یادداشت مهمان-حسن بلخاری، استاد دانشگاه تهران؛ الف: گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (۱۷۷۰- ۱۸۳۱) ازجمله تأثیرگذارترین فلاسفه غربی است که با نقطهنظراتی چون دیالکتیک و روح جهانی، نوعی ایدئالیسم محض را بنیان گذاشت و با ایجاد یک دگرگونی عمیق در اندیشه قرن نوزده عامل ظهور مکاتبی در عرصههای فلسفه، تاریخ، سیاست، هنر، زیباییشناسی و الهیات گردید. آثاری چون پدیدارشناسی روح، دانش منطق، دانشنامه علوم فلسفی، عناصر فلسفه حق از آثار این فیلسوف شهیر آلمانی است.
اما یکی از مهمترین آثار او درسگفتارهایی درباره فلسفه تاریخ است که دیدگاه و رویکردی متمایز در باب تاریخ را رقم زد و به زغم برخی متفکران عامل بنیادین ظهور انقلابهایی مبتنی بر اندیشه چپ، در قرن بیستم و در شرق و غرب عالم گردید. عنوان اصلی این اثر که در سال ۱۸۳۷ منتشر گردید درسهایی درباره فلسفه تاریخ است. این کتاب چنانکه از عنوانش برمیآید مجموعه درسگفتارهای او در دانشگاه برلین و در موضوع فلسفه تاریخ است که شش سال پس از مرگش منتشر شد. کتاب فوق در ایران با عناوین مختلفی چون درسهایی درباره فلسفه تاریخ و سیر دیالکتیک در تاریخ فلسفه چاپ شده و البته کتاب عقل در تاریخ که علاوه بر درسگفتارها دربردارنده حواشی و متونی است که هگل بر دستنوشتههای دانشجویان خود در همان موضوع فلسفه تاریخ زده و در ایران به دست توانای مرحوم حمید عنایت ترجمهای دقیق و عالمانه یافته است. محور این مقاله در تبیین دیدگاه هگل در باب ایران، همین کتاب عقل در تاریخ است.
چنانکه ذکر شد عقل در تاریخ، مجموعهای از یادداشتهای دانشجویان اوست که مدون گشته و در مواردی با دستنوشتههای هگل تکمیل شده است. نتیجه، ظهور یکی از برجستهترین آثار در حوزه تاریخ فلسفی جهان یا آغاز دانش جدیدی تحت عنوان فلسفه تاریخ است.
این درسگفتارها از سیام دسامبر ۱۸۲۸ آغاز گردید و بنیادگذار مباحث بسیار مهمی در تاریخ گشت که ازجمله تأثیرات عینی و عملی آن شکلگیری مکتب مارکسیسم است. هگل در نخستین درس خود با نیت بیان تصور کلی و مبتنی بر تأملات عقلی از تاریخ فلسفی جهان گونههای مختلف پژوهش در تاریخ را چنین ذکر میکند: «من در تاریخنویسی سه شیوه میشناسم: تاریخ دست اول، تاریخ اندیشیده و تاریخ فلسفی»(عقل در تاریخ، هگل، ص۲).
تاریخ دست اول که هگل بنیادگذار آن را کسانی چون هرودت میداند، روایت مورخانی است که کارها، رویدادها، اوضاع و احوالی از مردمان را که خود دیده، آزموده و در آنها و روح آنها شریک بودهاند، گزارش میکنند. این مورخان بدین شیوه یک امر بیرونی و دنیوی را از حوزه عینی به حوزه تصوری معنایی گذر داده و به صورت امری متصور که ساخته قوای آشکار و پنهان ذهن است درمیآورند.
