باید خیلی خوشحال باشیم.» حرف مادر که تمام میشود، پسرک به سمتمان قدم برمیدارد و هنگامی که نگاهش به من میخورد لبخندی از جنس شهامت هدیه میدهد.
این دو روایت تنها روایتهای کوتاهی از تمامی شهامتهای این مردم یکدل و نجیب است که در پس تمامی رنجها و سختیها که بر این مرز و بوم رفته است، اولین سنگر برای حفظ این خاک بودهاند. مردمی که حالا روایتگر جنگی هستند که یکی از مفاهیم را بیش از بیش برایمان روشن ساخته است؛ مفهومی که نماینده یک جمله است (ایران تنها از بهر باهم بودن ایران میماند.)
۲۰:۲۲ - ۱۴۰۵/۰۱/۱۰


نظر شما