دومین شیوه نگارش تاریخ، تاریخ اندیشیده یا اندیشهگرایانه است. در این شیوه مورخ از واقعیتی که در آن زیست میکند فراتر رفته و نه آنچه در بستر زمان و مکان جاری و واقع بود بلکه آنچه در روح واقعه حاضر است را مورد تبیین و بررسی قرار میدهد. در این شیوه، تاریخنویس خود را «از تنگنای زمان و مکان و روحیه حاکم بر آنها میرهاند»(ص چهارده) و با فاصله گرفتن از امر محسوس و ادراک حسی، فهم خود را در بازنویسی تاریخ به کمک میگیرد. هگل ششگونه فرعی برای شیوه تاریخنگاری دوم ارائه میدهد که در اثر او مبسوط موردتوجه قرار گرفتهاند. اما آنچه در این بیان گفتنی است توجه ویژه هگل به کلی بودن (یعنی عقلی بودن چون عقل مدرک کلیات است) این شیوه است. وی این شیوه را بیانگر درکی از تاریخ میداند که در آن دیدگاههایی کلی موردتوجه قرار میگیرند. دیدگاههایی که همچون شیوه اول تأکید بر جزییات وقایع یا رویدادها نیست بلکه قوانینی است که تاریخ مبیّن آن است. این قوانین یا امور کلی اگر درست و اصیل باشند نه همچون رشتهای ظاهری و نظمی سطحی بلکه بهعنوان روح درونی و راهنمای رویدادها و وقایع جلوه گرخواهند شد. به نظر حقیر اثر سترگ ابنخلدون با عنوان العبر و دیوان المبتدا و الخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر ، بهویژه مقدمه گرانسنگ آن، تصویری از شیوه دوم تاریخنویسی و به تعبیر هگل تاریخ اندیشیده و یا به یک تعبیر علم تاریخ است. شیوهای که در آن تاریخ قوانینی عام و جامع به دست میدهد که خود بستر و مدخلی به سومین شیوه تاریخنویسی میشود: تاریخ فلسفی یا فلسفه تاریخ.
در شیوه سوم که پیوندی مستقیم با شیوه دوم دارد و همچون آن بیان قوانین کلی و عقلی است و البته برخلاف آن تأکید بر زمینهای خاص از زندگی قومی و قبیلهای ندارد، شیوهای است که تاریخ فلسفی جهان نه به نحوی انتزاعی بلکه به طور مشخص و انضمامی، عام و جامع بوده و به طور مطلق حاضر است(ص ۱۸).
از دیدگاه هگل فلسفه تاریخ، بستر ظهور و حضور روح است که «با خواست معقول و ضروری خود، رویدادهای تاریخ جهان را رهبری کرده و میکند». روح که رهبر راستین مردمان و جهان است، از طریق تاریخ به ظهور میرسد. هگل غایت و مقصود خود از درسگفتارهایی در باب تاریخ را شناخت این روح در مقام رهبری مردم و جهان میداند.
بنابراین به تعبیر هگل سه شیوه تاریخنگاری وجود دارد:
تاریخ دست اول یا تاریخ نقلی که بیان صرف وقایع و رویدادها است. شاید هرودت را بتوان پدر این نوع شیوه دانست.
تاریخ اندیشیده یا علم تاریخ که تاریخ را به عنوان بستری برای ادراک و فهم قوانین کلی و عام حاکم بر رفتار بشر موردتوجه قرار میدهد. فهم تاریخی یا فهم از تاریخ در اینجا ظهور میکند و متعلق تاریخ، دستمایهای برای پژوهش و کشف قوانین کلی میشود. به نظر میرسد ابنخلدون را بتوان از بزرگترین مورخان و اندیشمندان تاریخ اندیشیده یا علم تاریخ دانست.
اما تاریخ فلسفی یا فلسفه تاریخ که به تعبیر هگل بستر ظهور فرمانروایی و گذر روح از مراحل تاریخی تا رسیدن به آزادی نهایی خود است و به نحوی در ادیان و مکاتب تجلی دارد، بنیانگذاری چون خود هگل دارد. شیوهای که برای فهم ساده آن مثالی از قرآن میآورم: «وَنُریدُ اَن نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ استُضعِفوا فِی الاَرضِ وَنَجعَلَهُم اَئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثین؛ ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم(قصص: ۵). آیهای که بیان امامت و پیشوایی مستضعفان در یک غایت تاریخی و یا به یک عبارت غایتمندی تاریخ در وراثت مستضعفان و خود بستری برای تاریخ انسان در زمین است. بنابراین با سه شیوه تاریخنگاری و تاریخاندیشی مواجهیم و سه شخصیت مهم در این حوزه عبارتند از: هردوت، ابنخلدون و هگل.
ب: مقاله من در باب این سه مورخ و اندیشمند و دیدگاه آنها در باب ایران و تمدن ایرانی است. بگذارید از هردوت (متوفای ۴۰۹ ق.م) آغاز کنیم. وی در اثر مهم و مشهور خود یعنی تاریخ یا تواریخ یا اصطلاح رایج آن تاریخ هرودت، بخشها و ابوابی را به ایران و ایرانیان اختصاص میدهد. وی پیروزی کورش بر امپراطوری لودیا را آغاز سروری ایرانیان در آسیا میداند (آغاز فصل ششم تاریخ هرودت با تلخیص و تنظیم جیمز آلن استوارت اونزو، ترجمه وحید مازندرانی) و در فصلی که اختصاص به ذکر خصوصیات ایرانیان دارد آنان را مردمانی برمیشمارد که اعتقادی به مقابر و معابد [چون مصریان و هندیان و یونانیان] ندارند و «اعتقاد به آنها را علامت حماقت میشمارند و این بگمان من از آنجا ناشی میشود که ایشان چنانکه یونانیان میپندارند معتقد نیستند که خدایان از همان جنس انسان هستند»(همان، ص ۱۰۴). این نکته بسیار مهمی است که ایرانیان را برخلاف یونانیان (و بسیاری تمدنهای دیگر) اهل تشبیه یا معتقد به تجسد (حلول خدا در کالبد مادی) و یا ظهور خدا در کالبد انسان و لاجرم تلاش برای ساختن معابد و هیاکل معرفی نمیکند. این دیدگاه هردوت با سابقه دو هزار و پانصد سالهاش بیانگر دو امر بسیار مهم در ادراک دین ایرانی و اندیشه ایرانی است: اول، چنانکه بیان شد ایرانیان به اصل تجسد یا حلول روح خدا در کالبد مادی (اصل تجسد) اعتقادی ندارند و این وجهی از تحلیل و تبیین گرایش ایرانیان به توحید و یکتاپرستی و مهمتر تنزیه خداوند و تعالی اندیشه الوهیت است. دوم، فقدان انواع معابد و پرستشگاهها در ایران (برخلاف رواج وسیع آن در مصر و یونان و بینالنهرین) که خود تأملی دیگر در ارائه تصویری از نوعی تجرد و تعالی الوهیت در آیین اندیشه ایرانیان است.
اما ایران و ایرانیان از دیدگاه ابنخلدون پدر تاریخ اندیشیده یا علم تاریخ نیز جایگاهی بسیار رفیع دارند.
ج: ابنخلدون در مقدمه تاریخ خود و در فصل سیزدهم با عنوان علوم عقلی و انواع آن، ایرانیان را در این علوم عظیمالشأن میداند و میگوید: «ایرانیان [در متن عربی اصطلاح الفرس (اهل فارس) آمده است] بر شیوهای بودند که به علوم عقلی اهمیتی عظیم میدادند و دایره آن علوم در کشور ایشان توسعه یافته بود زیرا دولتهای ایشان در منتهای پهناوری و عظمت بود و هم گویند که این علوم پس از آنکه اسکندر دارا را کُشت و بر کشور کیانیان غلبه یافت از ایرانیان به یونانیان رسیده است چه اسکندر بر کتب و علوم بیشمار و بیحد و حصری از ایشان دست یافت.»(مقدمه ابنخلدون، ترجمه گنابادی، ص۲۳۰. و در متن عربی که مقدمه العبر ابنخلدون چاپ دارالکتب العلمیه بیروت را مرجع قرار دادهام این مطلب در فصل نوزده، صفحه ۳۹۲ آمده است).
و اما در فصل چهل و سوم متن عربی مقدمه، ابنخلدون بابی با این عنوان دارد: که اکثر حاملان علم در اسلام عجم بودهاند: «فی ان حمله العلم فی الاسلام اکثرهم العجم» و منظور از این عجم الزاماً ایرانیان هستند. ادامه مطلب او این معنا را روشن میکند.
ترجمه عین کلام او چنین است: «از شگفتیهایی که واقعیت دارد این است که بیشتر دانشوران ملت اسلامخواه در علوم شرعی و چه در دانشهای عقلی بجز در موارد نادری غیرعربند و اگر کسانی از آنان هم یافت شوند که از حیث نزاد عربند از لحاظ زبان و مهد تربیت و مشایخ و استادان عجمی هستند با اینکه ملت (دین) و صاحب شریعت عربی است.»(متن عربی، ص۳۹۲. متن ترجمه گنابادی، ص ۳۳۰، ج دوم). اما در حوزه صناعات نیز ایرانیان جایگاه رفیعی در ذهن و زبان ابنخلدون دارند. نظرگاه وی چنین است: «و ما در گذشته یادآور شدیم که در صنایع شهرنشینان ممارست میکنند و عرب از همه مردم دورتر از صنایع میباشد، پس علوم هم از آیینهای شهریان بشمار میرفت و عرب از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن عهد مردم شهری عبارت از عجمان (ایرانیان) یا کسانی مشابه و نظایر آنان بودند از قبیل موالی و اهالی شهرهای بزرگی که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند: صنایع و پیشهها از ایرانیان تبعیت میکردند چه ایرانیان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتهاند بر این امور استوارتر و تواناتر بودند»(همان).
اما برتری ایرانیان در علوم زبان و بهویژه صرفونحو عربی یعنی قواعد زبان آنان: «چنانکه صاحب صناعت نحو سیبویه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه آنان از لحاظ نزاد ایرانی بشمار میرفتند، لیکن تربیت آنان در محیط زبان عربی بود وآنان زبان را در مهد تربیت آمیزش با عرب آموختند و آنرا به صورت قوانین و فنی درآوردند که آیندگان از آن بهرهمند شوند. همچنین بیشتر دانندگان حدیث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند ایرانی بودند یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی بشمار میرفتند (زیرا فنون در عراق و نواحی نزدیک آن توسعه یافته بود) و همه عالمان اصول فقه چنانکه میدانی و هم کلیه علمای علم کلام و همچنین بیشتر مفسران ایرانی بودند و بجز ایرانیان کسی به حفظ و تدوین علم قیام نکرد و از این رو مصداق گفتار پیامبر(ص) پدید آمد که فرمود: «اگر دانش بر گردن آسمان درآویزد قومی از مردم فارس بدان نائل میآیند و آن را بدست میآورند»(متن عربی چنین است: و کان علما اصول الفقه کلهم عجما کما یعرف و کذا حمله علم الکلام و کذا اکثر المفسرین و لم یقم بحفظ العلم و تدوینه الا الاعاجم و ظهر مصداق قوله صلی الله علیه و آله: لو تعلق العلم باکناف السماء لناله قوم من اهل فارس»(ص۴۶۷ ). این متن عربی را آوردم تا مشخص شود در مواردی که در این فصل ابنخلدون از لفظ عجم استفاده میکند منظور دقیقاً ایرانیان هستن نه اقوام دیگر.
در پایان فصل چهل و سوم مجدد عظمت و اهمیت ایرانیان در علوم عقلیه و شرعیه را چنین یادآور میشود: «چنانکه در فصل مراتب دینی یاد کردیم پس از آنچه بیان کردیم معلوم شد چرا عالمان علوم شرعی یا اکثرایشان ایرانی بودند. و اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد مگر پس از عصری که دانشمندان و مؤلفان آنها متمیّز شدند وکلیه این دانشها به منزله صناعتی مستقر کردید و بالنتیجه به ایرانیان اختصاص یافت و تازیان آنها را فرو گذاشتند و از ممارست در آنها منصرف شدند و بجز ایرانیان عربیدان کسی آنها را نمیدانست مانند همه صنایع، چنانکه در آغاز این فصل یاد کردیم ..... و در ماوراءالنهر نیز قسمتی از بقایای تمدن گذشته همچنان وجود دارد و این تمدن به سبب دولتی است که در آن سرزمین حکومت میکند و به همین سبب سهمی از دانشها و صنایع به آن ناحیه اختصاص دارد که انکارناپذیر است و آنچه ما را به این امر رهبری کرده نوشتههای یکی از دانشمندان آن سرزمین است که تألیفات وی در این ممالک (مغرب) بهدست ما رسیده است و او سعدالدین تفتازانی است. لیکن از دیگر ایرانیان پس از امام ابن الخطیب (فخر رازی) و نصیرالدین طوسی جز وی آثاری مشاهده نکردهایم که بتوان از لحاظ آخرین حد اصابت بر آنها اعتماد کرد»( همان).
د: و اما هگل. این فیلسوف بزرگ آلمانی که در ابتدای مقال از او و درسگفتارهایش در باب تاریخ فلسفی جهان سخن گفتیم در این مجموعه مباحث و در بخش پیوست درسگفتارها، بخش دوم را به بخشبندی تاریخ جهانی اختصاص میدهد(عقل در تاریخ، ص۲۶۶). اولین و مهمترین نکته او در این باب تأکید بر این نکته است که «تاریخ جهانی از شرق به غرب سیر میکند». به زغم او آسیا سرآغاز تاریخ است و اروپا غایت مطلق آن(ص ۲۶۷). حرکت روح که غاییترین مفهوم معنوی فلسفه هگل است و اصولاً تاریخ بستر ظهور و تحقق آن در دست یافتن به موهبت آزادی است، از شرق آغاز میشود. پس نخستین هیأتی که روح در تحت آن نمودار میشود شرق است. زیرا بنیاد شرق بر آگاهی بیمیانجی و روحانیت گوهری است. «دانش در اینجا دیگر خصلت تکلم فردی ندارد بلکه در حکم اشراق و برآمدن آفتاب است»(همان، ۲۶۸). از دیدگاه هگل خصلت روح شرقی آن است که به شهود نزدیکتر است.
«زیرا عین یا موضوع خود را بیمیانجی درمییابد ولی ذهن هنوز در هستی گوهری غرق است و خویشتن را از خلوص و یگانگی پیشین نرهانده تا به آزادی دست یابد»(ص ۱۷۰).
این شرق سه تمدن را در بطن خود جای داده است. چین، هند و ایران. چین دارای خودکامگی خداسالارانه است. در چنین نظامی فرد دارای هویت اخلاقی نیست. هند نیز اسیر کاستها و طبقهبندی اجتماعی است. دارای بهینسالاری خداسالارانه که روح در متن آن دیوانهوار سرگردان است. پس نه تمدن چینی و نه تمدن هندی هیچکدام نمیتوانند نماینده مطلق روح بلند شرقی باشند. اما تمدن سوم در این میان جایگاهی بسیار ویژه و استثنایی دارد: ایران.
به زعم هگل: «در ایران نگاهی گوهری به صورت ناب درآمده است. مظهر طبیعی آن روشنایی [نور] و مظهر روحانیت نیکی است. این شکل حکومت را می توانیم پادشاهی خداسالارانه بنامیم وظیفه شاه آن است که نیکی را به کاربندد. ایرانیان مردمان بسیاری را به زیر فرمان خود درآورده اند ولی همه آنها را آزاد گذاشتهاند تا ویژگیهای خویش را نگاه دارند [محتمل اشاره به فتح بابل توسط کورش و آزاد گذاشتن بابلیان و دیگر اقوام در حفظ اعتقاد خود]. «از این رو حکومت آنان را میتوان همانند امپراتوری دانست. در حالی که چین و هند در اصول خود بیحرکت ماندهاند، ایرانیان (نماینده) انتقال راستین (تاریخ) از شرق به غرب اند. همچنانکه ایران نماینده انتقال آزادی به بیرون است مصر نماینده انتقال آزادی یونانی به درون است»(همان ۲۷۲).
بنابراین به تعبیر هگل به واسطه ایران و تمدن ایرانی: «شکوه بینش شرقی در برابر ما نمایان میشود (یعنی تصویر آن از خدا به منزله) نیرویی یگانه و گوهری که همهچیز بازبسته آن است و هیچ چیز هنوز از آن جدا نشده است»(همان).
اما در پایان کتاب عقل در تاریخ هگل «گزیدهای درباره ایران» وجود دارد که هگل نظریات خود در باب تمدن ایرانی را در این بخش ارائه داده است. این بخش کوتاه با تمییز و تفکیک دو بخش آسیا آغاز میشود. بخش آسیای نزدیک شامل ایران و آسیای دور شامل چین و هند است. به تعبیر هگل انسان در ایران خود را در خانهاش احساس میکند و به سرشتها و جوانمردها و عاطفههای انسانی برمیخورد(ص ۳۰۱).
این فیلسوف بزرگ آلمانی امپراطوری ایران را نخستین گام به پهنه تاریخ پیوسته میداند. بهعبارتی تاریخ با ایران آغاز میشود: «با امپراتوری ایران، نخستین گام را به پهنه تاریخ پیوسته میگذاریم. ایرانیان نخستین قوم تاریخی هستند و ایران نخستین امپراتوری از میانرفته تاریخ است. درحالیکه چین و هند در وضعی ثابت ماندهاند و تا زمان ما همچنان به شیوه طبیعی و گیاهی زیستهاند؛ تنها ایران میدان آن رویدادها و دگرگونیهایی بوده است که از وضع راستین تاریخی پُر حکایت دارد. اگر امپراتوریهای چین و هند جایگاهی برای خود در تاریخ داشتهاند، تنها از دیدگاه خودشان و ما [و نه همسایگان و جانشینانشان] بوده است. ولی از ایران است که نخستبار آن فروغی که از پیش خود میدرخشد و پیرامونش را روشن میکند سر بر میزند. زیرا روشنایی زردشت به جهان آگاهی، به روح، به عنوان چیزی جدا از خود متعلق است.»(همان)
هگل معتقد است در ایران است که برای نخستینبار فروغی که از پیش خود میدرخشد و پیرامونش را روشن میکند سربرمیزند: «در جهان ایرانی یگانگی ناب و ولایی را مییابیم که هستیهای خاصی را که جزء ذات آنند به حال خود آزاد میگذارند همچون روشنایی که تنها نشان میدهد که اجسام به خودی خود چه هستند»(ص۳۰۲).
از دیدگاه هگل بنیان اندیشه ایرانیان بر نور است و «روشنایی هیچگونه فرقی [میان هستیها] نمیگذارد: بر پارسا و گناهکار و بلند و پست یکسان میتابد و بر همه، به یک اندازه برکت و بهروزی ارزانی میکند». اما نکته بسیار مهم پیوند نور با چیزی جدای از خویش است تا بستر ظهور تکامل باشد. در اینجا هگل تاریخ نور و اندیشه را بر بنیاد دیالکتیک خود چنین تصویر میکند: «روشنایی تنها هنگامی جانبخش است که با چیزی جدا از خود پیوند یابد و بر آن تأثیر کند و آن را بپرورد. روشنایی، ضد تاریکی است و این تضاد، اصل کوشندگی و زندگی را بر ما آشکار میکند».(همان)
بدین صورت بر بنیاد این تضاد یا ظهور دیالکتیک، داستان تکامل در تاریخ و حیات انسان آغاز میشود و هگل هسته این آغاز را ایران میداند: «اصل تکامل با تاریخ ایران آغاز میشود. پس آغاز تاریخ جهانی به معنای درست از اینجاست؛ زیرا صلاح اصلی روح در تاریخ آن است که به حالت درونبودگیِ بیپایان ذهنیت برسد و از راه تضاد مطلق (با طبیعت، سرانجام) بر سازگاری کامل دست یابد.»(همان)
از دیدگاه هگل ایرانیان با ایمان به نوری که از همه کاستیها بری است و چون امری انتزاعی و مجرد همه را بیدریغ روشنایی میبخشد، همگان را در استعداد و توانایی دسترسی به او و برکت جستن از او یکسان میداند: «بدینسان در ایران، پیش از سرزمینهای دیگر، یگانگی به گونه و آیینی معنوی و روحی درمیآید و نه به گونه پیوند بیرونی منظومهای بیروح، اینکه هرکس از این آیین بهرهای دارد، به او آزرم و آبرویی شخصی میبخشد.»(ص ۳۰۴)
در اینجا هگل حلول این آیین را در کالبد امپراتوری ایرانی سبب ظهور نوعی خاص از حکمرانی میداند: «از دیدگاه سیاسی، ایران زادگاه نخستین امپراتوری راستین و حکومتی کامل است که از عناصری ناهمگن [بیگمان به معنای نسبی] فراهم میآید. در اینجا نژادی یگانه، مردمان بسیاری را دربرمیگیرد (ولی این مردمان) فردیت خود را در پرتو حاکمیت یگانه نگاه میدارند. این امپراتوری نه همچون امپراتوری چین، پدرشاهی، و نه همچون امپراتوری هند، ایستا و بیجنبش، و نه همچون امپراتوری مغول، زودگذر، و نه همچون امپراتوری ترکان بنیادش بر ستمگری است. برعکس، در اینجا ملتهای گوناگون در عین آنکه استقلال خود را نگاه میدارند به کانون یگانگیبخشی وابستهاند که میتواند آنان را خشنود کند. از این رو امپراتوری ایران، روزگاری دراز و درخشان را پشت سر گذارده است و شیوه پیوستگی بخشهای آن چنان است که با مفهوم (راستین) کشور یا دولت، بیشتر از امپراتوریهای دیگر مطابقت دارد».(ص ۳۰۴)
قول پایانی هگل در باب ایرانیان اشاره به شکیبایی و عدم بتپرستی ایرانیان است: «ایرانیان به عنوان پرستندگان روشنایی و نور (در برابر دینهای دیگر) آسانگیر و شکیبا بودند. بدینسان شیوه فرمانروایی ایرانیان (بر اقوام دیگر) چه در زمینه دینی و چه دنیوی، هیچگاه با زورگویی آمیخته نبود. از گزارش هردوت درباره داریوش، برعکس کمبوجیه، برمیآید که آنان این آسانگیری و شکیبایی را با آگاهی به کار می بستند (و نیز به گزارش هرودت) ایرانیان هرگز بتپرست نبودند و کار دیگران را در نمایش خدا به شکل آدمی تمسخر میکردند. هرچند گاهگاه نشانههایی از خشم ایشان در حق بتپرستان آشکار میشد. (چنانکه) پرستشگاههای یونانی را ویران و تندیسهای خدایان را خرد کردند»(همان، ۳۱۶).
حال آیا تمدنی چنین باعظمت، که به تعبیر فیلسوف آلمانی طلیعه تاریخ انسان است، را میتوان یکشبه نابود کرد یا به عصر حجر بازش گرداند؟ هیهات هیهات!


نظر شما